Monday, June 26, 2006

سوز

همین یه شب قول میدم فردا حتما پولتونو بدم.سوز شدیدی صورت مرد رو می سوزوند.
صاحب خونه که حوصلش سر رفته بود داد زد: بدبخت بی چیز الان یه هفتس که کرایه خونت عقب افتاده کرایه ماه پیشم که ندادی. اگه دستت زیر دستگاه مونده به من ربطی نداره . می خواستی یه شیفت کار کنی که جلوی دستگاه خوابت نبره.
مرد همین چیزارو از صاحب کارش هم شنیده بود.
رضا به پای صاحب خونه افتاد همین طور که اشک می ریخت و التماس می کرد نگران این بود که نکنه فاطمه صدای شکستن غرورشو بشنوه.
صاحب خونه گفت: التماس فایده نداره و شروع کرد به ریختن اثاثیه مرد به بیرون.

چند دقیقه بعد

اون بود و فاطمه و سوز وحشتناک زمستون که انگار شاکی از اومدن بهار داشت آخرین قدرتشو نشون می داد .
فاطمه باردار بود . رضا کت پارشو در آورد و به تن فاطمه کرد اما چاره نکرد فاطمه داشت میلرزید. زخم دستش دوباره سر باز کرده بود و داشت ازش خون میومد.
پاهاش سست شد کنار دیوار پیش فاطمه نشست فاطمه از لرز سرشو روی سینه رضا گذاشت.
اشک تو چشای رضا حلقه زد . مرد به تمام زندگیش فکر کرد به فقر و نداریش به بیکسیش تو این شهر کثیف به اینکه غرورش زیر هجم نامردا له شد ولی هیچی نگفت.
و مرد فکر کرد به فاطمه که تمام زندگیش بود و همه عشقش.
فاطمه دیگه نمی لرزید. تمام بدن رضا بی حس شده بود برای بار آخر و با تمام نیرویی که داشت دستاشو رو به آسمون کرد و گفت: خدایا راضیم به رضای تو.
فردا صبح قبل از اینکه سگهای ولگرد تمام صورت رضا و فاطمه رو چپاول کنن خورشید طلوع کرده بود.

No comments: