Thursday, April 27, 2006

پیر مرد

عصر یه روز شلوغ بهاری خیابون عطایی جلوی زیر گذر.
توی ردیف طویل فروشنده ها که بلند فریاد می زدن یه پیر مرد تنها نشسته بود.یه حصیر کهنه و رنگ و رو پریده که هم روش نشسته بود و هم چند تا جوراب خاک خورده روشون پهن شده بود.
دست بی رحم باد صدای ضعیف پیر مرد رو می شنید که می گفت آهای جوراب دارم و زمین رو سیاه با بی شرمی لرزیدن مرد رو تو سرمای بعد از خیس شدن تو بارون نظاره میکرد.
هیچ کس توجهی به اون نداشت. همه مردم عین مور و ملخ جلوی یه مغازه حلقه زده بودن که بی کسی و خیلی چیزای دیگه رو رو پنجاه تومان ارزون تر میداد!.
از اتوبوس پیاده شدم رفتم طرفش :پدر جورابا چند؟ با صدایی بسیار ضعیف و با لرزشی محسوس گفت:500 تومان ارزون تر هم می دم.
دو تا جوراب ور داشتم و دو هزار تومن بهش دادم. پول رو گرفت و بسم الهی گفت . معلوم شد سفته اون روزشه!در حالی که ساعت نزدیک 6 عصر بود .جورابارو ور داشتم .چشمای پیر مرد می گفت که هیچ پولی برای بر گردوندن نداره. سرمو بر گندوندم و بلند شدم تحمل اون نگاه عمیق و غمگین تابم رو برید. بغض شدیدی گلوم رو فشار می داد . نذاشتم کسی اشکامو ببینه.
چند ساعتی پرسه بی جواب و خونه.

3 comments:

Anonymous said...

baba shoma chegadr ehsasati hastin albate mese man.khob afarin bebetoon migam bekhatere kari ke kardin.khoda ajret bede baradar:P

نهال حیرت said...

نامت چیست غریبه؟

Anonymous said...

aziz manam ajhdar. namam ra baraye chi mikhay?:P:D