Wednesday, November 08, 2006

اصفهان نامه: قبل از سفر

اصفهان نامه

قسمت اول: قبل از سفر

قبل از عظیمت عظما

چون شیخ ما را از مساعدت خرابات( دانشگاه) نومیدی حاصل شد پس مریدان گرد آورده و عزم آن نمود که با جمع قلیل محبان راهی آن سفر دور و دراز شوزا.

پس از گزینش های چند مرحله ای گروهی غربال شدندی از خواص و اقربا.

و آنک مقدمات سفر فراهم بشد از جمله مقادیر متنابهی سیم و زر که تقریبا تمام دارایی آن شیخ درویش مسلک بودی و مقداری دودرگی از مکتب واعظان( اساتید) و غیره در این مایه ها.

جانم براتون بگه که تو این چند ماه مانده تا سفر خودم و بچه ها اساسی پیگیری کردیم تا بلکه فرجی حاصل بشه و این دانشگاه( که نه واقعا خرابات) یه اتوبوسی- مینی بوسی- وانت نیسانی -کامیون شیش چرخ گوسفندی و تو این اواخر الاغی یا استری لااقل بده بهمون تا بتونیم یه تیریپ اصفهان بریم و دیدمون نسبت به رشته تحصیلیمون- افقهای آینده اون! وکلا جهان هستی عوض بشه( اون آخری رو برای جور شدن قافیه گفتم).

اما.. اما نشد که نشد که البته هیچ تعجبی نداشت.

چون ناامیدی بر ما چیره گشت پس خداوند کریم خانوم فیضی رو بر ما نازل نمود که با سرعتی خارج از تصور هر جنبنده ای کارها ردیف نمود. خدایش بیامرزاد هر چند که بماند آخر سر معلوم نگردید که چگونه و با برقراری چه ارتباطی با اصفهان توانست آن همه را ردیف کناد؟!

یهو دیدیم که هشت نفریم و دیگه اصفهان داره حتمی میشه این هشت نفر عبارت بودن از : فرخ- فرشید- میثم ساعد- محمد- خانوم ها فیضی و حجابی . این که شد هفت تا نه اشتباه شد صبر کن ... یک ...دو...سه...هفت!!

گیر نده دیگه میزاری حکایتم رو بگم یا نه؟

منم تو اون یه هفته کم نزاشتم و هر وقت که فرخ رو میدم شروع میکردم که: خوب فرخ فردا این وقت شیش روز مونده تا سفر..........فردا این وقت پنج روز مونده به سفر.........فردا این زمون تو اتوبوسیم و قص الی هذه.

وقتی شب قبل از سفر به فرخ زنگ زدم و بی هیچ مقدمه ای گفتم : فرخ....فردا این وقت تو راه داریم شام میخوریم چنان از پشت گوشی منو مورد لطف قرار داد که همقسم! شدم که دیگه اون عبارت کذایی رو به کار نبرم.

تا قبل از سفر تقریبا هیچ تصویری از اصفهان نداشتم قفط شنیده بودم که جاهای دیدنی زیاد داره مثل تخت جمشید! آبشار شلماش!!!!!!!!!!!!!! و همین طور شنیده بودم که به ساحل رویایی داره با ماسه های تپل که آدم فقط بره حموم آفتاب!!! یا میدونستم سوغاتی های زیادی داره مثل باقلوا-زیره- یا سوهان داره( علامت تعجب جا نشد خودتون تعجب کنبن تا دچار حیرت شین).

چون قرار بود سه چهار روزی بمونیم یه مقدار وسایل بیشتر رو با فشار تو کیفم جا کردم که بلا نسبت گلاب به روتون! شبیه کیف ختنه کننده ها یا حداکثر شبیه کیف تروریست هایی بود که داخلش بمب جاسازی میکنن اما وقتی کیف که چی بگم کاروان فرخ رو دیدم به خودم امیوار شدم.

خلاصه میخام اینجوری روشنتون کنم که اگه از توی ساک فرخ یه وان با تمام تجهیزات یا تلوزیون پلاسمای 60 اینچ در میومد هیچ کس حق تعجب کردن نداشت. حالا برین تو کف ابعاد ساک.

ظهر روز سفر وقتی اومدم خونه شوق خاصی تمام وجودم رو گرفته بود. یادمه بعد از خوردن ناهار 2 بار به مامانم گفتم : پس این ناهار کی آماده میشه. دو سه تا هم اس ام اس فرستادم به شماره هایی که اصلا نمیشناختم و نوشتم: همشهری و شهروند گرامی من رفتم اصفهان بدی خوبی دیدی حلالم کن...حلال.

حدود ساعت 3.15 بود که بچه ها جم شدیم ترمینال و من یواش یواش داشتم باور میکردم که دیگه رفتیم که از قضا بازم این روزگار قدار منو ضایع کرد و فرشید تو وضعیتی شبیه کما خبر داد که بلیتا مونده تو سلماس و ....

راستش اون قدر حال گیری شد که دیگه حس کتک زدن فرشیدم پرید اما چون دیدیم آخر چیپس شدنه اگه برگردیم خونه و بگیم دیپرت شدیم پس کلی ادعیه خوندیم و دل رو زدیم به غذا( یا دریا) و سوار شدیم.

وقتی شاگرد راننده به ما رسید بلیط خواست که ما اصولا نداشتیم. و چون عکس العمل طبیعی هر شاگرد راننده ای تو این مواقع بیرون انداختن طرف با توسل به اهرم زور هستش پس ما هم خواستیم محترمانه پیاده شیم که رشته تحصیلیمون به کمکمون اومد و چون یارو فهمید ما معدنیم گفت: آها طبیعییه!!.

اون آخرین جمله از صد تا فحش هم سنگینتر بود ولی دیگه چاره ای نداشتیم و همچون خاری تو گلومون تحمل کردیم.

چون شیخ ما را وقت سفر همی رسید پس با اهل بیت وداع نمود.و آن هنگام که با بسته های پفک خویش خداحافظی مینمود آب از دیدگان جاری بساخت و به آن بسنده ننموده و فی الحال بیتی در سوگ پفک بساخت بدین روی: پفکا جان منی قندعسل مال منی
تو در این جبر زمان یار وفادار منی!!!

این بود حکایت قبل از سفر شیخ ما پس صبر پیشه کنید تا تا الباقی برایتان تحفه آورم

1 comment:

Anonymous said...

koli jaleb bud;))