سهراب سپهری شاملو
حافظ و سعدی میخونم
دنباله یک حرف قشنگ تا صبح بیدار میمونم!
گوشی رو برمیدارمو یه زنگ به مریم میزنم
یه گوشه تنها میشینم
گیتارو با غم میزنم!!!!!!!!!!!!!
این ترانه ی عمیق و بسا تاثیر گذار ما را عجیب به یاد آن خوش سخن از حسن شماعی زاده می اندازد.
همو که میگفت: هرچی میخوای با خودت ببر اما گیتارو با خودت نبر
Tuesday, May 29, 2007
Monday, May 28, 2007
دزد قالپاق
ادبكده، بانك ادبيات پارسی
http://www.adabkade.com/
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نام کتاب: چراغ آخر
نويسنده: صادق چوبك
تاريخ نشر:
حروفچينی: علی آرام
http://www.aliaram.com/
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دزد قالپاق
مردم دزد را وقتی که داشت قالپاق دومی را از چرخ باز می کرد گرفتند. قالپاق اولی را زیر بغلش قایم کرده بود و داشت با پیچ گوشتی کند و کو می کرد که قالپاق دومی را هم بکند که توسری شکننده تلخی رو زمین پرتابش کرد و بعد یک لگد خورد تو پهلویش که فوری تو دلش پیچ افتاد و پیش چشمانش سیاه شد و چند تا اوق خشکه زد و تو خودش شاشید.
مردم دورش جمع شدند. قالپاق از زیر بغلش افتاد رو زمین و دور برداشت و رفت آن طرف تر رو زمین خوابید. یکی زیر بغلش گرفت و بلندش کرد. هنوز دست هایش تو دلش بود. نتوانست راست بایستد. یک توسری سنگین و چند تا کشیده دوباره او را رو زمین پرت کرد. چهره اش با درد گریه آلودی باز و بسته می شد. چهره اش زور می زد. سیزده سال داشت و پاهایش پتی بود.
یک کادیلاک لپر سیاه براق، مثل یک خرچسونه میان جمعیت خوابش برده بود و ککش هم نگزیده بود که قالپاقش را کنده بودند. و پسرک، مثل مگس امشی خورده، میان دایره ای که دیواری از پاهای مفلوک ناخوش دورش کشیده بودند تو خودش پیچ و تاب می خورد و حرف های سیاه سنگین تلخی تو گوشش می خورد که نمی گذاشت دردش تمام بشود.
ـ «مادر .... دزدی و اونم روز روشن؟»
ـ «حتما این همون تو بودی که پریروزم آفتابه خونه ي مارو زدی.»
ـ «اصلا بگو کی پای تورو تو این کوچه واز کرد؟»
ـ «چن روز پیشم بایده ي خونه ما را بردن.»
ـ «تو این کوچه کسی دله دزی یاد نداشت.»
ـ «حالا ماشین مالی کیه؟»
ـ «ماشین؟ نمی شناسی؟ مال حاج احمد آقا، ريیس صنف قصابه.»
ـ «حالا آژانو صدا کنیم.»
ـ «آژان که نیس. خودمون ببریمش کلونتری.»
ـ «وختی انداختنش تو زندون و اونجا پوسید دیگه هوس دزی نمی کنه.»
دزد، زبانش تو دهنش خشکیده بود. حس می کرد که بار سنگین روش افتاده بود و نمی توانست از زیر آن تکان بخورد. باز یکی شانه اش را چسبید و بلندش کرد و تو صورتش تف انداخت و تو روش نعره کشید:
«بگو کی پای تورو تو این کوچه واز کرد؟»
مردک لندهور چشم وردریده و یقه چاک بود و ته ریش زبری رو پوست صورتش واغمه بسته بود.
پسرک می خواست راست بایستد اما پاهاش رو زمین بند نمی شد. زمین زیر پاهاش خالی می شد. درد کلافه اش کرده بود. چهره اش ییچ و زور زد تا توانست بگوید: «سر امام زمون نزنین، من بیچارم.»
باز زدندش، با مشت و لگد و سرو صورتش را پر تف کردند. هرجای تنش را که می شد با دست می پوشاند و همه را نمی توانست بپوشاند و ناله هایش بیخ گلویش می مرد و دهن و دماغش خون افتاده بود و با شاش هایش قاتی شده بود.
ـ «حالا در بزنیم و خود حاجی رو صدایش کنیم تا حقشو کف دسش بذاره.»
این را سبزی فروش سرگذر که خوب حاجی را می شناخت گفت و بعد رو زمین تف کرد و نیشش واز شد.
در زدند و حاجی تو زیر پیراهن و زیر شلوار چرک گل و گشادی آمد دم در. شکل دهاتی ها بود. سرش طاس بود. زیر چشمهایش خورجین های باد کرده چین وچروک دهن واز کرده بود. شکمش گنده بود. پسر بچه اش هم با رخت گاوبازان آمریکايی ده تیر به دست آمد جلو پدرش تو درگاهی سبز شد و با چشمان کنجکاو به مردم نگاه کرد. تکیه اش به پدرش بود. هم سن سال پسرکی بود که دست هاش تو شکمش بود و رو زمین دور خودش پیچ و تاب می خورد و اشک و خونش تو هم قاتی شده بود.
حاجی پرسید «دزّ کجاس؟» و او می دانست که دزد قالپاقش را مردم گرفته بودند، چون که وقتی در زده بودند به حاجی پیغام داده بودند و او می دانست که دزد را گرفته بودند که خودش دم در آمده بود.
مردم راه دادند و حاجی آمد تو خیابان بالای سر پسرک که دستش تو دلش بود و آسفالت خیابان از شاش و خونش تر شده بود و به رسیدن به او لگدی خواباند تو تهیگاه پسرک که رنگ پسرک سیاه شد و نفسش پس رفت و به تشنج افتاد.
ـ «خودشو به شغال مرگی زده.»
ـ «مثه سگ هفتا جون داره.»
ـ «اگه یکیشونو طناب می نداختن دیگه کسی دزی نمی کرد.»
ـ «باید دسشو برید تو روغن داغ گذوشت. حالام خودشو به موش مردگی زده.»
پسرک روی زمین کنجله شده بود و کف خون آلودی از گوشه دهنش بیرون زده بود و آسفالت خیابان از پیشاب و خونش تر و سرخ شده بود..
http://www.adabkade.com/
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نام کتاب: چراغ آخر
نويسنده: صادق چوبك
تاريخ نشر:
حروفچينی: علی آرام
http://www.aliaram.com/
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دزد قالپاق
مردم دزد را وقتی که داشت قالپاق دومی را از چرخ باز می کرد گرفتند. قالپاق اولی را زیر بغلش قایم کرده بود و داشت با پیچ گوشتی کند و کو می کرد که قالپاق دومی را هم بکند که توسری شکننده تلخی رو زمین پرتابش کرد و بعد یک لگد خورد تو پهلویش که فوری تو دلش پیچ افتاد و پیش چشمانش سیاه شد و چند تا اوق خشکه زد و تو خودش شاشید.
مردم دورش جمع شدند. قالپاق از زیر بغلش افتاد رو زمین و دور برداشت و رفت آن طرف تر رو زمین خوابید. یکی زیر بغلش گرفت و بلندش کرد. هنوز دست هایش تو دلش بود. نتوانست راست بایستد. یک توسری سنگین و چند تا کشیده دوباره او را رو زمین پرت کرد. چهره اش با درد گریه آلودی باز و بسته می شد. چهره اش زور می زد. سیزده سال داشت و پاهایش پتی بود.
یک کادیلاک لپر سیاه براق، مثل یک خرچسونه میان جمعیت خوابش برده بود و ککش هم نگزیده بود که قالپاقش را کنده بودند. و پسرک، مثل مگس امشی خورده، میان دایره ای که دیواری از پاهای مفلوک ناخوش دورش کشیده بودند تو خودش پیچ و تاب می خورد و حرف های سیاه سنگین تلخی تو گوشش می خورد که نمی گذاشت دردش تمام بشود.
ـ «مادر .... دزدی و اونم روز روشن؟»
ـ «حتما این همون تو بودی که پریروزم آفتابه خونه ي مارو زدی.»
ـ «اصلا بگو کی پای تورو تو این کوچه واز کرد؟»
ـ «چن روز پیشم بایده ي خونه ما را بردن.»
ـ «تو این کوچه کسی دله دزی یاد نداشت.»
ـ «حالا ماشین مالی کیه؟»
ـ «ماشین؟ نمی شناسی؟ مال حاج احمد آقا، ريیس صنف قصابه.»
ـ «حالا آژانو صدا کنیم.»
ـ «آژان که نیس. خودمون ببریمش کلونتری.»
ـ «وختی انداختنش تو زندون و اونجا پوسید دیگه هوس دزی نمی کنه.»
دزد، زبانش تو دهنش خشکیده بود. حس می کرد که بار سنگین روش افتاده بود و نمی توانست از زیر آن تکان بخورد. باز یکی شانه اش را چسبید و بلندش کرد و تو صورتش تف انداخت و تو روش نعره کشید:
«بگو کی پای تورو تو این کوچه واز کرد؟»
مردک لندهور چشم وردریده و یقه چاک بود و ته ریش زبری رو پوست صورتش واغمه بسته بود.
پسرک می خواست راست بایستد اما پاهاش رو زمین بند نمی شد. زمین زیر پاهاش خالی می شد. درد کلافه اش کرده بود. چهره اش ییچ و زور زد تا توانست بگوید: «سر امام زمون نزنین، من بیچارم.»
باز زدندش، با مشت و لگد و سرو صورتش را پر تف کردند. هرجای تنش را که می شد با دست می پوشاند و همه را نمی توانست بپوشاند و ناله هایش بیخ گلویش می مرد و دهن و دماغش خون افتاده بود و با شاش هایش قاتی شده بود.
ـ «حالا در بزنیم و خود حاجی رو صدایش کنیم تا حقشو کف دسش بذاره.»
این را سبزی فروش سرگذر که خوب حاجی را می شناخت گفت و بعد رو زمین تف کرد و نیشش واز شد.
در زدند و حاجی تو زیر پیراهن و زیر شلوار چرک گل و گشادی آمد دم در. شکل دهاتی ها بود. سرش طاس بود. زیر چشمهایش خورجین های باد کرده چین وچروک دهن واز کرده بود. شکمش گنده بود. پسر بچه اش هم با رخت گاوبازان آمریکايی ده تیر به دست آمد جلو پدرش تو درگاهی سبز شد و با چشمان کنجکاو به مردم نگاه کرد. تکیه اش به پدرش بود. هم سن سال پسرکی بود که دست هاش تو شکمش بود و رو زمین دور خودش پیچ و تاب می خورد و اشک و خونش تو هم قاتی شده بود.
حاجی پرسید «دزّ کجاس؟» و او می دانست که دزد قالپاقش را مردم گرفته بودند، چون که وقتی در زده بودند به حاجی پیغام داده بودند و او می دانست که دزد را گرفته بودند که خودش دم در آمده بود.
مردم راه دادند و حاجی آمد تو خیابان بالای سر پسرک که دستش تو دلش بود و آسفالت خیابان از شاش و خونش تر شده بود و به رسیدن به او لگدی خواباند تو تهیگاه پسرک که رنگ پسرک سیاه شد و نفسش پس رفت و به تشنج افتاد.
ـ «خودشو به شغال مرگی زده.»
ـ «مثه سگ هفتا جون داره.»
ـ «اگه یکیشونو طناب می نداختن دیگه کسی دزی نمی کرد.»
ـ «باید دسشو برید تو روغن داغ گذوشت. حالام خودشو به موش مردگی زده.»
پسرک روی زمین کنجله شده بود و کف خون آلودی از گوشه دهنش بیرون زده بود و آسفالت خیابان از پیشاب و خونش تر و سرخ شده بود..
Thursday, May 24, 2007
عشق
اینجا جای گفتن از عشق نبود
یعنی اندازه ی من نبود
امروز پنجشنبس
اینجا هوا مثل پنج شنبه ها ی قبل گرفتس
من عاشق بارون شدم.
