آن گاه که رستم از مادر زاده شدی چند ماه بیشتر نداشتی!!!
تقدیر وی بر هیچ کس معلوم نبودی جز بر خدای.
زال چون پسر بدید بسا خوشحالی نمود و بسا نعره ها بر آورد که: ایول عجب بچه تپلی!
چون زال از کودکی مهارتی خاص در نوشابه باز کنی کسب نموده بود و ارادات خاصی به یک عده از ما بهتران داشت نام پسر را راستم نهاد اما چون شناسنامه بر او بگرفتند او را رستم نامیدند همچون کسی که اسم وی در شناسنامه غضنفر بودی و خانواده وی را آبتین صدا همی زنند!!.
زال چون با فردوسی قرارداد بسته بودی بسیار جهد کرد تا رستم بسی قوی بنیه بار آید.
پس او را از همان کودکی در انواع کلاس ها از جمله :استپ_شنای قورباغه_جیملاستیک_نقاشی!_ هنر های تجسمی نوین و قص الی هذه ثبت نام نمود تا رستم را قوی بنیه نماید.
پس رستم بسی ورزیده گردید در انواع مهارتها از جمله جان گولر بازی و جنگولک بازی و …
زال چون رستم را چون پاره تن دوست داشتی او را کامپیو تری خریده بود پنتیوم رابع و از برای آن دایره(سی دی) هایی بسیار مفرح و مثبت خریده بودی.
پس سالها به خوبی و خوشی بگذشت تا روزی رستم زال را بگفت: بابایی من می خوام با برو بچز برم شمال یه کمی پول بده بینیم با!
و پدر چون پسر بسی دوست داشت چند فقره تراول او را دادی از برای خوش بودن با رفقا.
پس زال پسر را نیک ببوسید و با چشمی گریان او را راهی سفر نمود.
Tuesday, July 11, 2006
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
2 comments:
kheili jaleb minivisi;))
aha
Post a Comment