ادبكده، بانك ادبيات پارسی
http://www.adabkade.com/
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نام کتاب: واکسی
نويسنده: عليرضا عطاران (علی آرام)
تاريخ نشر: دوم - 2005
حروفچينی: عليرضا عطاران (علی آرام)
http://www.aliaram.com/
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عطش
تنگ غروب بود که دم پايی های پلاستيکی اش را سرپا زد، چادرنماز گلدار نيمدارش را سرش انداخت و با دختر ده ساله اش از خانه زد بيرون. سال پيش شوهرش يک روز از خانه رفت و ديگر برنگشت. هيچ وقت نفهميد کجا رفته است. اوايل زياد از دوست و آشناها سراغ مردش را می گرفت اما مدتی که گذشت ديگر به نبودش عادت کرد. بخصوص که ناچار شد کار کند. هرکاری بود انجام می داد. کلفتی، رختشويي و کارهای همسايه ها؛ گاهی هم بيگاری می کرد.
دخترش مدتی بهانه گيری کرده بود پرگار می خواهد، نمی دانست آن وسيله به چکار می آيد، اما مي دانست خرازی ته بازارچه دارد. با اينکه از صاحب دکان که کامل مردی بود و هرگاه چشمش به او می افتاد با چشمهاش می خواست بخوردش، هيچ خوشش نمی آمد، اما تنها دکانی بود که همه وسايل مدرسه داشت.
همانطور که سرش را پايين انداخته بود؛ سايه کنار ديوار را گرفت و تندتند پيش رفت. با يک دست چادرش را نگه داشته بود و با دست ديگر دست دخترش را گرفته بود. يک اسکناس صد تومانی مچاله را هم محکم تو مشتش قايم کرده بود.
هنوز کوچه را تمام نکرده بود سراپايش از عرق خيس شد؛ بدتر از آن از تشنگی به له له افتاد. اصلا مدتی بود که عطش داشت، هرچه آب يخ می خورد فايده ای نمی کرد. نمی دانست چرا اينطوری شده است. حدس زد شايد از گرمای هوا باشد. بخصوص که امروز از هرروز گرمتر شده بود، با اينکه صبر کرد تا آفتاب بپرد، اما هنوز گرما رو هوا سنگينی می کرد. چنان گرم بود که تنها پيراهن کرباسی نيمدارش به تنش چسبيده بود. اين پيراهن را خيلی دوست داشت، با اينکه همه جاش رفته بود و با کوچکترين فشاری پاره می شد. امابدنش راخنک نگه می داشت، برای همين هميشه آن را می پوشيد.
کوچه را که تمام کرد، انداخت تو خيابانی که به بازارچه راه داشت. اينجا تک و توک آدمهايی ديده می شدند. هُرم گرما همچنان رو قلبش سنگينی می کرد؛ که پوست صورتش را به سوزش انداخته بود. بعد هم قطره های عرق از کنارگردن و زير گوشش سرازير شدند روی بدنش؛ و چند قطره ميان قاچ پستان هاش چکيد.
همينکه بازارچه را از دور ديد، ايستاد تا نفسش بالا بيايد. پهلوی بازارچه، زمين خاکیِ بود که خانه ها و دکان هاش را خراب کرده بودند و ميان آن يک راه باريک بود که بر اثر رفت و آمد مردم بوجود آمده بود. ازآنجا به بازار راه داشت. تصميم گرفت از آنجا برود تا زودتر برسد.
از خيابان اسفالت که تو محوطه خاکی پا گذاشت، پاهاش تو خاک نرمی که مثل آرد بود فرو رفت. قدمهاش را کند کرد تا کمتر خاکی شود. عرق لزج همه بدنش را خيس کرد و پيراهن کرباسی را به تنش چسباند. بدتر از آن زبانش از خشکی به کامش چسبيد. از اينکه از تو بازارچه نرفته بود پشيمان شد. ناخودآگاه با خودش حرف زد، اما صداش را نمی نشنيد، انگار پس از اينکه از دهانش بيرون می آمد، پا در می آورد و فرار می کرد. دچار حالت گنگی شده بود. احساس کرد بيش از هر موقعی به مردش نياز دارد، اما بهش آگاه شده بود، ديگر بر نمی گردد. نمی دانست چرا دچار اين سرنوشت شده است، از اين موضوع چنان لجش گرفت که ناخودآگاه برگشت و دو دستی محکم کوبيد توسر دخترش و غريد: «اين مرتبه هم ای کوفت و زهرماری را برات مِخرُم تا ببينم ديگه چی از جونم مُخوای.»
دخترش گريه نکرد، تنها ناله خفه ای کرد و دنبالش راه افتاد. زن خواست راهش را بگيرد و تندتر برود، اما زود پشيمان شد و ايستاد، بعد هم کمی نازش کرد و دستش را گرفت.
به اولين دکانی که رسيد، ديد صاحبش دارد جلوی دکانش را آبپاشی می کند. بوی نمناک خاک بينی اش را نوازش داد. اين بو را خيلی دوست داشت، ياد روزهای اول زندگی مشترکش افتاد که تو آبادی با شوهرش زندگی خوبی داشتند. غروب که می شد می رفت پشت بام را آب پاشی می کرد، فرشی هم پهن می کرد و بساط چای را راه می انداخت. بعد که مردش می آمد تکيه می داد و سرش را تو بغلش می گرفت و نوازشش می کرد.
هنوز دهانش خشک بود. از دکاندار خواست اجازه دهد کمی آب بنوشد. صاحب دکان که جوان جاهل مسلکی بود، با رغبت شلنگ آب را بهش داد. همانطور که مواظب بود خيس نشود، سر شلنگ را به دهانش نزديک کرد و تا توانست از آب نه چندان سرد نوشيد. بعد هم صورتش را شست و پشنگی به سينه اش پاشيد. بدنش خنک شد و کيف کرد. دکاندار با حالت خاصی به او زل زد. از نگاه جوان خجالت کشيد، اما عشوه گرانه شلنگ را برگرداند و چندبار تشکر کرد.
هنوز مسافتی نرفته صدای اذان را شنيد. تند کرد تا زودتر برسد. اما همينکه دکان عطاری ديد که کيسه های اجناسش را بيرون چيده بود. به فکرش رسيد کمی خاکشير بخرد. می دانست بهتر از هر چيزی عطش را فرو می نشاند. بدون معطلی رفت تو دکان. صاحب دکان پشت پيشخوان نشسته و به زمين چشم دوخته بود. تسبيح دانه درشت سياهی هم توی دستش بود و چيزهايی زير لب می خواند. نور مهتابی سقف چشمش را آزار داد. پيش از آنکه چيزی بپرسد، صاحب دکان سرش را بالا آورد وگفت: «الان سرچراغه، نه نسيه مُدوم و نه با ضعيفه معامله مُکنُم!. بهتره بعد اذون بيای»
هيچی نگفت و بيرون آمد. می دانست تو بازار صد تا دکان عطاری است و همه آنها هم خاکشير داشتند. حالا آدم های بيشتری ديده می شدند. بعد هم که وارد بازار شد از شلوغی مجبور شد آهسته برود.
اولين عطاری و بقالی را که ديد، به آن نزديک شد. دکان بزرگی بود که چند تا لامپ پرنور آنجا را مثل روز روشن کرده بود. کيسه های مملو از ادويه و عناب و گل گاوزبان و ليمو عنابی و کشک و موسير و آلو خشک و خاکشير و کشک را گرداگرد دکان کنار هم چيده بودند.
همينکه وارد شد، باد خنک پنکه سقفی حالش را جا آورد. چند بار نفس عميق کشيد. فروشنده ديده نمی شد، اما صداش شنيده می شد که داشت نماز می خواند. با صدای بلند کلمات عربی را از ته حلق بيرون می داد. مثل روزهايی که شوهرش کله سحر برای غسل به حمام می رفت، بعد که برمي گشت شروع به نماز خواندن می کرد، آن قدر بلند می خواند که او را بيدار می کرد و مجبور می شد برخيزد براش چای و صبحانه آماده کند.
دکاندار نمازش را تمام کرد، اما هنوز صداش شنيده می شد که درحال دعا بود، اما زياد طول نکشيد و برخاست و کفش هاش را پوشيد، هنوز درست و حسابی برنگشته بود، زن گفت: «بی زحمت ده تومن خاکشير بدين حاج آقا.»
دکاندار سراپاش را برانداز کرد و با غرغر گفت: «صدگرم بدم که بشه بيست تومن؟»
«نه حاج آقا همون ده تومن بسه.»
دکاندار دوباره غرولند کرد و مشغول کشيدن خاکشير شد.
زن نگاهش به يخچال افتاد، از ديدن نوشابه های رنگی دهنش پرآب شد. حتا خنکی و شيرينی آنرا حس کرد. چند بار آب دهانش را فرو داد و تصميم گرفت، موقع برگشتن يکی بخرد. تو همين فکر بود که دخترش چادرش را گرفت و با دست به يخچال اشاره کرد. دخترش هم به خودش رفته بود و هميشه عطش داشت. از اينکه چند لحظه پيش تو سرش کوبيده بود، دلش به رحم آمد، برای همين تصميم گرفت يکی بخرد. می دانست پرگار پنجاه تومان قيمت دارد. همسايه اتاق بالايی برای دخترش خريده بود. تازه جنس خوب آن هفتاد تومان است، ده تومن خاکشير خريده بود، نوشابه هم بيست تومان بيشتر نبود! گاهی از دکان ممدتقی می خريدند. پس پولش می رسيد.
صدای دکاندار که بسته خاکشير را به سويش دراز کرده بود، رشته افکارش را پاره کرد. تندی خاکشير را گرفت و اسکناس صدتومانی را بهش داد، اما قبل از اينکه بقيه پول را بگيرد، گفت: «بی زحمت يک نوشابه زرد بدين.»
دکاندار از پائين يخچال يک نوشابه بيرون آورد و بهش داد، زن به پررويی زد و اجازه گرفت روی چارپايه گوشه دکان بنشيند، دکاندار هيچی نگفت فقط سرش را تکان داد.
همينکه نشست، نصف نوشابه را يک نفس سر کشيد. خنکی آن تو رگهاش دويد، بيش از همه جگرش خنک شد. بعد هم خون تو صورتش دويد و لپ هاش گل انداخت. حتا شقيقه هاش سوخت، اما از اين سوزش کيف کرد. مثل اولين روز عروسی که اونجاش سوخت اما حسابی بهش چسبيد. چندبار نفسش را فرو داد تا بيشتر از اين احساس لذت ببرد. دخترش حريصانه به مادرش نگاه می کرد، زن که تازه متوجه شده بود، ته مانده شيشه را به دخترش داد. او هم دو دستی مانند پستانک به دهانش چسباند و تا آخرين قطره نوشيد.
از آنجا که بيرون آمد يک نفس رفت تا به دکان خرازی رسيد. از دخترش خواست بيرون منتظر بماند، می ترسيد دست به چيزی بزند، يا هوس خريدن وسيله ديگری به سرش بزند.
وارد که شد سلام کرد و گفت: «حاج آقا پِرگار دارين؟»
دکاندار جواب سلامش را داد و بدون اينکه چشم از او بردارد، دست دراز کرد واز توی پيشخوان شيشه ای، يک پرگار بيرون آورد و گذاشت جلوش.
«قيمتش چنده؟»
«نود تومن!»
زن يکه خورد. فکر اينجا را نمی کرد، اما هنوز اميد داشت بتواند چانه بزند.
«چرا نود تومن؟ آشناهامون از خود شما خريدن پنجاه تومن.»
«نه خواهر، ما پرگار پنجاه تومنی نداشتيم، يک نوع داشتيم هفتاد تومن. اما اين فابريکه و قيمتش نود تومنه.»
بعد هم با دلخوری پرگار را برداشت و سرجاش گذاشت. زن حدس زد صاحب دکان جنسش را يک تومان کمتر نمی دهد. ماند چکار کند. نه کسی را می شناخت برود قرض کند، نه تو خانه به اندازه بيست تومان پول داشت، فقط کمی پول خُرد برای خريدن نان کنار گذاشته بود.
نگاهی مأيوسانه به فروشنده کرد و گفت بيست تومان از پولش کم است اما قول می دهد بقيه پول را بياورد. فروشنده با هيزی سراپاش را برانداز کرد و گفت او را نمی شناسد. حتا از شوهرش پرسيد. زن در جوابش گفت، شوهرش به مسافرت رفته است. اما با اين حرف دکاندار بيشتر باهاش گرم گرفت و حرفهايی زد که از شرم گونه هاش گُر گرفتند و دهانش تلخ شد. برای همين بدون خداحافظی بيرون آمد. بعد هم چند بار زبانش را تو حفره دهانش کاويد تا رو زمين تف کند، اما فقط کمی کف بيرون آمد که آن هم به لبهاش چسبيد.
خودش را سرزنش کرد چرا بايد نوشابه بخرد که پولش کم بيايد. دخترش هم وقتی فهميد مادرش دست خالی برگشته، بنا کرد به ونگ ونگ کردن. زن هيچی نگفت و راه افتاد، اما هنوز چند قدم بيشتر نرفته بود که برگشت و محکم موهاش را گرفت و کشيد و او را به جلو پرت کرد. بعد هم تا توانست کتکش زد. در همين حين بسته خاکشير پاره شد و روی زمين ريخت.
دختر دستهاش را روی سرش گذاشت و جيغ و فرياد راه انداخت و تو خاک غلتيد. زن نمی دانست چکار کند. گيج و منگ کمی همان جا ايستاد، يک باره بدون اينکه بداند چکار می کند، بسوی دکان راه افتاد.
نفهميد چقدر گذشت که از دکان بيرون آمد، با اينکه هنوز دهانش خشک بود، اما احساس کرد کمی عطشش فروکش کرده است. از دور پرگار را بسوی دختر پرت کرد و گفت: «بردار ببينم دس از سرم ورمِداری!»
آن وقت چادرش را باز کرد تا کمی هوا بخورد، همان موقع دختر پارگی پيراهن مادرش را ديد، با اينکه از داشتن پرگار خوشحال شده بود، اما با نگرانی گفت: «ماما، کی لباستو پاره کرد؟»
«هيشکی!.»
زن دست دخترش را گرفت و راه افتاد. حالا ديگر پاهاش کشش داشت، حتا چنان چسب و چابک قدم برداشت که اندام لاغر اما تو پُر و خوش تراشش زير چادر نمازش موج می زد.
به زودی به دکانی رسيد که موقع آمدن نوشابه خريده بود. با اينکه ديگر دلشوره بی پولی نداشت، اما ديگر تشنه نبود و نوشابه نمی خواست.
مشهد ـ تابستان 1366
Thursday, November 30, 2006
Monday, November 27, 2006
اوج حیرت یک جوان پاک شهرستانی
Friday, November 24, 2006
خاک سوخته
همه تنها مرا رها کرده اند حتی همه کسانم
شاید تقدیر این خواهد بود تا در پس خاک خفتن مرا به تو نزدیک کند
شاید!
شاید تقدیر این خواهد بود تا در پس خاک خفتن مرا به تو نزدیک کند
شاید!
Thursday, November 16, 2006
از کرامات محبان شیخ ما
اصفهان نامه: تا اصفهان
عدهای جوان معصوم و پاک و مودب و البته بهداشتی با کوله باری پر از بیچیزی لباسای پاره پوره و مندرس. همه سرا پایین و خلاصه اینکه دل هر سنگی حتی نفیلین سینیت هم از دیدینشون آب میشد.