قطره های بزرگش درست می افتاد روی شیشه ی عینک.
برای چند لحظه همه جا تیره میشد.
همون چند لحظه هم کافی بود.
چند قدم بالاتر یه پرنده بالاشو باز کرده بود تا جوجه هاش خیس نشن!
اون وقت دیگه وقتش رسیده بود.
از بارونم متنفر شدم.
رازقی پر پر شد
باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست.
من نشستم و تماشا کردم.
آره من نشستم و تماشا کردم.
یعنی اندازه ی من نبود
امروز پنجشنبس
اینجا هوا مثل پنج شنبه ها ی قبل گرفتس
من عاشق بارون شدم.
قطره های بزرگش درست می افتاد روی شیشه ی عینک.
برای چند لحظه همه جا تیره میشد.
همون چند لحظه هم کافی بود.
چند قدم بالاتر یه پرنده بالاشو باز کرده بود تا جوجه هاش خیس نشن!
اون وقت دیگه وقتش رسیده بود.
از بارونم متنفر شدم.
رازقی پر پر شد
باغ در چله نشست
تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست.
من نشستم و تماشا کردم.
آره من نشستم و تماشا کردم.
Saturday, May 19, 2007
موضوع
موضوع: آشتی با کتاب
فواید: من یار مهربانم گویم سخن فراوان با آنکه بیزبانم و اینا!
تبعات: انزوا دوست داشتن. خواب رفتن مدام مچ و آرنج! و اینا!
فواید: من یار مهربانم گویم سخن فراوان با آنکه بیزبانم و اینا!
تبعات: انزوا دوست داشتن. خواب رفتن مدام مچ و آرنج! و اینا!
Friday, May 18, 2007
Monday, May 14, 2007
کتاب
اونجا تاریک و دلگیر بود
آره اونجا خیلی دلگیر بود
یه مرد میانسال با سر تاس پشت میز نشسته بود نور مختصری روی سرش و روی عینک ضخیمش افتاده بود.
از پشت عینک چشماش به صورت خنده داری بزرگ و بد قواره به نظر میومد. شبیه اون وقتی که ملت میرن تو توهم و خیالات!
مردد بودم. جلوتر رفتم . فکر کردم بیخیال شم. نه ولی فکر مزخرفی بود.
سلام
مرد سرشو بلند کرد. نگاهی از روی تعجب و شوق خاص بهم انداخت. بعد پرسید کتاب کنکور میخوای؟
گفتم : نه . یه چیزیم شده بود در واقع میخواستم فحش بدم. احساس متعفنی میگفت : حالا کتابرو بخر بعد!
بهش گفتم: کتاب هزارو نهصد و ..... اثر فلان کس رو دارین؟ واقعیتش میدونستم اون کتابو داره و اینم میدونستم که کسی اون کتاب رو نمیخره
انگار مرد هم با من هم عقیده بود. برا یک یا دو ثانیه جوری بهم نگاه کرد که چیزی حالیم نشد. شاید میگفت : این از کجا پیداش شد.
چه میدونم شایدم داشت نوعی تشکر میکرد.
رفت که بیاره.
من هم نگاهم افتاد به جدولی که روی میز بود. فکر کردم مال چند سال پیشه. به نظر میومد چند بار با مداد پاکش کردن و پاکش کردن و دوباره .....
قفسه هاش مخصوصا اونایی که یه کم عقب تر بودن به شدت خاک گرفته بودن. صبیعتا انتظار گرفتن یه کتاب ترو تمیز محال مینمود!
اون مرد کتاب رو آورد. حتی حوصله نکرد پاکش کنه من هم دوست نداشتم پاکش کنه.
پولش رو دادم و زدم بیرون.
بعدا توی ماشین فکر میکردم که فضای اون کتاب فروشی یه پیش زمینه خوب برای شروع رمان فراهم کرده. بعد با حرکت سرم افکارمو تایید میکردم.
اونجا تاریک بود و دلگیر آره اونجا خیلی دلگیر بود!
