اینجا جای گفتن از عشق نبود
یعنی اندازه ی من نبود
امروز پنجشنبس
اینجا هوا مثل پنج شنبه ها ی قبل گرفتس
من عاشق بارون شدم.
قطره های بزرگش درست می افتاد روی شیشه ی عینک.
برای چند لحظه همه جا تیره میشد.
همون چند لحظه هم کافی بود.
چند قدم بالاتر یه پرنده بالاشو باز کرده بود تا جوجه هاش خیس نشن!
اون وقت دیگه وقتش رسیده بود.
از بارونم متنفر شدم.
رازقی پر پر شد
باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست.
من نشستم و تماشا کردم.
آره من نشستم و تماشا کردم.
Thursday, May 24, 2007
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
1 comment:
nefrat nahayate eshghe!nefrat ruye eshghe.dus dashtan vujud nadare...ha?!
Post a Comment