من برادر بزرگتر برادر کوچکم بودم
چه زندگی خوبی داشتیم و چه خوشحال بودیم
یادم میآید روزی که سهمیه شکلات هر خانواده را دادند.
چه زندگیه خوب پر شکلاتی
هر نفر یک شکلات بسیار کوچک!
ولی چون نبود شکلات بزرگ همان کوچک هم بسیار بود.من سهم خودم را خوردم من سهم برادر کوچکم را به زور از او گرفتم.من نمیدانم کار خوبی بود یا بد.من سهم برادرم را خوردم.
او زار زار گریه کرد.
مادرم لب پنجره نشست و گریست.
من ندانستم برای چه گریست
من هیچ ناراحت نشدم.
من شکم خودم را سیر کردم
من ناراحت نشدم!!
چه زندگی خوبی داشتیم و چه خوشحال بودیم
یادم میآید روزی که سهمیه شکلات هر خانواده را دادند.
چه زندگیه خوب پر شکلاتی
هر نفر یک شکلات بسیار کوچک!
ولی چون نبود شکلات بزرگ همان کوچک هم بسیار بود.من سهم خودم را خوردم من سهم برادر کوچکم را به زور از او گرفتم.من نمیدانم کار خوبی بود یا بد.من سهم برادرم را خوردم.
او زار زار گریه کرد.
مادرم لب پنجره نشست و گریست.
من ندانستم برای چه گریست
من هیچ ناراحت نشدم.
من شکم خودم را سیر کردم
من ناراحت نشدم!!
