Monday, May 14, 2007

کتاب

اونجا تاریک و دلگیر بود
آره اونجا خیلی دلگیر بود
یه مرد میانسال با سر تاس پشت میز نشسته بود نور مختصری روی سرش و روی عینک ضخیمش افتاده بود.
از پشت عینک چشماش به صورت خنده داری بزرگ و بد قواره به نظر میومد. شبیه اون وقتی که ملت میرن تو توهم و خیالات!


مردد بودم. جلوتر رفتم . فکر کردم بیخیال شم. نه ولی فکر مزخرفی بود.
سلام
مرد سرشو بلند کرد. نگاهی از روی تعجب و شوق خاص بهم انداخت. بعد پرسید کتاب کنکور میخوای؟
گفتم : نه . یه چیزیم شده بود در واقع میخواستم فحش بدم. احساس متعفنی میگفت : حالا کتابرو بخر بعد!
بهش گفتم: کتاب هزارو نهصد و ..... اثر فلان کس رو دارین؟ واقعیتش میدونستم اون کتابو داره و اینم میدونستم که کسی اون کتاب رو نمیخره
انگار مرد هم با من هم عقیده بود. برا یک یا دو ثانیه جوری بهم نگاه کرد که چیزی حالیم نشد. شاید میگفت : این از کجا پیداش شد.
چه میدونم شایدم داشت نوعی تشکر میکرد.
رفت که بیاره.
من هم نگاهم افتاد به جدولی که روی میز بود. فکر کردم مال چند سال پیشه. به نظر میومد چند بار با مداد پاکش کردن و پاکش کردن و دوباره .....


قفسه هاش مخصوصا اونایی که یه کم عقب تر بودن به شدت خاک گرفته بودن. صبیعتا انتظار گرفتن یه کتاب ترو تمیز محال مینمود!
اون مرد کتاب رو آورد. حتی حوصله نکرد پاکش کنه من هم دوست نداشتم پاکش کنه.
پولش رو دادم و زدم بیرون.
بعدا توی ماشین فکر میکردم که فضای اون کتاب فروشی یه پیش زمینه خوب برای شروع رمان فراهم کرده. بعد با حرکت سرم افکارمو تایید میکردم.
اونجا تاریک بود و دلگیر آره اونجا خیلی دلگیر بود!

No comments: