پس رستم قدم در راه بگذاشت با دلی غمین و قلبی اندوهناک و فول آف فکر!
چون به شمال رسیدندی رستم دوستان را الوداء گفته و به سوی کوه قاف روانه گردید از برای دیدن سیمرغ.
در راه رستم به این اندیشید که چگونه برای جلو انداختن وقت ویزیت خویش به دروغ گفته که از شهرستان زنگ زده است!!.
پس به پیش سیمرغ رسید و ساعاتی در خفا با او سخن بگفت و در هنگام خروج بسته ای از وی بگرفته راه سرای را پیش گرفت.
آن وقت که رستم به سرای رسید زال بسا شادی نمود و روبه پسر کرده وگفت: دنیا دیگر مثل تو ندارد.
ندارد و نمی تواند بیاورد!!!!!!!!
روزی رستم برای خریدن اکانت از سرای دخول نموده بود که زال در کمد او نخی سیگار بیافت و پس از تفتیش اتاق وی مقادیر متنابهی دایره(سی دی) های خواننده های ترکی و رقاصه های عربی و هندی و چه و چه یافت نمود. و در موبایل او مقادیر بسیاری اس ام اس های خفن کشف نمود.
آن زمان که زال عکس ضعیفه ای را زیر بالش رستم بدید نیک پی ببرد که رستمش از یاد رفته و بر باد رفته و از این جور چیزا گشته است.
زال هیچ رستم را نگفت. پس بلیطی رفت و برگشت گرفت کوه قاف را از برای دیدن سیمرغ.
سیمرغ چون زال را غمین بدید بگفت: از چه رو تو را حال دگرگون شده است؟ و زال واقعه را بازگو نمود.
سیمرغ ابتدا نگاه عاقل اندر سفیهی نمود زال را سپس به مدت ده دقیقه از خنده روده بر گردید.
زال که مجنون گشتن خویش را قریب میدید فریاد بر آورد که:هو قشنگ برای چی می خندی؟ چته؟ کرم داری؟
و آنگاه که سیمرغ از خندیدن فارغ گردید چنین بگفت:
چند روز پیش رستم اومد پیش من و بهم گفت که بابام الگوی منه و من می خام راه اونو ادامه بدم.
بعد رستم یه مقدار از عکسهای جوونی تو رو از من گرفت و یه مقدار از رفتارای جوونیت پرسید و رفت.
Wednesday, July 12, 2006
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment