Saturday, April 15, 2006

یک قطره رمز آشکار

روز میلادش بود و روز قشنگ زندگیش و روز انتهای آرزوهای بچه گیش.
روزی که قرار بود بابا براش قطار اسباب بازی رو که به خاطرش سه سال تابستونا با باباش کار کرده بود بخره.
تا ریل هاشو به هم وصل کنه و تو تنها اتاق خونشون روشنش کنه از صبح تا شب و از شب تا.........
مرد قصه ما پیرتر از سنش بود از وقتی که فاطمه از پیششون رفته بود (به علت نداری وقتی که می خواست کلیه ش رو بفروشه محل جراحی عفونت میکنه و..) بابایی هم بابا بود و هم فاطمه.
قطار خیلی گرون بود و غرور یه مرد و قولش وقولش به تنها کوچولوی دنیا.
دنیا داشت با بی رحمی کمر مرد قصه ما رو خم می کرد و نهیب قطره های بارون که فریاد میزدن مثل اینکه خوشحال باشن.
فردا صبح : آهای عینک دودی دارم خانوما آقایون زیر قیمت می دم و چه راست میگفت می خواست زیر قیمت بفروشه تا شاید قطارو بخره.
ولی شهر قصه ما بدون خورشید و دلای مردم تیره تیره تر از هر دل تیره ای یا شاید مرد قصه ما یادش رفته بود که نمیشه از روی نقاب عینک زد!
برای هیچ کدوم از آدما قول و غرور یه مرد مفهومی نداشت.
و فریاد های مرد ما و بار سنگین روی دوشش و باز هم فریاد.........
سر مزار :یه نفر داره بی صدا گریه می کنه یعنی نهیب گریش چنان بلنده که هیچکی نمیشنوه(درد دل با خداش و درد دل با دنیاش(فاطمه).
یه روز ابری از همون روزا و توی مغازه:نه
و تلخ ترین نه ی زندگی مرد و خرد شدن غرورش و عیان شدن تلخی و کثیفی این دنیا.
و گریه های کوچولو که هر ثانیش برای مرد مرگ بود و نیستی.
چند دقیقه بعد کوچولو آروم شد و یادش رفت و با دستای کوچیکش صورتشو پاک کرد.
اما کمر مرد قصه ما خم شد اون شب و هر شب بعد از اون رو با اشک گذروند کوچولو یادش رفت اما اون هر شب سخت تر و خونین تر آه کشید و هر شب..........
اون کوچولو یا اون مرد من و توییم با تمام قشنگی های زشت دنیا و نقا روز مرگی مون و زندگی که زیبا ترین شکست ها رو به تو نشون میده.

No comments: