عدهای جوان معصوم و پاک و مودب و البته بهداشتی با کوله باری پر از بیچیزی لباسای پاره پوره و مندرس. همه سرا پایین و خلاصه اینکه دل هر سنگی حتی نفیلین سینیت هم از دیدینشون آب میشد.
این جماعت مسکین تمام دار و ندارشونو فروخته بودن فقط برای یه هدف: اصفهان
چون پولشون نرسیده بود برا همه بلیط بخرن یه نفرشونو جاسازی کرده بودن تویه چمدون و بهش قول داده بودن تا وسطای راه با یکی دیگه عوضش کنن!!
(( برادر رعایت کن)) با فریاد مسافر میان سال جلویی که بینیش فاصله واقعا کمی با من داشت از عالم هپلوت پریدم بیرون.
اولین چیزی که دیدم فقدان فرخ بود. ذهنم از کار افتاده بود هیچ حدسی در مورد این موضوع نداشتم بعد از یه مدت دیدم که فرشید با همون ذات خبیث اختصاصیش و با همکاری مطمئن و برادرانه ساعد فرخو بردن ردیف عقب و آن کاری که همیشه از آن بیم همی داشتم واقع گردیده است.
با سرعت خاصی و با دلیری مخصوصی وارد عمل شدم و یه جمله گفتم و به قاعله پایان دادم اون جمله این بود: فرخ مال شما تورو قرآن با من کاری نداشته باشید!!!!!!
(( آقا رعایت کن میگم)) دوباره همون مرد میانسال جلویی بود. ولی من مطمئن بودم که آخرین بارش نخواهد بود
((داداش رعایت کن))((جوان رعایت کن))((بیاز یاواش))((ناهارا نمنا ییبسان؟)) و قص الی هذه
چون دیدیم اگه این جوری پیش بره حتی به پلیس راه ارومیه!! هم نمیرسیم و محترمانه دیپرت میشیم. تصمیم بر این شد که بیخیال صروصدا شیم و یه کمی تصنیف گوش کنیم.
البته مطالب بالا چند بار تکرار شد یعنی همش از اول تا آخر!
دیگه خورشید یاواش یاواش غروب کرد و ما دائم داشتیم تکیه کلام گروهیمونو تکرار میکردیم که با این بیت شروع میشد: وقتی رفتی باز هوا بد شد.........روزگار از بدی بدتر شد.
که خود اون تکیه کلام یک دفتر توضیح لازم داره که به دلایل اخلاقی غذر مارا بپزیرید دیگه. خلاصش اون قدر این کلیپ ماندگار رو از موبایل فرشید نگاه کردیم تا باتریش تموم شد و همه با داد زدیم: یاخشی بو دا بوننان.
محمد تو همه این مراحل تو خلصه بود و داشت اعمال مالیخولیایی ما رو نگاه میکرد و بعضی وقتا با خودش یه سری زمزمه های عجیب میکرد.
در مورد اتوبوس هم بگم که اصولا یکی از مزایای اتوبوس ولوو داشتن چراغ بالای سر برای هر نفره و مزیت این چراغ برای فرشید روشن و خاموش کردن مداوم تا دیوونه شدن شاگرد رانندس.
پدر گرامی تا اون زمان هر نیم ساعت یه اس ام اس میزد دقیقا با این جمله((: پسرم کجایید)) یعنی هر وقت یه اس ام اس برام میرسید همه میگفتن پسرم کجایید. و منم که فوق تخصص این کارا شما فرض کنین که من تقریبا هر اسم عجیب و غریبی رو براش سند کردم مثلا: میمنه سلفچگان بندرخارک آلمان آباد قشلاق اولیا موسیاهان و.....
خلاصه اینکه اتوبوس کاملا در اختیار همون جوون های مودب و بهداشتی بود و همه محیط تحت تاثیر ما قرار گرفته بود البته دخترا هم در این راه با ما همکاری خوبی داشتن و صداهای پس زمینه رو به همراه اکوی صدای ما در میاوردن.!!
چون دیگه کاملا شب شده بود و بعد از اون همه فعالیت شدید بدنی همه نزدیکای موت بودیم. مدام داشتیم گوسفند میشمردیم تا عمو راننده یه جایی نگه داره تا شام بخوریم. وقتی 555 امین گوسفند هم شمرده شد عمو نگه داشت و ما پریدیم بیرون.
همه پیاده شدن تا از اون رستوران شام بخرن و ما هم پیاده شدیم تا صندلی های رستورانو پر کنیم یعنی چون ازارومیه ساندویچ خریده بودیم فقط نقش صندلی پر کن رو داشتیم. راستش بقیه اگه هیچی نمیخریدن لااقل به دونه لیوان بک بار مصرف میخریدن ولی ما نامردی نکردیم و همون لیوان رو هم نخریدیم.
راستش من توی این چند سال زندگیم به همه جای بدنم توجه کرده بودم جز یه جا( پیش داواری ممنوع).
اونجا هم گردنم بود ولی اون شب فهمیدم گردن واقعا چیز مهمیه چون باعث شد اون شب من یکی از سه شب منتخب خودم رو توی بیخوابی یا بد خوابی تجربه کنم میفهمین که دیگه چه جوری در واقع گردنم سرویس همی بشدی.
وقتی برگشتم دیدم که دخترا یه چیزی شبیه بادکنک گذاشتن زیر سرشون و به خواب نازی فرو رفتن. اون موقع که وضع اسفناک خودمو با اونا مقایسه کردم تصمیم قاطعی گرفتم که اگه قرار باشه تو اصفهان از بین گز و اون بادکنکها( البته اسم دارن ولی من نمیدونم) یکی رو انتخاب کنم مطمئنا بادکنک خواهد بود.
آخرین اتفاقی که تو راه افتاد این بود که دقیقا 2 کیلومتر مونده به اصفهان یه پیکان قراضه توی باند سبقت جلوی اتوبوسه ما رو گرفته بود و راه نمیداد یعنی فکر کنم رانندش اصلا صدایی به نام بوق براش تعریف نشده بود. وقتی عمو راننده داشت به سختی ازش رد میشد در اتوبوس رو باز کرد چند تا فحش ترکی رکیک رو نثار پیکانه کرد ولی بعد از چند ثانیه حالیش شد که بابا تو اصفهانه و باید فارسی صحبت تا این جماعت حالیشون بشه. در ادامه راننده چند فحش مخلوط(بین فارسی و ترکی) به یارو داد.
وقتی ما تو ترمینال اصفهان پیاده شدیم حکایت اصفهان نامه ما تا اینجا بسته شد و همین.
Thursday, November 16, 2006
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment