Tuesday, May 27, 2008

برداشت آزاد از 1984

من برادر بزرگتر برادر کوچکم بودم

چه زندگی خوبی داشتیم و چه خوشحال بودیم

یادم میآید روزی که سهمیه شکلات هر خانواده را دادند.

چه زندگیه خوب پر شکلاتی

هر نفر یک شکلات بسیار کوچک!

ولی چون نبود شکلات بزرگ همان کوچک هم بسیار بود.من سهم خودم را خوردم من سهم برادر کوچکم را به زور از او گرفتم.من نمیدانم کار خوبی بود یا بد.من سهم برادرم را خوردم.

او زار زار گریه کرد.

مادرم لب پنجره نشست و گریست.

من ندانستم برای چه گریست

من هیچ ناراحت نشدم.

من شکم خودم را سیر کردم

من ناراحت نشدم!!

Monday, May 26, 2008

کتاب فروشی

Monday, May 12, 2008

تاسف

این روزها فقط تاسف به من رواست

با این سریال سفارشی شهریار

یا اون دیالوگ های اسفناک و با اون مصاحبه ی بازجویی شکلی که بعد از پخش سریال با پسر شهریار انجام دادن

با این خیانت حقیر به ساحت شاعر ممتاز

پی نوشت: دیوان شهریار یکی از پرفروش ترین کتابها در نمایشگاه کتاب تهران بود

Saturday, May 10, 2008

مینی مال میاندوآب

میان دوآب میان دو آب واقع است

آنجا یک خیابان امام خمینی دارد

آنجا دوچرخه و دعوا بسیار دارد

در آنجا همیشه حق تقدم با دوچرخه و سه چرخه است

پدرم یک دائی آنجا داشت که حالا دیگر ندارد.

Thursday, May 08, 2008

قصه عامه پسند

روزی روزگاری دوبرادر در صلح و صفا و صمیمیت میزیستند.

صمیمیت شان خیلی زیاد و نزدیکیشان بسیار خیلی زیاد بود.!

نام یکی شجاعت و نام دیگری حماقت بود.

والسلام