Tuesday, May 30, 2006

خواجه آلبرتان!


Saturday, May 27, 2006

Khaje in EXTASY !

… از شیخ خویش شنیدم که از شیخش روایت نمودی که شیخ وی نیز چنین می گفت ! به روز شنبه , نیمه الربیع الثانی مریدان شیخ ما جمع همی ¬گردیدند , وز بهر روزگار و ضعیفگان کوته پاچه (شلوار برمودایی) شکایات بسیار به یکدیگر بردندی همی .
ثالت الیوم بگذشت و شکیب به قحط آمد , زین جهت ساعتی نعره سر بدادند و به خانقاه شیخ همی فرود بیامدند.
حالیا یکی از مریدان بانگ در داد که : ای شیخ , خداوند تو را شاد کناد ! دراز مدتی ست که در بلاد ما ضعفگان گرافیک بالا , کوته پاچه همی پوشند و زین البسه بسیار بر تن همی کنند . ز مذمت آن ندایی ده , باشد که ضعیفگان کوته پاچه بر تن همی نکنند .
شیخ لمحه ای در تفکر مستغرق بگشت و همی نعره سر بداد که : خموش ! در کوته پاچه فواید کبیر نهفته باشدی شمایان ندانید و در مذمتش هیچ مگویم ؛ من چنین کنم , شمایان نیز چنین کنید ؛ باشد که رستگار همی شوید !
مریدان را فک ضایل بگشتی . در زمان بانگ سر بدادندی که این شیخ : فواید کبیره بر ما , بر همی شمار .
باری علی ای حال شیخ ندا همی داد که زان زمان که ضعیفگان کوته پاچه برپوشند , پسران به پایین بنگرند و سر به زیر گردند بهکذا …


به کتابت خواجه صابر صحیح الحال

Monday, May 22, 2006

اندر کرامات خواجه ما

خواجه ما بقال را پرسید باده اهل بیت(نوشابه خانواده) همی داری؟
بقال جواب براورد که دارمی.خواجه بگفت به مجرد ها هم عرضه می داری؟
از مریدان شنیدم که مریدان دیگر از دیگری نقل همی کردند که خواجه در طفولیت از برای غرق نمودن سفینه تحت البحر(زیر دریایی) درب آن را زده و گریخته بودا.

Saturday, May 13, 2006

دل عقده سر خورده

یه روز معمولی تو یه کلاس معمولی.
خوب بچه ها این قسمت هم تموم شد اگه بتونین بفهمین و اون مغرتونو کار بندازین قسمت مهمیه حتما 2 تا تست تو کنکور داره!
صدای زمزمه مانند معلم که تو گوشش می پیچید.
معلم که انگار از تدریسش خیلی خوشش اومده بود سرش رو بلند کرد تا کلاسو زیر چشمی نظاره کنه.
پسر ساکت و همیشه تنها تو گوشه کلاس نشسته بود. معلم یادش نمیومد که حتی یه بار هم بهش گفته باشه ساکت! و این معلمو به شدت عصبی می کرد.
پسر اون قدر ساکت بود که معلم از خداش بود یه حرکت کوچیک انجام بده تا اونو تنبیه کنه.
چشم معلم افتاد به تکه کاغذی پاره ای که جلوی پسر بود نزدیک تر رفت وقتی به اون رسید خواست که کاغذو بگیره پسر قایمش کرد ولی معلم بالاخره با زور اونو گرفت.
برق شرارت تو چشای معلم کاملا معلوم بود.
آقایون نگاه کنید شما در مقابل شاعر قرن ایستادید. نظر شما چیه حافظ ثانی؟ و پسر هیچ نگفت.
هنوز تو اون مغز پوکت نرفته که وقتی ازت چیزی پرسیدن باید جواب بدی؟
یا خانوادت وقتشو نداشتن که بهت یاد بدن ادب و کمال چیه؟
پسر هیچ نگفت.
معلم که لحظه لحظه خشمش بیشتر می شد با فریاد گفت خوب بزارین ببینیم این شاعر نابغه ما چی گفته؟


تو رسیدی به سپیدی ها به نور
منو بیم مرگ بی نشون و دور

منو این ترانه های بی جواب
تو و ویرونی و خاک بی حجاب

معلم بین هر بیت صبر می کرد تا بچه ها حسابی بخندن . بعد از چند دقیقه معلم رو به پسر کرد و گفت:می خواستم یه چیزی بهتون بگم آقای هنرمند می خواستم بگم این واقعا بی معنی ترین و ابتدایی ترین شعری بود که شنیدم تو فکر کردی چی هستی تو هیچی نیستی چه برسه به یه شاعر......
بعد از این حرفا معلم احساس سبکی خاصی می کرد انگار حرفایی رو که یک عمر نکفته بود بازگو کرده بود.بعد معلم اون شعرها رو تو جیبش گذاشت! و پسر باز هم چیزی نگفت.
حالا دیگه زنگ خورده بود و همون راه بی پایان همیشگی و همون طعنه ها تنهایی زیبا و زشت پسر قصه ما.
آیا شما هم یکی از اون آدمدهایین؟ شاید!

Tuesday, May 09, 2006

در قونیه

در قونیه به سالکی بر خوردمی گفتد چهل سال بودا که او هر یوم تنها یک بادام همی خورد.عجبا عجبا!
نیک مجاهده کردم تا وی را ملاقات کنمی آنگاه که اجازت یافتم به پیشش شتافته علت جویا شدمی.
در اول خطاب کرد که :اول اون دوربینتو خاموش کن.اجابت کردم.
ایام همان طور گذشت و پیر ما هر روز تنها دانه بادامی تناول مینمود به شهادت دو دیدگان.
روزی که مر مرا طاقت سر آمد نزد او رفته گفتمی حکمت چیست؟
گفت گوشت نزدیک بیاور همی نزدیک بردم با تمام توان فریاد بر آورد که برو به آن شیخ علی ... خل بگو که چه شد این تخلیه چاه؟

دانی؟

دانی که چنگ و عود چه تقرير می‌کنند
پنهان خوريد باده که تعزير می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
عيب جوان و سرزنش پير می‌کنند

جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز
باطل در اين خيال که اکسير می‌کنند

گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد
مشکل حکايتيست که تقرير می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فريب
تا خود درون پرده چه تدبير می‌کنند

تشويش وقت پير مغان می‌دهند باز
اين سالکان نگر که چه با پير می‌کنند

صد ملک دل به نيم نظر می‌توان خريد
خوبان در اين معامله تقصير می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدير می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاين کارخانه‌ايست که تغيير می‌کنند

می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند

Thursday, May 04, 2006

و اما حکایت غذا خور خانه خرابات(سلف دانشکده فنی)

حال که بر آن شدم این حکایت را کتابت همی کنم سخت مشمعز و منقلب گردیدمی از وصف این مقال.
اطعام دانشپویان بر 4 فعل است که به افعال اربعه شهیرند.
1:صبح هنگام سر آشپز از سرای به مطبخ می شود به همراه بیل حیاط سرای خویش و آن هنگام که کارگران در مطبخ دست و صورت و دماغ خویش را بر برنجان شستند فعل نخست خاتمه می یابد.
چون سر آشپز میزان دمبه های موجود در مطبخ را فراوان پنداشت چونان که خود نیز گرخید ! تصمیم بر آن میشود که آن یوم یوم الکباب همی بود و آن وقت که سر آشپز خاک و خاشاک بیل حیاط سرای خویش را با برنجان طبخ نمود فعل دوم به پایان میرسد.
3:طریق اولی و نیک مهم از راه همی رسد. در این مقام هم بیل مزبور به کار آمده و مقادیر متنابهی کافور بر طعام اضافت داردی.مریدان گویند اگر سیاووش (رحمه اله)می دانست که کافور نیز کاربرد دو طرفه داردی هرگز از برای عبور از آتش بر خود کافور نمیزدی.
و اما فعل چهارم:و خوراندن آن طعام رادیو اکتیویته بر ما جماعت دانشپو. با دو دیدگان به روشنی دیدم که هر چه طعام رادیو اکتیو تر دانشپو در مقام خوردن در تعجیل تر ! بینوا دانشپو رویین تن گردید از بس در این فعل مجاهده نمودی.
از کرامات الکباب همین بس که مقاومت کششی و خمشی و حتی برشی آن به عنوان مرجع دیگر مواد پلاستیته انتخاب گردیده بودا.
حال آنکه هر دانشپوی معمولی و نه سخت عجول هر الکباب را در 10 دقیقه تناول همی دارد !
باری این نیز غذا خور خانه و آداب آن باشد که مقبول آید مریدان را.