Thursday, April 06, 2006

برای تو

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخورباهمه کس تانخورم خون جگر سرمکش تانکشدسربه فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم
رخ برافروز که فارغ کنی ازبرگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هرجمع مشو ورنه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشوتا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین وبفریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ ازجور ته حاشاکه بگرداندرو
من از آن روز که در بند توام آزادمی

2 comments:

Anonymous said...

ziba bud!

نهال حیرت said...

و زیبا هست و زیبا خواهد بود