این جماعت مسکین تمام دار و ندارشونو فروخته بودن فقط برای یه هدف: اصفهان
چون پولشون نرسیده بود برا همه بلیط بخرن یه نفرشونو جاسازی کرده بودن تویه چمدون و بهش قول داده بودن تا وسطای راه با یکی دیگه عوضش کنن!!
(( برادر رعایت کن)) با فریاد مسافر میان سال جلویی که بینیش فاصله واقعا کمی با من داشت از عالم هپلوت پریدم بیرون.
اولین چیزی که دیدم فقدان فرخ بود. ذهنم از کار افتاده بود هیچ حدسی در مورد این موضوع نداشتم بعد از یه مدت دیدم که فرشید با همون ذات خبیث اختصاصیش و با همکاری مطمئن و برادرانه ساعد فرخو بردن ردیف عقب و آن کاری که همیشه از آن بیم همی داشتم واقع گردیده است.
با سرعت خاصی و با دلیری مخصوصی وارد عمل شدم و یه جمله گفتم و به قاعله پایان دادم اون جمله این بود: فرخ مال شما تورو قرآن با من کاری نداشته باشید!!!!!!
(( آقا رعایت کن میگم)) دوباره همون مرد میانسال جلویی بود. ولی من مطمئن بودم که آخرین بارش نخواهد بود
((داداش رعایت کن))((جوان رعایت کن))((بیاز یاواش))((ناهارا نمنا ییبسان؟)) و قص الی هذه
چون دیدیم اگه این جوری پیش بره حتی به پلیس راه ارومیه!! هم نمیرسیم و محترمانه دیپرت میشیم. تصمیم بر این شد که بیخیال صروصدا شیم و یه کمی تصنیف گوش کنیم.
البته مطالب بالا چند بار تکرار شد یعنی همش از اول تا آخر!
دیگه خورشید یاواش یاواش غروب کرد و ما دائم داشتیم تکیه کلام گروهیمونو تکرار میکردیم که با این بیت شروع میشد: وقتی رفتی باز هوا بد شد.........روزگار از بدی بدتر شد.
که خود اون تکیه کلام یک دفتر توضیح لازم داره که به دلایل اخلاقی غذر مارا بپزیرید دیگه. خلاصش اون قدر این کلیپ ماندگار رو از موبایل فرشید نگاه کردیم تا باتریش تموم شد و همه با داد زدیم: یاخشی بو دا بوننان.
محمد تو همه این مراحل تو خلصه بود و داشت اعمال مالیخولیایی ما رو نگاه میکرد و بعضی وقتا با خودش یه سری زمزمه های عجیب میکرد.
در مورد اتوبوس هم بگم که اصولا یکی از مزایای اتوبوس ولوو داشتن چراغ بالای سر برای هر نفره و مزیت این چراغ برای فرشید روشن و خاموش کردن مداوم تا دیوونه شدن شاگرد رانندس.
پدر گرامی تا اون زمان هر نیم ساعت یه اس ام اس میزد دقیقا با این جمله((: پسرم کجایید)) یعنی هر وقت یه اس ام اس برام میرسید همه میگفتن پسرم کجایید. و منم که فوق تخصص این کارا شما فرض کنین که من تقریبا هر اسم عجیب و غریبی رو براش سند کردم مثلا: میمنه سلفچگان بندرخارک آلمان آباد قشلاق اولیا موسیاهان و.....
خلاصه اینکه اتوبوس کاملا در اختیار همون جوون های مودب و بهداشتی بود و همه محیط تحت تاثیر ما قرار گرفته بود البته دخترا هم در این راه با ما همکاری خوبی داشتن و صداهای پس زمینه رو به همراه اکوی صدای ما در میاوردن.!!
چون دیگه کاملا شب شده بود و بعد از اون همه فعالیت شدید بدنی همه نزدیکای موت بودیم. مدام داشتیم گوسفند میشمردیم تا عمو راننده یه جایی نگه داره تا شام بخوریم. وقتی 555 امین گوسفند هم شمرده شد عمو نگه داشت و ما پریدیم بیرون.
همه پیاده شدن تا از اون رستوران شام بخرن و ما هم پیاده شدیم تا صندلی های رستورانو پر کنیم یعنی چون ازارومیه ساندویچ خریده بودیم فقط نقش صندلی پر کن رو داشتیم. راستش بقیه اگه هیچی نمیخریدن لااقل به دونه لیوان بک بار مصرف میخریدن ولی ما نامردی نکردیم و همون لیوان رو هم نخریدیم.
راستش من توی این چند سال زندگیم به همه جای بدنم توجه کرده بودم جز یه جا( پیش داواری ممنوع).
اونجا هم گردنم بود ولی اون شب فهمیدم گردن واقعا چیز مهمیه چون باعث شد اون شب من یکی از سه شب منتخب خودم رو توی بیخوابی یا بد خوابی تجربه کنم میفهمین که دیگه چه جوری در واقع گردنم سرویس همی بشدی.
وقتی برگشتم دیدم که دخترا یه چیزی شبیه بادکنک گذاشتن زیر سرشون و به خواب نازی فرو رفتن. اون موقع که وضع اسفناک خودمو با اونا مقایسه کردم تصمیم قاطعی گرفتم که اگه قرار باشه تو اصفهان از بین گز و اون بادکنکها( البته اسم دارن ولی من نمیدونم) یکی رو انتخاب کنم مطمئنا بادکنک خواهد بود.
آخرین اتفاقی که تو راه افتاد این بود که دقیقا 2 کیلومتر مونده به اصفهان یه پیکان قراضه توی باند سبقت جلوی اتوبوسه ما رو گرفته بود و راه نمیداد یعنی فکر کنم رانندش اصلا صدایی به نام بوق براش تعریف نشده بود. وقتی عمو راننده داشت به سختی ازش رد میشد در اتوبوس رو باز کرد چند تا فحش ترکی رکیک رو نثار پیکانه کرد ولی بعد از چند ثانیه حالیش شد که بابا تو اصفهانه و باید فارسی صحبت تا این جماعت حالیشون بشه. در ادامه راننده چند فحش مخلوط(بین فارسی و ترکی) به یارو داد.
وقتی ما تو ترمینال اصفهان پیاده شدیم حکایت اصفهان نامه ما تا اینجا بسته شد و همین.
این جماعت مسکین تمام دار و ندارشونو فروخته بودن فقط برای یه هدف: اصفهان
چون پولشون نرسیده بود برا همه بلیط بخرن یه نفرشونو جاسازی کرده بودن تویه چمدون و بهش قول داده بودن تا وسطای راه با یکی دیگه عوضش کنن!!
(( برادر رعایت کن)) با فریاد مسافر میان سال جلویی که بینیش فاصله واقعا کمی با من داشت از عالم هپلوت پریدم بیرون.
اولین چیزی که دیدم فقدان فرخ بود. ذهنم از کار افتاده بود هیچ حدسی در مورد این موضوع نداشتم بعد از یه مدت دیدم که فرشید با همون ذات خبیث اختصاصیش و با همکاری مطمئن و برادرانه ساعد فرخو بردن ردیف عقب و آن کاری که همیشه از آن بیم همی داشتم واقع گردیده است.
با سرعت خاصی و با دلیری مخصوصی وارد عمل شدم و یه جمله گفتم و به قاعله پایان دادم اون جمله این بود: فرخ مال شما تورو قرآن با من کاری نداشته باشید!!!!!!
(( آقا رعایت کن میگم)) دوباره همون مرد میانسال جلویی بود. ولی من مطمئن بودم که آخرین بارش نخواهد بود
((داداش رعایت کن))((جوان رعایت کن))((بیاز یاواش))((ناهارا نمنا ییبسان؟)) و قص الی هذه
چون دیدیم اگه این جوری پیش بره حتی به پلیس راه ارومیه!! هم نمیرسیم و محترمانه دیپرت میشیم. تصمیم بر این شد که بیخیال صروصدا شیم و یه کمی تصنیف گوش کنیم.
البته مطالب بالا چند بار تکرار شد یعنی همش از اول تا آخر!
دیگه خورشید یاواش یاواش غروب کرد و ما دائم داشتیم تکیه کلام گروهیمونو تکرار میکردیم که با این بیت شروع میشد: وقتی رفتی باز هوا بد شد.........روزگار از بدی بدتر شد.
که خود اون تکیه کلام یک دفتر توضیح لازم داره که به دلایل اخلاقی غذر مارا بپزیرید دیگه. خلاصش اون قدر این کلیپ ماندگار رو از موبایل فرشید نگاه کردیم تا باتریش تموم شد و همه با داد زدیم: یاخشی بو دا بوننان.
محمد تو همه این مراحل تو خلصه بود و داشت اعمال مالیخولیایی ما رو نگاه میکرد و بعضی وقتا با خودش یه سری زمزمه های عجیب میکرد.
در مورد اتوبوس هم بگم که اصولا یکی از مزایای اتوبوس ولوو داشتن چراغ بالای سر برای هر نفره و مزیت این چراغ برای فرشید روشن و خاموش کردن مداوم تا دیوونه شدن شاگرد رانندس.
پدر گرامی تا اون زمان هر نیم ساعت یه اس ام اس میزد دقیقا با این جمله((: پسرم کجایید)) یعنی هر وقت یه اس ام اس برام میرسید همه میگفتن پسرم کجایید. و منم که فوق تخصص این کارا شما فرض کنین که من تقریبا هر اسم عجیب و غریبی رو براش سند کردم مثلا: میمنه سلفچگان بندرخارک آلمان آباد قشلاق اولیا موسیاهان و.....
خلاصه اینکه اتوبوس کاملا در اختیار همون جوون های مودب و بهداشتی بود و همه محیط تحت تاثیر ما قرار گرفته بود البته دخترا هم در این راه با ما همکاری خوبی داشتن و صداهای پس زمینه رو به همراه اکوی صدای ما در میاوردن.!!
چون دیگه کاملا شب شده بود و بعد از اون همه فعالیت شدید بدنی همه نزدیکای موت بودیم. مدام داشتیم گوسفند میشمردیم تا عمو راننده یه جایی نگه داره تا شام بخوریم. وقتی 555 امین گوسفند هم شمرده شد عمو نگه داشت و ما پریدیم بیرون.
همه پیاده شدن تا از اون رستوران شام بخرن و ما هم پیاده شدیم تا صندلی های رستورانو پر کنیم یعنی چون ازارومیه ساندویچ خریده بودیم فقط نقش صندلی پر کن رو داشتیم. راستش بقیه اگه هیچی نمیخریدن لااقل به دونه لیوان بک بار مصرف میخریدن ولی ما نامردی نکردیم و همون لیوان رو هم نخریدیم.
راستش من توی این چند سال زندگیم به همه جای بدنم توجه کرده بودم جز یه جا( پیش داواری ممنوع).
اونجا هم گردنم بود ولی اون شب فهمیدم گردن واقعا چیز مهمیه چون باعث شد اون شب من یکی از سه شب منتخب خودم رو توی بیخوابی یا بد خوابی تجربه کنم میفهمین که دیگه چه جوری در واقع گردنم سرویس همی بشدی.
وقتی برگشتم دیدم که دخترا یه چیزی شبیه بادکنک گذاشتن زیر سرشون و به خواب نازی فرو رفتن. اون موقع که وضع اسفناک خودمو با اونا مقایسه کردم تصمیم قاطعی گرفتم که اگه قرار باشه تو اصفهان از بین گز و اون بادکنکها( البته اسم دارن ولی من نمیدونم) یکی رو انتخاب کنم مطمئنا بادکنک خواهد بود.
آخرین اتفاقی که تو راه افتاد این بود که دقیقا 2 کیلومتر مونده به اصفهان یه پیکان قراضه توی باند سبقت جلوی اتوبوسه ما رو گرفته بود و راه نمیداد یعنی فکر کنم رانندش اصلا صدایی به نام بوق براش تعریف نشده بود. وقتی عمو راننده داشت به سختی ازش رد میشد در اتوبوس رو باز کرد چند تا فحش ترکی رکیک رو نثار پیکانه کرد ولی بعد از چند ثانیه حالیش شد که بابا تو اصفهانه و باید فارسی صحبت تا این جماعت حالیشون بشه. در ادامه راننده چند فحش مخلوط(بین فارسی و ترکی) به یارو داد.
وقتی ما تو ترمینال اصفهان پیاده شدیم حکایت اصفهان نامه ما تا اینجا بسته شد و همین.
Saturday, November 11, 2006
Thursday, November 09, 2006
غمگسار
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
سايه
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
سايه
Wednesday, November 08, 2006
اصفهان نامه: قبل از سفر
اصفهان نامه
قسمت اول: قبل از سفر
قبل از عظیمت عظما
چون شیخ ما را از مساعدت خرابات( دانشگاه) نومیدی حاصل شد پس مریدان گرد آورده و عزم آن نمود که با جمع قلیل محبان راهی آن سفر دور و دراز شوزا.
پس از گزینش های چند مرحله ای گروهی غربال شدندی از خواص و اقربا.
و آنک مقدمات سفر فراهم بشد از جمله مقادیر متنابهی سیم و زر که تقریبا تمام دارایی آن شیخ درویش مسلک بودی و مقداری دودرگی از مکتب واعظان( اساتید) و غیره در این مایه ها.
جانم براتون بگه که تو این چند ماه مانده تا سفر خودم و بچه ها اساسی پیگیری کردیم تا بلکه فرجی حاصل بشه و این دانشگاه( که نه واقعا خرابات) یه اتوبوسی- مینی بوسی- وانت نیسانی -کامیون شیش چرخ گوسفندی و تو این اواخر الاغی یا استری لااقل بده بهمون تا بتونیم یه تیریپ اصفهان بریم و دیدمون نسبت به رشته تحصیلیمون- افقهای آینده اون! وکلا جهان هستی عوض بشه( اون آخری رو برای جور شدن قافیه گفتم).
اما.. اما نشد که نشد که البته هیچ تعجبی نداشت.
چون ناامیدی بر ما چیره گشت پس خداوند کریم خانوم فیضی رو بر ما نازل نمود که با سرعتی خارج از تصور هر جنبنده ای کارها ردیف نمود. خدایش بیامرزاد هر چند که بماند آخر سر معلوم نگردید که چگونه و با برقراری چه ارتباطی با اصفهان توانست آن همه را ردیف کناد؟!
یهو دیدیم که هشت نفریم و دیگه اصفهان داره حتمی میشه این هشت نفر عبارت بودن از : فرخ- فرشید- میثم ساعد- محمد- خانوم ها فیضی و حجابی . این که شد هفت تا نه اشتباه شد صبر کن ... یک ...دو...سه...هفت!!
گیر نده دیگه میزاری حکایتم رو بگم یا نه؟
منم تو اون یه هفته کم نزاشتم و هر وقت که فرخ رو میدم شروع میکردم که: خوب فرخ فردا این وقت شیش روز مونده تا سفر..........فردا این وقت پنج روز مونده به سفر.........فردا این زمون تو اتوبوسیم و قص الی هذه.
وقتی شب قبل از سفر به فرخ زنگ زدم و بی هیچ مقدمه ای گفتم : فرخ....فردا این وقت تو راه داریم شام میخوریم چنان از پشت گوشی منو مورد لطف قرار داد که همقسم! شدم که دیگه اون عبارت کذایی رو به کار نبرم.
تا قبل از سفر تقریبا هیچ تصویری از اصفهان نداشتم قفط شنیده بودم که جاهای دیدنی زیاد داره مثل تخت جمشید! آبشار شلماش!!!!!!!!!!!!!! و همین طور شنیده بودم که به ساحل رویایی داره با ماسه های تپل که آدم فقط بره حموم آفتاب!!! یا میدونستم سوغاتی های زیادی داره مثل باقلوا-زیره- یا سوهان داره( علامت تعجب جا نشد خودتون تعجب کنبن تا دچار حیرت شین).
چون قرار بود سه چهار روزی بمونیم یه مقدار وسایل بیشتر رو با فشار تو کیفم جا کردم که بلا نسبت گلاب به روتون! شبیه کیف ختنه کننده ها یا حداکثر شبیه کیف تروریست هایی بود که داخلش بمب جاسازی میکنن اما وقتی کیف که چی بگم کاروان فرخ رو دیدم به خودم امیوار شدم.
خلاصه میخام اینجوری روشنتون کنم که اگه از توی ساک فرخ یه وان با تمام تجهیزات یا تلوزیون پلاسمای 60 اینچ در میومد هیچ کس حق تعجب کردن نداشت. حالا برین تو کف ابعاد ساک.
ظهر روز سفر وقتی اومدم خونه شوق خاصی تمام وجودم رو گرفته بود. یادمه بعد از خوردن ناهار 2 بار به مامانم گفتم : پس این ناهار کی آماده میشه. دو سه تا هم اس ام اس فرستادم به شماره هایی که اصلا نمیشناختم و نوشتم: همشهری و شهروند گرامی من رفتم اصفهان بدی خوبی دیدی حلالم کن...حلال.
حدود ساعت 3.15 بود که بچه ها جم شدیم ترمینال و من یواش یواش داشتم باور میکردم که دیگه رفتیم که از قضا بازم این روزگار قدار منو ضایع کرد و فرشید تو وضعیتی شبیه کما خبر داد که بلیتا مونده تو سلماس و ....
راستش اون قدر حال گیری شد که دیگه حس کتک زدن فرشیدم پرید اما چون دیدیم آخر چیپس شدنه اگه برگردیم خونه و بگیم دیپرت شدیم پس کلی ادعیه خوندیم و دل رو زدیم به غذا( یا دریا) و سوار شدیم.
وقتی شاگرد راننده به ما رسید بلیط خواست که ما اصولا نداشتیم. و چون عکس العمل طبیعی هر شاگرد راننده ای تو این مواقع بیرون انداختن طرف با توسل به اهرم زور هستش پس ما هم خواستیم محترمانه پیاده شیم که رشته تحصیلیمون به کمکمون اومد و چون یارو فهمید ما معدنیم گفت: آها طبیعییه!!.
اون آخرین جمله از صد تا فحش هم سنگینتر بود ولی دیگه چاره ای نداشتیم و همچون خاری تو گلومون تحمل کردیم.
چون شیخ ما را وقت سفر همی رسید پس با اهل بیت وداع نمود.و آن هنگام که با بسته های پفک خویش خداحافظی مینمود آب از دیدگان جاری بساخت و به آن بسنده ننموده و فی الحال بیتی در سوگ پفک بساخت بدین روی: پفکا جان منی قندعسل مال منی
تو در این جبر زمان یار وفادار منی!!!
این بود حکایت قبل از سفر شیخ ما پس صبر پیشه کنید تا تا الباقی برایتان تحفه آورم
قسمت اول: قبل از سفر
قبل از عظیمت عظما
چون شیخ ما را از مساعدت خرابات( دانشگاه) نومیدی حاصل شد پس مریدان گرد آورده و عزم آن نمود که با جمع قلیل محبان راهی آن سفر دور و دراز شوزا.
پس از گزینش های چند مرحله ای گروهی غربال شدندی از خواص و اقربا.
و آنک مقدمات سفر فراهم بشد از جمله مقادیر متنابهی سیم و زر که تقریبا تمام دارایی آن شیخ درویش مسلک بودی و مقداری دودرگی از مکتب واعظان( اساتید) و غیره در این مایه ها.
جانم براتون بگه که تو این چند ماه مانده تا سفر خودم و بچه ها اساسی پیگیری کردیم تا بلکه فرجی حاصل بشه و این دانشگاه( که نه واقعا خرابات) یه اتوبوسی- مینی بوسی- وانت نیسانی -کامیون شیش چرخ گوسفندی و تو این اواخر الاغی یا استری لااقل بده بهمون تا بتونیم یه تیریپ اصفهان بریم و دیدمون نسبت به رشته تحصیلیمون- افقهای آینده اون! وکلا جهان هستی عوض بشه( اون آخری رو برای جور شدن قافیه گفتم).
اما.. اما نشد که نشد که البته هیچ تعجبی نداشت.
چون ناامیدی بر ما چیره گشت پس خداوند کریم خانوم فیضی رو بر ما نازل نمود که با سرعتی خارج از تصور هر جنبنده ای کارها ردیف نمود. خدایش بیامرزاد هر چند که بماند آخر سر معلوم نگردید که چگونه و با برقراری چه ارتباطی با اصفهان توانست آن همه را ردیف کناد؟!
یهو دیدیم که هشت نفریم و دیگه اصفهان داره حتمی میشه این هشت نفر عبارت بودن از : فرخ- فرشید- میثم ساعد- محمد- خانوم ها فیضی و حجابی . این که شد هفت تا نه اشتباه شد صبر کن ... یک ...دو...سه...هفت!!
گیر نده دیگه میزاری حکایتم رو بگم یا نه؟
منم تو اون یه هفته کم نزاشتم و هر وقت که فرخ رو میدم شروع میکردم که: خوب فرخ فردا این وقت شیش روز مونده تا سفر..........فردا این وقت پنج روز مونده به سفر.........فردا این زمون تو اتوبوسیم و قص الی هذه.
وقتی شب قبل از سفر به فرخ زنگ زدم و بی هیچ مقدمه ای گفتم : فرخ....فردا این وقت تو راه داریم شام میخوریم چنان از پشت گوشی منو مورد لطف قرار داد که همقسم! شدم که دیگه اون عبارت کذایی رو به کار نبرم.
تا قبل از سفر تقریبا هیچ تصویری از اصفهان نداشتم قفط شنیده بودم که جاهای دیدنی زیاد داره مثل تخت جمشید! آبشار شلماش!!!!!!!!!!!!!! و همین طور شنیده بودم که به ساحل رویایی داره با ماسه های تپل که آدم فقط بره حموم آفتاب!!! یا میدونستم سوغاتی های زیادی داره مثل باقلوا-زیره- یا سوهان داره( علامت تعجب جا نشد خودتون تعجب کنبن تا دچار حیرت شین).
چون قرار بود سه چهار روزی بمونیم یه مقدار وسایل بیشتر رو با فشار تو کیفم جا کردم که بلا نسبت گلاب به روتون! شبیه کیف ختنه کننده ها یا حداکثر شبیه کیف تروریست هایی بود که داخلش بمب جاسازی میکنن اما وقتی کیف که چی بگم کاروان فرخ رو دیدم به خودم امیوار شدم.
خلاصه میخام اینجوری روشنتون کنم که اگه از توی ساک فرخ یه وان با تمام تجهیزات یا تلوزیون پلاسمای 60 اینچ در میومد هیچ کس حق تعجب کردن نداشت. حالا برین تو کف ابعاد ساک.
ظهر روز سفر وقتی اومدم خونه شوق خاصی تمام وجودم رو گرفته بود. یادمه بعد از خوردن ناهار 2 بار به مامانم گفتم : پس این ناهار کی آماده میشه. دو سه تا هم اس ام اس فرستادم به شماره هایی که اصلا نمیشناختم و نوشتم: همشهری و شهروند گرامی من رفتم اصفهان بدی خوبی دیدی حلالم کن...حلال.
حدود ساعت 3.15 بود که بچه ها جم شدیم ترمینال و من یواش یواش داشتم باور میکردم که دیگه رفتیم که از قضا بازم این روزگار قدار منو ضایع کرد و فرشید تو وضعیتی شبیه کما خبر داد که بلیتا مونده تو سلماس و ....
راستش اون قدر حال گیری شد که دیگه حس کتک زدن فرشیدم پرید اما چون دیدیم آخر چیپس شدنه اگه برگردیم خونه و بگیم دیپرت شدیم پس کلی ادعیه خوندیم و دل رو زدیم به غذا( یا دریا) و سوار شدیم.
وقتی شاگرد راننده به ما رسید بلیط خواست که ما اصولا نداشتیم. و چون عکس العمل طبیعی هر شاگرد راننده ای تو این مواقع بیرون انداختن طرف با توسل به اهرم زور هستش پس ما هم خواستیم محترمانه پیاده شیم که رشته تحصیلیمون به کمکمون اومد و چون یارو فهمید ما معدنیم گفت: آها طبیعییه!!.
اون آخرین جمله از صد تا فحش هم سنگینتر بود ولی دیگه چاره ای نداشتیم و همچون خاری تو گلومون تحمل کردیم.
چون شیخ ما را وقت سفر همی رسید پس با اهل بیت وداع نمود.و آن هنگام که با بسته های پفک خویش خداحافظی مینمود آب از دیدگان جاری بساخت و به آن بسنده ننموده و فی الحال بیتی در سوگ پفک بساخت بدین روی: پفکا جان منی قندعسل مال منی
تو در این جبر زمان یار وفادار منی!!!
این بود حکایت قبل از سفر شیخ ما پس صبر پیشه کنید تا تا الباقی برایتان تحفه آورم
Saturday, November 04, 2006
اصفهان نامه
چون سفر اصفهان را همچون هر تیریپی پایان آمد پس شیخ ما بخواست تا سفر نامه ای بنویسد در باب احوال آن سفر پس انتظار بر شمایان واجب همی بیامد .
پس در بحر حیرت مستغرق باشید تا شیخ سفر نامه آماده کناد.
پس در بحر حیرت مستغرق باشید تا شیخ سفر نامه آماده کناد.
Subscribe to:
Posts (Atom)


