Thursday, December 21, 2006

پل

دید که روبروی یک نفر ایسناده. خیلی به هم نزدیک . صدای نفساشو میشنید. باد سردی میوزید اما بخاری که روی شیشه حائل بینشون بود پاک نشده بود. کم کم شدت باد بیشتر میشد حرکت موهای اون فرشته توی باد مثل این بود که کسی بهش سیلی بزنه. از شدت باد سرشو خم کرد بعد به سختی سرشو بلند کرد و دید که فرشته هم جزئی از باد شده. مردد بود که دستشو دراز کنه و به اون فرشته برسه یا نه. لحظه آخر چشمش افتاد به صورتش همون چهره سرد و مرده که انگار داشت التماس میکرد یا میخواست چیزی بگه. خواست دست فرشته رو بگیره ولی بهش نرسید. بعد احساس بی وزنی کرد و دید که داره توی یه راهروی سیاه حرکت میکنه. بی اختیار فریاد زد و...

برای چند ثانیه فکرش آشفته بود. بعد که به خودش اومد فهمید که مثل اکثر اوقات همون خوابو دیده. برای هزارمین بار از خودش پرسید که اون فرشته کی بود؟ اما چون میدونست جوابی نداره تکونی به خودش داد و از تختش اومد پایین. ساعت حدودای چهار صبح بود. چراغ اتاقشو روشن نکرد چون حوصله غرغرای مادرشو نداشت. کورمال کورمال رفت طرف میزش و شمع اشک آلودی رو پیدا کردو روشن کرد. به شعله شمع خیره شد. گاهی هم سرسری ترانه ای رو زمزمه میکرد اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر وان لحظه نداره که منو دادی نشونم!

وقتی صدای اذان رو شنید فهمید که صبح شده. اون روز کمی با روزای دیگه فرق داشت. برای همین دستشو برد زیر تخت خوابش چند تا کلاسور خاک خورده بیرون آورد. با انگشتش غبار یکیشونو پاک کرد. بعد هوس کرد که بازش کنه. داخل کلاسور چند تا کاغذ با اندازه های مختلف دیده میشد اولین کاغذ رو برداشت و هنوز چند خط نخونده منصرف شد و سر جاش گذاشت. برای شخصیت قصش فکر کرد که موقع نوشتن قصه براش گریه کرده بود!. زیر لب زمزمه خفیفی کرد. کلاسورو بست و همشونو داخل کیفش گذاشت.

می خواست اولین نفری باشه که میرسه دفتر انتشارات برای همین لباس تنش کرد و آروم از خونه زد بیرون. سرش پایین بود و سعی میکرد توی برفا پاشو جای پای کسی بزاره که قبلا از اونجا رد شده بود ولی باز هم بعضی وقتها برف میرقت توی کفشای کهنش. باید عجله میکرد و تا پاهاش بیحس نشده بود میرسید به خیابون اصلی.

توی اتوبوس دائم با خودش فکر میکرد که قصه هاش رو میخرن یا نه؟ بعد طبق عادت پوزخندی میزد و میگفت: کی میدونه؟!. پیرمردی که کنارش نشسته بود داشت سیگار میکشید و چون خجالت همیشه گیش مانع میشد نمیتونست به پیر مرد چیزی بگه فقط آرزو داشت که هر چه زودتر برسه و پیاده بشه.

با تکون شدید اتوبوس به خودش اومد. فهمید که اتوبوس تصادف کرده چون صدای مسافرا بلند شد و راننده میان سال اتوبوس با عصبانیت پیاده شد.
به اطراف نگاه کرد و پیش خودش فکر کرد اگه پیاده بره زودتر میرسه پس پیاده شد و راهشو گرفت.
نیم ساعت بعد جلوی دفتر مدیر انتشارات ایستاده بود. در زد. صدای گرفته ای از داخل گفت بفرمایید. آروم درو باز کرد و رفت تو. مدیر انتشارات که داشت لیوان چایی شو بین انبوه کاغذای رو میز جا میداد بهش تعارف کرد.
مدیر گفت: آقای آفاق زاده ما داستان های شما رو خوندیم بسیار زیبا و قوی نوشته شدن. بهتون تبریک میگم با این سن کم.ولی خوب حتما این نکته رو میدونین که این روزا مردم دیگه کتاب نمیخونن اگر هم کسی پیدا بشه که کتاب بخونه یا کتاب لاغری میخواد یا موفقیت در یک روز!
محمد سرشو پایین انداخت بعد مثل اینکه حرفی یادش اومده باشه حرفای مدیر رو قطع کرد و گفت: امروز یه سری دیگه داستان براتون آوردم اگه اونارو بخونین شاید نظرتون عوض بشه. مدیر که با حواس پرتی دنبال کاغدی از بین کوه کاغذا میگشت و یا شاید این رو بهانه کرده بود که چشمش به چشم محمد نیفته گفت: ببین محمد واقعیت اینه که داستان کوتاه خواننده نداره . بعد با دستش به گوشه اتاق اشاره کرد و گفت: اینا همش داستان کوتاهه که برگشت خورده!
محمد احساس کرد که سرش گر گرفته. بدون هیچ فکری به مدیرگفت: میشه همه داستانای منو بهم پس بدین؟ بعد با بی توجهی به دلداریهای مدیر همه کلاسورها رو گرفت و از اتاق بیرون اومد.
خواست قدم بزنه حالا هر جا شد و به هر جا که رسید. بی دلیل به ساختمونا و مردم نگاه میکرد گذشت زمان براش معنایی نداشت.
از سوز شدیدی که وزید فهمید که غروب شده و روی پل بزرگی ایستاده. پایین رو نگاه کرد. چند تا کارتون خواب رو دید که آتیش مختصری روشن کرده بودن. پل رو دور زد و رسید پایین پل.
کم کم به اون آواره ها نزدیک شد. وقتی باهاشون گرم گرفت یکیشون از زنش گفت که معتاد شده و صاحب خونش از خونه بیرونش کرده یکیشون از عادت اجباریش گرسنگیش خاطره تعریف کرد! و یکیشونم که جوون تر به نظر میرسید یه ساز دهنی کهنه در آورد و یه آهنگ محلی افغانی باهاش زد. محمد برای لحظه ای چشکاشو بست بعد بی اختیار کلاسوراشو در آورد و شروع کرد به انداختن نوشته هاش توی آتیش.جوونی که ساز دهنی میزد بین یکی از آهنگها به لهجه افغانی پرسید این قصه ها رو چرا میسوزونی؟ محمد گفت:هنر کار توئه. هنر این ساز دهنیه پوسیدس!و با تکیه کلام همیشه گیش لبخند تلخی زد وگفت: کی میدونه شاید این قصه ها حتی به درده سوزوندن هم نمیخوره.
وقتی قصه ها تموم شد دیگه کاملا شب شده بود. محمد بلند شد و به راه افتاد . غم عجیبی از راه رفتنش بیرمقش معلوم بود.
اون قدر رفت که میون سیل جمعیت محو شد.

1 comment:

Anonymous said...

khube dastanash be darde suzundan mikhorde ...khosh be halesh!