آره اونجا خیلی دلگیر بود
یه مرد میانسال با سر تاس پشت میز نشسته بود نور مختصری روی سرش و روی عینک ضخیمش افتاده بود.
از پشت عینک چشماش به صورت خنده داری بزرگ و بد قواره به نظر میومد. شبیه اون وقتی که ملت میرن تو توهم و خیالات!
مردد بودم. جلوتر رفتم . فکر کردم بیخیال شم. نه ولی فکر مزخرفی بود.
سلام
مرد سرشو بلند کرد. نگاهی از روی تعجب و شوق خاص بهم انداخت. بعد پرسید کتاب کنکور میخوای؟
گفتم : نه . یه چیزیم شده بود در واقع میخواستم فحش بدم. احساس متعفنی میگفت : حالا کتابرو بخر بعد!
بهش گفتم: کتاب هزارو نهصد و ..... اثر فلان کس رو دارین؟ واقعیتش میدونستم اون کتابو داره و اینم میدونستم که کسی اون کتاب رو نمیخره
انگار مرد هم با من هم عقیده بود. برا یک یا دو ثانیه جوری بهم نگاه کرد که چیزی حالیم نشد. شاید میگفت : این از کجا پیداش شد.
چه میدونم شایدم داشت نوعی تشکر میکرد.
رفت که بیاره.
من هم نگاهم افتاد به جدولی که روی میز بود. فکر کردم مال چند سال پیشه. به نظر میومد چند بار با مداد پاکش کردن و پاکش کردن و دوباره .....
قفسه هاش مخصوصا اونایی که یه کم عقب تر بودن به شدت خاک گرفته بودن. صبیعتا انتظار گرفتن یه کتاب ترو تمیز محال مینمود!
اون مرد کتاب رو آورد. حتی حوصله نکرد پاکش کنه من هم دوست نداشتم پاکش کنه.
پولش رو دادم و زدم بیرون.
بعدا توی ماشین فکر میکردم که فضای اون کتاب فروشی یه پیش زمینه خوب برای شروع رمان فراهم کرده. بعد با حرکت سرم افکارمو تایید میکردم.
اونجا تاریک بود و دلگیر آره اونجا خیلی دلگیر بود!
Friday, May 11, 2007
Thursday, May 10, 2007
دندون خوردگی!
اون منشیه قشنگش بهم گفت برم تو.
بینیم تقریبا مماس با مدرک دکتره بود. مشخصه که داشتم نگاه میکردم.
خب جوون بیا بشین ببینم
خووووووب این فقط یه خوردگیه سطحیه واقعا میخوای دندونتو پر کنی؟
آره
راستش دلم برای اون ( باز کن. آففرین باز کن ببینم) هات تنگ شده. و برای انتظارت که میخواستی دهنمو به اندازه ی یه اسب آبی باز کنم.
همچنین برای اون شیلنگ جالبت که جارو برقیه آب دهن بود. همین
خوبه بگو منشی برات وقت بنویسه.
و اما شما خانوم باز کن. باز کن ببینم. دیگه آخراشه
بینیم تقریبا مماس با مدرک دکتره بود. مشخصه که داشتم نگاه میکردم.
خب جوون بیا بشین ببینم
خووووووب این فقط یه خوردگیه سطحیه واقعا میخوای دندونتو پر کنی؟
آره
راستش دلم برای اون ( باز کن. آففرین باز کن ببینم) هات تنگ شده. و برای انتظارت که میخواستی دهنمو به اندازه ی یه اسب آبی باز کنم.
همچنین برای اون شیلنگ جالبت که جارو برقیه آب دهن بود. همین
خوبه بگو منشی برات وقت بنویسه.
و اما شما خانوم باز کن. باز کن ببینم. دیگه آخراشه
Wednesday, May 02, 2007
برو بابا
تا افتتاح حساب و تکمیل موجودی فقط 2 روز فرصت دارید
پیشنهاد: شورتتونم بفروشین و به حساب های قرض الحسنه ما بپیوندید
پیشنهاد: شورتتونم بفروشین و به حساب های قرض الحسنه ما بپیوندید
Subscribe to:
Posts (Atom)