راستش چون مچ چپم شکسته و با دست راستم حتی نمیتونم خودکار بگیرم چه برسه به اینکه بنویسم.تصمیم گرفتم خیلی محترمانه و صمیمانه به استاد ریاضی بفهمونم که موضوع از چه قراره.
در نتیجه بعد از کلاس با یکی از مودبانه ترین تیریپ های زندگیم رفتم پیشش و گفتم:سلام استاد خیلی شرمندم! میتونم یه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
استاد که از این همه احترام کف کرده بود(آخه تو دانشکده علوم از این جور چیزا کم پیش میاد بنابه مشاهدات شخصی) یه چند لحظه نگاه کرد به دستم به نظرم اومد که مغزش داره پردازش میکنه!
بعد بهش ماجری مچمو گفتم.
بعدش گفت خوب شما که مشکلی نداری این دست چپتونه!
و من مجبور شدم که اثبات کنم تو دنیا یه عده قلیلی با دست راستشون نمینویسن و به اونا چپدست گفته میشه.
بعد استاد دراومد گفت: خب که چی؟
منم گفتم:خوب آی کیو یعنی من یه میرزا بنویس استخدام کنم بیاد سر جلسه تا من بگم اون بنویسه(اون آی کیو رو تو دلم گفتم)
من تقریبا داشتم مطمئن میشدم که نه نمیگه که مثل همیشه حدسم اشتباه در اومد. طرف گفت امکان نداره حتی اگه قرار باشه من به عنوان استادت بشم میرزا بنویس.!!!!
آقا هرچی ما نوشابه براش باز کردیم اون گفت نوشابه ضرر داره و پا نداد.
بهش گفتم خوب من چیکار کنم؟
برگشت گفت: خوب برو دستتو درست کن!!!!!!!!!!!!!!
ومن تمام راه خونه تو فکر این بودم که کسی که دکترای ریاضی داره و ادعای منطق و استدلال داره چه جمله قشنگی نثار من کرد!!
حالا از اینا گذشته به نظر شما من باید چه کوهی رو منفجر کنم و خاکشو رو سرم بریزم؟
Sunday, August 06, 2006
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment