Sunday, July 09, 2006

خاطره محمود آباد قسمت دوم

حرفا از اونجا مونده بود که وسطای بند حجت به ما زنگ زد که آقا بر گردین دروازه مهاباد.!!
خلاصه از روی ناچاری تصمیم بر این شد که برگردیم دروازا! مهابات!
وقتی که موضوع قطعی شد به راننده عشقیمون گفتیم که ما رو برگردون دروازا مهاباد.
بعد از کلی اعصاب خورد کنی راه افتادیم.
تو راه وقتی راننده از دید زدن فارغ! شد و حال گرفته ما رو دید شروع کرد به خاطره گفتنش از جوونیش اونم چه خاطره ای.
عمو برامون از روزایی گفت که به خاطر طرف تا استانبول هم رفته بود!!!! شما خاطره گفتنشو تصور کنین با یه موسیقی غمگین از ماهسون!.
جیگرم براش کباب شد از طرفی دائم داشتم خندیدنمو به سرفه تبدیل می کردم. حال فرخ دیدنی بود که سرشو برده بود زیر اون کلاه توریستی دخترانش و فقط می شد لرزش بدنشو دید.
خلاصه رسیدیم به دروازا مهاباد و ...
چشمتون روز بد نبینه حجت ما رو برد ترمینال مینیبوس های ده و ما سوار مینیبوس روستای شهید پرور و قهرمان پرور محمود آباد کرد(به عبارتی ماحمت آبات).

صحنه پنجم(داخل مینیبوس):تیپ و قیافه ما با اون کلاه و عینک دودی کذایی فرخ یه جوری بود که هر کی سوار مینیبوس میشد برای 5 دقیقه تمام ما رو نگاه میکرد.مطمئنم تو نگاه اول به ما فکر میکردن توریستیم.
هیچ وقت نگاهای معصومانه اون بچه روستایی رو که خیلی هم بهداشتی بود از یادم نمیره که تا آخر سفر چشم از ما ور نداشت و در انتها هم نفهمید ما از کدوم جهنمی پیدامون شده!
آرزوی هر ایرانی! بود که این سفر هر چه زودتر تموم شه.

صحنه ششم(بعد از پیاده شدن از مینیبوس و طی مقادیر متنابهی راه)
وضعیت ما به گونه ای بود که میگم
حجت:مثل یه تراکتور جلوی همه حرکت میکرد و کوله حداقل 30 کیلویی خودشو بدون هیچ ناراحتی حمل میکرد.
به سوالای بچه ها که :هوی حجت فلان فلان....پس کی میرسیم؟با خونسردی خاصی جواب میداد.

رضا:وضع رضا بسا دیدنی بود پاچه شلوارشو کرده بود زیر جوراباش.دکمه های پیرنشو تا ته باز کرده بود و زیر پوشه سفیدش کاملا بهش میومد.

فرخ:با اون کلاهش که مزحکه خاص و عام شده بود.از طرفی حساسیتش عود کرده بود و یه بسته دستمال کاغذی 200 برگ رو داشت تموم میکرد!
با این حال ذات خبیصش بیکار نبود و در نتیجه تمام باغ های سر راه رو غارت کرد.

خلیل(دوست هم شهری فرشید سلماسلی): معمولا شریک جرم فرخ تو غارت کردنه باغا بود.
تو هر 20 متر یه برگ سیگار میکشید! به طوری که دور سرش یه هاله دود بود.

فرشید: تو راه داشت آبشار نیاگارا رو با آبشار شلماش مقایسه میکرد! یا مثلا گیر داده بود که گوته اهل یکی از دهات سلماس بوده!!!.

خودم: با کلاهی که از خواهرم کش رفته بودم به شدت درگیری داشتم .
وقتی کلاه درست بود عینکم بینیمو اذیت میکرد.
وقتی عینکم درست بود جلومو نمیدیدم چون کلاه درست نبود.
وقتی هم هر دو تا درست بودن شلوارم شل میشد و چون دستام پر بود دیگه خودتون میدونین.

تو راه به کلمون زد که چون امیر ناز کرده و نیومده کمی اذیتش کنیم دقت کنین فقط کمی.
وسطای راه امیر زنگ زد که آقا کجای بندین که منم میخوام بیام ما هم که از خدامون بود هر بار بهش یه حرفی گفتیم یه بار بهش گفتیم اولای بندیم یه بار گفتیم آخرای بندیم یه بار گفتیم طرفای سدیم خلاصه امیرو کلی پیجوندیم.
جاتون خالی دفعه آخر زنگ زد و با حالت اهتزار گفت که آقا من طرفای مرزم پس شما کجایین؟!!!! و ما بهش گفتیم که سر کارت گذاشته بودیم ما اصلا بند نرفتیم.


صحنه هفتم(رسیدیم به محل مورد نظر)
بعد از عبور از یه ده کرد نشین و کلی متلک شنیدن از طرف دخترای ده مذکور رسیدیم به محل مورد نظر.
خواستیم آتشی به پا داریم و ولیمه ای دهیم یاران را.
حجت: خلیل میشه یه کم هیزم جم کنی.
خلیل:حتما من کارمو بلدم
و خلیل درخت گردوی کهنی را به کل از ریشه در آورد!!!
خلاصه کبابو تناول کردیم و جای شما را خالی نگه داشتیم.
و با تکرار همان سبک بازی های موقع آمدن عزم برگشتن نمودیم.

No comments: