Tuesday, May 09, 2006

در قونیه

در قونیه به سالکی بر خوردمی گفتد چهل سال بودا که او هر یوم تنها یک بادام همی خورد.عجبا عجبا!
نیک مجاهده کردم تا وی را ملاقات کنمی آنگاه که اجازت یافتم به پیشش شتافته علت جویا شدمی.
در اول خطاب کرد که :اول اون دوربینتو خاموش کن.اجابت کردم.
ایام همان طور گذشت و پیر ما هر روز تنها دانه بادامی تناول مینمود به شهادت دو دیدگان.
روزی که مر مرا طاقت سر آمد نزد او رفته گفتمی حکمت چیست؟
گفت گوشت نزدیک بیاور همی نزدیک بردم با تمام توان فریاد بر آورد که برو به آن شیخ علی ... خل بگو که چه شد این تخلیه چاه؟

4 comments:

Anonymous said...

حاليا زان زمان كه مغنٌيان بهر غني نمودن ، ره شوراي امنيه سژردند ، اين ديار را ز مغنٌي همي empty بگشت .

باشد كه پرونده پس دهند و مغني پس آرند
ما نيز شمايان را بسي ادعيه خوانيم بهكذا


خواجه صابر صحيح الحال

Anonymous said...

salam mr moshaheb;)) baba jaryane takhliye chah chiye dige? aziz bazam matalebe ehsasati bezar:D
felan bye
AjHdaR

نهال حیرت said...

moghannian bas ghani nemudand esteghna ra!
amma parvande ke magar an khezre mobarak pey dar ayad!


ajhdara ehsas ma ra az shesh jahat bebast baari ba ham niz khaham nevesht andaki sabr pishe kon.

Anonymous said...

ok baba sabram mikonam ajhdar:D