Saturday, May 13, 2006

دل عقده سر خورده

یه روز معمولی تو یه کلاس معمولی.
خوب بچه ها این قسمت هم تموم شد اگه بتونین بفهمین و اون مغرتونو کار بندازین قسمت مهمیه حتما 2 تا تست تو کنکور داره!
صدای زمزمه مانند معلم که تو گوشش می پیچید.
معلم که انگار از تدریسش خیلی خوشش اومده بود سرش رو بلند کرد تا کلاسو زیر چشمی نظاره کنه.
پسر ساکت و همیشه تنها تو گوشه کلاس نشسته بود. معلم یادش نمیومد که حتی یه بار هم بهش گفته باشه ساکت! و این معلمو به شدت عصبی می کرد.
پسر اون قدر ساکت بود که معلم از خداش بود یه حرکت کوچیک انجام بده تا اونو تنبیه کنه.
چشم معلم افتاد به تکه کاغذی پاره ای که جلوی پسر بود نزدیک تر رفت وقتی به اون رسید خواست که کاغذو بگیره پسر قایمش کرد ولی معلم بالاخره با زور اونو گرفت.
برق شرارت تو چشای معلم کاملا معلوم بود.
آقایون نگاه کنید شما در مقابل شاعر قرن ایستادید. نظر شما چیه حافظ ثانی؟ و پسر هیچ نگفت.
هنوز تو اون مغز پوکت نرفته که وقتی ازت چیزی پرسیدن باید جواب بدی؟
یا خانوادت وقتشو نداشتن که بهت یاد بدن ادب و کمال چیه؟
پسر هیچ نگفت.
معلم که لحظه لحظه خشمش بیشتر می شد با فریاد گفت خوب بزارین ببینیم این شاعر نابغه ما چی گفته؟


تو رسیدی به سپیدی ها به نور
منو بیم مرگ بی نشون و دور

منو این ترانه های بی جواب
تو و ویرونی و خاک بی حجاب

معلم بین هر بیت صبر می کرد تا بچه ها حسابی بخندن . بعد از چند دقیقه معلم رو به پسر کرد و گفت:می خواستم یه چیزی بهتون بگم آقای هنرمند می خواستم بگم این واقعا بی معنی ترین و ابتدایی ترین شعری بود که شنیدم تو فکر کردی چی هستی تو هیچی نیستی چه برسه به یه شاعر......
بعد از این حرفا معلم احساس سبکی خاصی می کرد انگار حرفایی رو که یک عمر نکفته بود بازگو کرده بود.بعد معلم اون شعرها رو تو جیبش گذاشت! و پسر باز هم چیزی نگفت.
حالا دیگه زنگ خورده بود و همون راه بی پایان همیشگی و همون طعنه ها تنهایی زیبا و زشت پسر قصه ما.
آیا شما هم یکی از اون آدمدهایین؟ شاید!

No comments: