وقتي كه دستاي باد قفسه مرغ گرفتارو شكست
شوق پروازو نداشت
وقتي كه چلچله ها خبر فصل بهارو ميدادن
عشق آوازو نداشت
Monday, July 31, 2006
Sunday, July 23, 2006
دانایی توانایی است
خوب بچه ها 10 ثانیه دیگه روی آنتنیم.
سه دو یک حرکت
سلام سلام به تو ایرونی باحال و اهل عشق و حال حالت چطوره؟
خانواده خوبن بابا ماما آبجی کوچیکه اقدس خانوم همسایتون همه خوبن؟
خوب از پشت گوشی به من میگن که وقت کمه. پس با هم میریم سراغ اولین شرکت کننده.
الو؟ الو؟(چند ثانیه گذشت).خب مثل اینکه ارتباط ما با بیننده.....الواونجا تلوزیونه؟ بله انگار ارتباط برقرار شده.
الو سلام میشه خودتونو معرفی کنین؟ در ذمن صدای گیرنده تونو هم ببندین!!!!(برای ان امین بار)
الو سلام اینجانب سکینه دانااز روستای کج قولنج هستم.
سلام خانوم دانا به مسابقه ما خوش اومدین با روال مسابقه آشنا که هستین؟
بله
پس شما در همین اول 100 هزار تومان برنده شدین!خوب قسمت اول مسابقه سوالات دینی هستش آماده این؟
بله
سوال اول: مکه در کدام کشور واقع است؟
1:سومالی
2:بورکینافاسو
3:آمریکا
4:عربستان
آقای مجری راهنمایی بکنین.
چشم به عنوان راهنمایی آمریکا و سومالی نیستن.
بورکینافاسو؟
نه یه فرصت دیگه دارین
آمریکا؟
نخیر خانوم آمریکا و بورکینافاسو و سومالی نیستن
عربستان؟
آفرین عجب معلوماتی! احسنت شما برنده 200 هزار تومن دیگه شدین.
به عنوان سوال دوم: حاجی به چه کسی گفته می شود؟
1:به کس خاصی گفته نمیشود
2:به کسی که بقیه به او حاجی گویند
3:به کسی که به سفر حج رفته باشد
4:همه گزینه ها
آقای مجری راهنمایی.
بله خوب گزینه های 1و2و نیست
گزینه 4؟
بله قبول میکنیم منظورشون همون گزینه 3 بود.
و خانوم دانا از روستای کج قولنج مسابقه را به همین شیوه ادامه داده و 5 میلیون تومان برنده شد و به مرحله نهایی نیز راه بیافت.
سه دو یک حرکت
سلام سلام به تو ایرونی باحال و اهل عشق و حال حالت چطوره؟
خانواده خوبن بابا ماما آبجی کوچیکه اقدس خانوم همسایتون همه خوبن؟
خوب از پشت گوشی به من میگن که وقت کمه. پس با هم میریم سراغ اولین شرکت کننده.
الو؟ الو؟(چند ثانیه گذشت).خب مثل اینکه ارتباط ما با بیننده.....الواونجا تلوزیونه؟ بله انگار ارتباط برقرار شده.
الو سلام میشه خودتونو معرفی کنین؟ در ذمن صدای گیرنده تونو هم ببندین!!!!(برای ان امین بار)
الو سلام اینجانب سکینه دانااز روستای کج قولنج هستم.
سلام خانوم دانا به مسابقه ما خوش اومدین با روال مسابقه آشنا که هستین؟
بله
پس شما در همین اول 100 هزار تومان برنده شدین!خوب قسمت اول مسابقه سوالات دینی هستش آماده این؟
بله
سوال اول: مکه در کدام کشور واقع است؟
1:سومالی
2:بورکینافاسو
3:آمریکا
4:عربستان
آقای مجری راهنمایی بکنین.
چشم به عنوان راهنمایی آمریکا و سومالی نیستن.
بورکینافاسو؟
نه یه فرصت دیگه دارین
آمریکا؟
نخیر خانوم آمریکا و بورکینافاسو و سومالی نیستن
عربستان؟
آفرین عجب معلوماتی! احسنت شما برنده 200 هزار تومن دیگه شدین.
به عنوان سوال دوم: حاجی به چه کسی گفته می شود؟
1:به کس خاصی گفته نمیشود
2:به کسی که بقیه به او حاجی گویند
3:به کسی که به سفر حج رفته باشد
4:همه گزینه ها
آقای مجری راهنمایی.
بله خوب گزینه های 1و2و نیست
گزینه 4؟
بله قبول میکنیم منظورشون همون گزینه 3 بود.
و خانوم دانا از روستای کج قولنج مسابقه را به همین شیوه ادامه داده و 5 میلیون تومان برنده شد و به مرحله نهایی نیز راه بیافت.
Wednesday, July 19, 2006
شوکران
یه جایی توی دور ترین جای بعیدترین بعد انتهای ذهن دو نفر یه جام خوش رنگ شوکران تظاهر می کرد.
هر دو با تمام نیرو گریه کردن تا شوکران رو به نشانه عشق بی کران تقدیم کنن به بعدی.
ولی گریه هر دو اونارو به مهمونی خودش برد و اطراف همون وقتی که من و تو داشتیم مرگ رو استخاره می کردیم!
و مرگ تنها استخاره تو رو قبول کرد و تنها استخاره تو رو.
هر دو با تمام نیرو گریه کردن تا شوکران رو به نشانه عشق بی کران تقدیم کنن به بعدی.
ولی گریه هر دو اونارو به مهمونی خودش برد و اطراف همون وقتی که من و تو داشتیم مرگ رو استخاره می کردیم!
و مرگ تنها استخاره تو رو قبول کرد و تنها استخاره تو رو.
Tuesday, July 18, 2006
مکان!!
مکان: یک روستای خیالی و بسیار بسیار دور افتاده به نام قره زیگیل.
زمان: قدیم
میدان اصلی روستا در گرم ترین موقع روز:
یک حوض که تا نیمه پر آب بود. چند تا الاغ لاغر و مردنی اطراف پرسه میزدن.دور میدان یک درخت چند صد ساله که وسطش خالی شده بود. یک کافی شاپ با موزیک راک اند رول!. یک آغل قدیمی و کثیف. یک باشکاه یوگا و استپ و یک باشگاه بیلیارد قرار داشت.
کلا ده میدون یک دستی داشت.
از نمای دور خونه های ده مثل کلاه های پاپتی چند نفر بیکار بود که از نظر قدی با هم اختلاف فاحشی داشتند.
از دور گله مشهدی نوروز معلوم بود که با گرد و خاک خاصی به سمت میدون میومدن. وقتی گله به میدون رسید گوسفندای تشنه شروع کردن به آب خوردن.
مشهدی نوروز گیتار برقیشو که تو صحرا برای گوسفنداش میزد به کنار گذاشت و چپقشو چاق کرد و دود و مه غلیظی راه انداخت.
از طرف دیگیه میدون ظفرعلی دوان دوان خودشو به میدون رسوند و رفت بالای سکوی استخر و شروع کرد به داد زدن.
وقتی ظفرعلی داد زد آب پرید تو گلوی یکی از گوسفندا پس گوسفنده گفت: هوی گوسفند چرا داد میزنی؟
ظفرعلی این جسارتو نشنیده گرفت و دوباره داد زد: هووووووووی هوووووووی ملت قره زیگیل بیایین که فنا شدم و از این حرفا.
کدخدا که اتاقش مشرف به میدون بود دستگاه دو ثابتشو خاموش کرد و از پنجره داد زد: چته ظفرعلی مگه آمپلی فایر قورت دادی؟
ظفرعلی گفت:کدخدا به مردم اس ام اس بزن که بیان میدون.
اما اس ام اس لازم نبود همه ملت ریختن میدون. مردم قره زیگیل کلا مردم خیلی باحال و ساده دل و بهداشتی بودن!
مشهدی عماد که تازه نوکیا ( ان نود) خریده بود داشت اونو به مشهدی کریم نشون میداد.
مشهدی بابا به خاطر مرگ سید برت سیاه پوشیده بود.
عسگر خان که داشت سیستم او داون گوش میداد به طرز فجیعی هد میزد و بعضی وقتا خیلی آروم میگفت: وای وای؟
ظفرعلی: آهای مردم بدبخت شدم.
مردم: چرا؟ چرا؟
ظفرعلی: وبلاگم فیلتر شده.
مردم: چرا؟چرا؟
و ظفرعلی آهی از ته دل کشید و شروع به گریه کردن کرد.
مشهدی بابا گفت بیچاره ظفرعلی داره تلف میشه.
کدخدا گفت باید یه فکری بکنیم.
بقیه ملت با لحنی حماسی گفتن: اره باید یه فکری بکنیم!
بعد مشهدی بابا به ظفر علی گفت بیا بریم خونه ما تا ببینیم چی کار میشه کرد.
ساعت ها از خونه مشهدی بابا صدایی نمیومد تا اینکه طرفای شب ظفر علی با خوشحالی تمام دوید تو میدونو گفت: درست شد درست شد.
کدخدا پرسید چه طور و ملت پرسیدن: چه طور؟
ظفر علی گفت: نگو من تو پست آخرم نوشتم: سکسکه سیری چند سکه؟ و سیستم هوشمند فیلترینگ هم به اشتباه افتاده و.........
زمان: قدیم
میدان اصلی روستا در گرم ترین موقع روز:
یک حوض که تا نیمه پر آب بود. چند تا الاغ لاغر و مردنی اطراف پرسه میزدن.دور میدان یک درخت چند صد ساله که وسطش خالی شده بود. یک کافی شاپ با موزیک راک اند رول!. یک آغل قدیمی و کثیف. یک باشکاه یوگا و استپ و یک باشگاه بیلیارد قرار داشت.
کلا ده میدون یک دستی داشت.
از نمای دور خونه های ده مثل کلاه های پاپتی چند نفر بیکار بود که از نظر قدی با هم اختلاف فاحشی داشتند.
از دور گله مشهدی نوروز معلوم بود که با گرد و خاک خاصی به سمت میدون میومدن. وقتی گله به میدون رسید گوسفندای تشنه شروع کردن به آب خوردن.
مشهدی نوروز گیتار برقیشو که تو صحرا برای گوسفنداش میزد به کنار گذاشت و چپقشو چاق کرد و دود و مه غلیظی راه انداخت.
از طرف دیگیه میدون ظفرعلی دوان دوان خودشو به میدون رسوند و رفت بالای سکوی استخر و شروع کرد به داد زدن.
وقتی ظفرعلی داد زد آب پرید تو گلوی یکی از گوسفندا پس گوسفنده گفت: هوی گوسفند چرا داد میزنی؟
ظفرعلی این جسارتو نشنیده گرفت و دوباره داد زد: هووووووووی هوووووووی ملت قره زیگیل بیایین که فنا شدم و از این حرفا.
کدخدا که اتاقش مشرف به میدون بود دستگاه دو ثابتشو خاموش کرد و از پنجره داد زد: چته ظفرعلی مگه آمپلی فایر قورت دادی؟
ظفرعلی گفت:کدخدا به مردم اس ام اس بزن که بیان میدون.
اما اس ام اس لازم نبود همه ملت ریختن میدون. مردم قره زیگیل کلا مردم خیلی باحال و ساده دل و بهداشتی بودن!
مشهدی عماد که تازه نوکیا ( ان نود) خریده بود داشت اونو به مشهدی کریم نشون میداد.
مشهدی بابا به خاطر مرگ سید برت سیاه پوشیده بود.
عسگر خان که داشت سیستم او داون گوش میداد به طرز فجیعی هد میزد و بعضی وقتا خیلی آروم میگفت: وای وای؟
ظفرعلی: آهای مردم بدبخت شدم.
مردم: چرا؟ چرا؟
ظفرعلی: وبلاگم فیلتر شده.
مردم: چرا؟چرا؟
و ظفرعلی آهی از ته دل کشید و شروع به گریه کردن کرد.
مشهدی بابا گفت بیچاره ظفرعلی داره تلف میشه.
کدخدا گفت باید یه فکری بکنیم.
بقیه ملت با لحنی حماسی گفتن: اره باید یه فکری بکنیم!
بعد مشهدی بابا به ظفر علی گفت بیا بریم خونه ما تا ببینیم چی کار میشه کرد.
ساعت ها از خونه مشهدی بابا صدایی نمیومد تا اینکه طرفای شب ظفر علی با خوشحالی تمام دوید تو میدونو گفت: درست شد درست شد.
کدخدا پرسید چه طور و ملت پرسیدن: چه طور؟
ظفر علی گفت: نگو من تو پست آخرم نوشتم: سکسکه سیری چند سکه؟ و سیستم هوشمند فیلترینگ هم به اشتباه افتاده و.........
Saturday, July 15, 2006
خیلی بیشتر
می خوام بگم که دوستت دارم خیلی بیشتر از اینکه بتونی تصور کنی.
خیلی بیشتر از تصور همه دنیا.
من امروز 19 ساله نیستم من امروز خیلی بچم اون قدر که دیگه خجالت یا غرور باعث نشه احساسمو ابراز کنم.
هر لحظه دلواپسیتو به قیمت دنیا می خرم .
ارادتمند تو پسرت.
خیلی بیشتر از تصور همه دنیا.
من امروز 19 ساله نیستم من امروز خیلی بچم اون قدر که دیگه خجالت یا غرور باعث نشه احساسمو ابراز کنم.
هر لحظه دلواپسیتو به قیمت دنیا می خرم .
ارادتمند تو پسرت.
Wednesday, July 12, 2006
حکایت رستم و بابایی(زال):قسمت دوم
پس رستم قدم در راه بگذاشت با دلی غمین و قلبی اندوهناک و فول آف فکر!
چون به شمال رسیدندی رستم دوستان را الوداء گفته و به سوی کوه قاف روانه گردید از برای دیدن سیمرغ.
در راه رستم به این اندیشید که چگونه برای جلو انداختن وقت ویزیت خویش به دروغ گفته که از شهرستان زنگ زده است!!.
پس به پیش سیمرغ رسید و ساعاتی در خفا با او سخن بگفت و در هنگام خروج بسته ای از وی بگرفته راه سرای را پیش گرفت.
آن وقت که رستم به سرای رسید زال بسا شادی نمود و روبه پسر کرده وگفت: دنیا دیگر مثل تو ندارد.
ندارد و نمی تواند بیاورد!!!!!!!!
روزی رستم برای خریدن اکانت از سرای دخول نموده بود که زال در کمد او نخی سیگار بیافت و پس از تفتیش اتاق وی مقادیر متنابهی دایره(سی دی) های خواننده های ترکی و رقاصه های عربی و هندی و چه و چه یافت نمود. و در موبایل او مقادیر بسیاری اس ام اس های خفن کشف نمود.
آن زمان که زال عکس ضعیفه ای را زیر بالش رستم بدید نیک پی ببرد که رستمش از یاد رفته و بر باد رفته و از این جور چیزا گشته است.
زال هیچ رستم را نگفت. پس بلیطی رفت و برگشت گرفت کوه قاف را از برای دیدن سیمرغ.
سیمرغ چون زال را غمین بدید بگفت: از چه رو تو را حال دگرگون شده است؟ و زال واقعه را بازگو نمود.
سیمرغ ابتدا نگاه عاقل اندر سفیهی نمود زال را سپس به مدت ده دقیقه از خنده روده بر گردید.
زال که مجنون گشتن خویش را قریب میدید فریاد بر آورد که:هو قشنگ برای چی می خندی؟ چته؟ کرم داری؟
و آنگاه که سیمرغ از خندیدن فارغ گردید چنین بگفت:
چند روز پیش رستم اومد پیش من و بهم گفت که بابام الگوی منه و من می خام راه اونو ادامه بدم.
بعد رستم یه مقدار از عکسهای جوونی تو رو از من گرفت و یه مقدار از رفتارای جوونیت پرسید و رفت.
چون به شمال رسیدندی رستم دوستان را الوداء گفته و به سوی کوه قاف روانه گردید از برای دیدن سیمرغ.
در راه رستم به این اندیشید که چگونه برای جلو انداختن وقت ویزیت خویش به دروغ گفته که از شهرستان زنگ زده است!!.
پس به پیش سیمرغ رسید و ساعاتی در خفا با او سخن بگفت و در هنگام خروج بسته ای از وی بگرفته راه سرای را پیش گرفت.
آن وقت که رستم به سرای رسید زال بسا شادی نمود و روبه پسر کرده وگفت: دنیا دیگر مثل تو ندارد.
ندارد و نمی تواند بیاورد!!!!!!!!
روزی رستم برای خریدن اکانت از سرای دخول نموده بود که زال در کمد او نخی سیگار بیافت و پس از تفتیش اتاق وی مقادیر متنابهی دایره(سی دی) های خواننده های ترکی و رقاصه های عربی و هندی و چه و چه یافت نمود. و در موبایل او مقادیر بسیاری اس ام اس های خفن کشف نمود.
آن زمان که زال عکس ضعیفه ای را زیر بالش رستم بدید نیک پی ببرد که رستمش از یاد رفته و بر باد رفته و از این جور چیزا گشته است.
زال هیچ رستم را نگفت. پس بلیطی رفت و برگشت گرفت کوه قاف را از برای دیدن سیمرغ.
سیمرغ چون زال را غمین بدید بگفت: از چه رو تو را حال دگرگون شده است؟ و زال واقعه را بازگو نمود.
سیمرغ ابتدا نگاه عاقل اندر سفیهی نمود زال را سپس به مدت ده دقیقه از خنده روده بر گردید.
زال که مجنون گشتن خویش را قریب میدید فریاد بر آورد که:هو قشنگ برای چی می خندی؟ چته؟ کرم داری؟
و آنگاه که سیمرغ از خندیدن فارغ گردید چنین بگفت:
چند روز پیش رستم اومد پیش من و بهم گفت که بابام الگوی منه و من می خام راه اونو ادامه بدم.
بعد رستم یه مقدار از عکسهای جوونی تو رو از من گرفت و یه مقدار از رفتارای جوونیت پرسید و رفت.
Shine On You Crazy diamond!
Only For YOu Syd:
Remember when you were young,
You shone like the sun.
Shine on you crazy diamond.
Now there's a look in your eyes,
Like black holes in the sky.
Shine on you crazy diamond.
You were caught on the crossfire
Of childhood and stardom,
Blown on the steel breeze.
Come on you target for faraway laughter,
Come on you stranger, you legend, you martyr, and shine!
You reached for the secret too soon,
You cried for the moon.
Shine on you crazy diamond.
Threatened by shadows at night,
And exposed in the light.
Shine on you crazy diamond.
Well you wore out your welcome
With random precision,
Rode on the steel breeze.
Come on you raver, you seer of visions,
Come on you painter, you piper, you prisoner, and shine!
Remember when you were young,
You shone like the sun.
Shine on you crazy diamond.
Now there's a look in your eyes,
Like black holes in the sky.
Shine on you crazy diamond.
You were caught on the crossfire
Of childhood and stardom,
Blown on the steel breeze.
Come on you target for faraway laughter,
Come on you stranger, you legend, you martyr, and shine!
You reached for the secret too soon,
You cried for the moon.
Shine on you crazy diamond.
Threatened by shadows at night,
And exposed in the light.
Shine on you crazy diamond.
Well you wore out your welcome
With random precision,
Rode on the steel breeze.
Come on you raver, you seer of visions,
Come on you painter, you piper, you prisoner, and shine!
Tuesday, July 11, 2006
حکایت رستم و بابایی(زال):قسمت اول
آن گاه که رستم از مادر زاده شدی چند ماه بیشتر نداشتی!!!
تقدیر وی بر هیچ کس معلوم نبودی جز بر خدای.
زال چون پسر بدید بسا خوشحالی نمود و بسا نعره ها بر آورد که: ایول عجب بچه تپلی!
چون زال از کودکی مهارتی خاص در نوشابه باز کنی کسب نموده بود و ارادات خاصی به یک عده از ما بهتران داشت نام پسر را راستم نهاد اما چون شناسنامه بر او بگرفتند او را رستم نامیدند همچون کسی که اسم وی در شناسنامه غضنفر بودی و خانواده وی را آبتین صدا همی زنند!!.
زال چون با فردوسی قرارداد بسته بودی بسیار جهد کرد تا رستم بسی قوی بنیه بار آید.
پس او را از همان کودکی در انواع کلاس ها از جمله :استپ_شنای قورباغه_جیملاستیک_نقاشی!_ هنر های تجسمی نوین و قص الی هذه ثبت نام نمود تا رستم را قوی بنیه نماید.
پس رستم بسی ورزیده گردید در انواع مهارتها از جمله جان گولر بازی و جنگولک بازی و …
زال چون رستم را چون پاره تن دوست داشتی او را کامپیو تری خریده بود پنتیوم رابع و از برای آن دایره(سی دی) هایی بسیار مفرح و مثبت خریده بودی.
پس سالها به خوبی و خوشی بگذشت تا روزی رستم زال را بگفت: بابایی من می خوام با برو بچز برم شمال یه کمی پول بده بینیم با!
و پدر چون پسر بسی دوست داشت چند فقره تراول او را دادی از برای خوش بودن با رفقا.
پس زال پسر را نیک ببوسید و با چشمی گریان او را راهی سفر نمود.
تقدیر وی بر هیچ کس معلوم نبودی جز بر خدای.
زال چون پسر بدید بسا خوشحالی نمود و بسا نعره ها بر آورد که: ایول عجب بچه تپلی!
چون زال از کودکی مهارتی خاص در نوشابه باز کنی کسب نموده بود و ارادات خاصی به یک عده از ما بهتران داشت نام پسر را راستم نهاد اما چون شناسنامه بر او بگرفتند او را رستم نامیدند همچون کسی که اسم وی در شناسنامه غضنفر بودی و خانواده وی را آبتین صدا همی زنند!!.
زال چون با فردوسی قرارداد بسته بودی بسیار جهد کرد تا رستم بسی قوی بنیه بار آید.
پس او را از همان کودکی در انواع کلاس ها از جمله :استپ_شنای قورباغه_جیملاستیک_نقاشی!_ هنر های تجسمی نوین و قص الی هذه ثبت نام نمود تا رستم را قوی بنیه نماید.
پس رستم بسی ورزیده گردید در انواع مهارتها از جمله جان گولر بازی و جنگولک بازی و …
زال چون رستم را چون پاره تن دوست داشتی او را کامپیو تری خریده بود پنتیوم رابع و از برای آن دایره(سی دی) هایی بسیار مفرح و مثبت خریده بودی.
پس سالها به خوبی و خوشی بگذشت تا روزی رستم زال را بگفت: بابایی من می خوام با برو بچز برم شمال یه کمی پول بده بینیم با!
و پدر چون پسر بسی دوست داشت چند فقره تراول او را دادی از برای خوش بودن با رفقا.
پس زال پسر را نیک ببوسید و با چشمی گریان او را راهی سفر نمود.
Sunday, July 09, 2006
خاطره محمود آباد قسمت دوم
حرفا از اونجا مونده بود که وسطای بند حجت به ما زنگ زد که آقا بر گردین دروازه مهاباد.!!
خلاصه از روی ناچاری تصمیم بر این شد که برگردیم دروازا! مهابات!
وقتی که موضوع قطعی شد به راننده عشقیمون گفتیم که ما رو برگردون دروازا مهاباد.
بعد از کلی اعصاب خورد کنی راه افتادیم.
تو راه وقتی راننده از دید زدن فارغ! شد و حال گرفته ما رو دید شروع کرد به خاطره گفتنش از جوونیش اونم چه خاطره ای.
عمو برامون از روزایی گفت که به خاطر طرف تا استانبول هم رفته بود!!!! شما خاطره گفتنشو تصور کنین با یه موسیقی غمگین از ماهسون!.
جیگرم براش کباب شد از طرفی دائم داشتم خندیدنمو به سرفه تبدیل می کردم. حال فرخ دیدنی بود که سرشو برده بود زیر اون کلاه توریستی دخترانش و فقط می شد لرزش بدنشو دید.
خلاصه رسیدیم به دروازا مهاباد و ...
چشمتون روز بد نبینه حجت ما رو برد ترمینال مینیبوس های ده و ما سوار مینیبوس روستای شهید پرور و قهرمان پرور محمود آباد کرد(به عبارتی ماحمت آبات).
صحنه پنجم(داخل مینیبوس):تیپ و قیافه ما با اون کلاه و عینک دودی کذایی فرخ یه جوری بود که هر کی سوار مینیبوس میشد برای 5 دقیقه تمام ما رو نگاه میکرد.مطمئنم تو نگاه اول به ما فکر میکردن توریستیم.
هیچ وقت نگاهای معصومانه اون بچه روستایی رو که خیلی هم بهداشتی بود از یادم نمیره که تا آخر سفر چشم از ما ور نداشت و در انتها هم نفهمید ما از کدوم جهنمی پیدامون شده!
آرزوی هر ایرانی! بود که این سفر هر چه زودتر تموم شه.
صحنه ششم(بعد از پیاده شدن از مینیبوس و طی مقادیر متنابهی راه)
وضعیت ما به گونه ای بود که میگم
حجت:مثل یه تراکتور جلوی همه حرکت میکرد و کوله حداقل 30 کیلویی خودشو بدون هیچ ناراحتی حمل میکرد.
به سوالای بچه ها که :هوی حجت فلان فلان....پس کی میرسیم؟با خونسردی خاصی جواب میداد.
رضا:وضع رضا بسا دیدنی بود پاچه شلوارشو کرده بود زیر جوراباش.دکمه های پیرنشو تا ته باز کرده بود و زیر پوشه سفیدش کاملا بهش میومد.
فرخ:با اون کلاهش که مزحکه خاص و عام شده بود.از طرفی حساسیتش عود کرده بود و یه بسته دستمال کاغذی 200 برگ رو داشت تموم میکرد!
با این حال ذات خبیصش بیکار نبود و در نتیجه تمام باغ های سر راه رو غارت کرد.
خلیل(دوست هم شهری فرشید سلماسلی): معمولا شریک جرم فرخ تو غارت کردنه باغا بود.
تو هر 20 متر یه برگ سیگار میکشید! به طوری که دور سرش یه هاله دود بود.
فرشید: تو راه داشت آبشار نیاگارا رو با آبشار شلماش مقایسه میکرد! یا مثلا گیر داده بود که گوته اهل یکی از دهات سلماس بوده!!!.
خودم: با کلاهی که از خواهرم کش رفته بودم به شدت درگیری داشتم .
وقتی کلاه درست بود عینکم بینیمو اذیت میکرد.
وقتی عینکم درست بود جلومو نمیدیدم چون کلاه درست نبود.
وقتی هم هر دو تا درست بودن شلوارم شل میشد و چون دستام پر بود دیگه خودتون میدونین.
تو راه به کلمون زد که چون امیر ناز کرده و نیومده کمی اذیتش کنیم دقت کنین فقط کمی.
وسطای راه امیر زنگ زد که آقا کجای بندین که منم میخوام بیام ما هم که از خدامون بود هر بار بهش یه حرفی گفتیم یه بار بهش گفتیم اولای بندیم یه بار گفتیم آخرای بندیم یه بار گفتیم طرفای سدیم خلاصه امیرو کلی پیجوندیم.
جاتون خالی دفعه آخر زنگ زد و با حالت اهتزار گفت که آقا من طرفای مرزم پس شما کجایین؟!!!! و ما بهش گفتیم که سر کارت گذاشته بودیم ما اصلا بند نرفتیم.
صحنه هفتم(رسیدیم به محل مورد نظر)
بعد از عبور از یه ده کرد نشین و کلی متلک شنیدن از طرف دخترای ده مذکور رسیدیم به محل مورد نظر.
خواستیم آتشی به پا داریم و ولیمه ای دهیم یاران را.
حجت: خلیل میشه یه کم هیزم جم کنی.
خلیل:حتما من کارمو بلدم
و خلیل درخت گردوی کهنی را به کل از ریشه در آورد!!!
خلاصه کبابو تناول کردیم و جای شما را خالی نگه داشتیم.
و با تکرار همان سبک بازی های موقع آمدن عزم برگشتن نمودیم.
خلاصه از روی ناچاری تصمیم بر این شد که برگردیم دروازا! مهابات!
وقتی که موضوع قطعی شد به راننده عشقیمون گفتیم که ما رو برگردون دروازا مهاباد.
بعد از کلی اعصاب خورد کنی راه افتادیم.
تو راه وقتی راننده از دید زدن فارغ! شد و حال گرفته ما رو دید شروع کرد به خاطره گفتنش از جوونیش اونم چه خاطره ای.
عمو برامون از روزایی گفت که به خاطر طرف تا استانبول هم رفته بود!!!! شما خاطره گفتنشو تصور کنین با یه موسیقی غمگین از ماهسون!.
جیگرم براش کباب شد از طرفی دائم داشتم خندیدنمو به سرفه تبدیل می کردم. حال فرخ دیدنی بود که سرشو برده بود زیر اون کلاه توریستی دخترانش و فقط می شد لرزش بدنشو دید.
خلاصه رسیدیم به دروازا مهاباد و ...
چشمتون روز بد نبینه حجت ما رو برد ترمینال مینیبوس های ده و ما سوار مینیبوس روستای شهید پرور و قهرمان پرور محمود آباد کرد(به عبارتی ماحمت آبات).
صحنه پنجم(داخل مینیبوس):تیپ و قیافه ما با اون کلاه و عینک دودی کذایی فرخ یه جوری بود که هر کی سوار مینیبوس میشد برای 5 دقیقه تمام ما رو نگاه میکرد.مطمئنم تو نگاه اول به ما فکر میکردن توریستیم.
هیچ وقت نگاهای معصومانه اون بچه روستایی رو که خیلی هم بهداشتی بود از یادم نمیره که تا آخر سفر چشم از ما ور نداشت و در انتها هم نفهمید ما از کدوم جهنمی پیدامون شده!
آرزوی هر ایرانی! بود که این سفر هر چه زودتر تموم شه.
صحنه ششم(بعد از پیاده شدن از مینیبوس و طی مقادیر متنابهی راه)
وضعیت ما به گونه ای بود که میگم
حجت:مثل یه تراکتور جلوی همه حرکت میکرد و کوله حداقل 30 کیلویی خودشو بدون هیچ ناراحتی حمل میکرد.
به سوالای بچه ها که :هوی حجت فلان فلان....پس کی میرسیم؟با خونسردی خاصی جواب میداد.
رضا:وضع رضا بسا دیدنی بود پاچه شلوارشو کرده بود زیر جوراباش.دکمه های پیرنشو تا ته باز کرده بود و زیر پوشه سفیدش کاملا بهش میومد.
فرخ:با اون کلاهش که مزحکه خاص و عام شده بود.از طرفی حساسیتش عود کرده بود و یه بسته دستمال کاغذی 200 برگ رو داشت تموم میکرد!
با این حال ذات خبیصش بیکار نبود و در نتیجه تمام باغ های سر راه رو غارت کرد.
خلیل(دوست هم شهری فرشید سلماسلی): معمولا شریک جرم فرخ تو غارت کردنه باغا بود.
تو هر 20 متر یه برگ سیگار میکشید! به طوری که دور سرش یه هاله دود بود.
فرشید: تو راه داشت آبشار نیاگارا رو با آبشار شلماش مقایسه میکرد! یا مثلا گیر داده بود که گوته اهل یکی از دهات سلماس بوده!!!.
خودم: با کلاهی که از خواهرم کش رفته بودم به شدت درگیری داشتم .
وقتی کلاه درست بود عینکم بینیمو اذیت میکرد.
وقتی عینکم درست بود جلومو نمیدیدم چون کلاه درست نبود.
وقتی هم هر دو تا درست بودن شلوارم شل میشد و چون دستام پر بود دیگه خودتون میدونین.
تو راه به کلمون زد که چون امیر ناز کرده و نیومده کمی اذیتش کنیم دقت کنین فقط کمی.
وسطای راه امیر زنگ زد که آقا کجای بندین که منم میخوام بیام ما هم که از خدامون بود هر بار بهش یه حرفی گفتیم یه بار بهش گفتیم اولای بندیم یه بار گفتیم آخرای بندیم یه بار گفتیم طرفای سدیم خلاصه امیرو کلی پیجوندیم.
جاتون خالی دفعه آخر زنگ زد و با حالت اهتزار گفت که آقا من طرفای مرزم پس شما کجایین؟!!!! و ما بهش گفتیم که سر کارت گذاشته بودیم ما اصلا بند نرفتیم.
صحنه هفتم(رسیدیم به محل مورد نظر)
بعد از عبور از یه ده کرد نشین و کلی متلک شنیدن از طرف دخترای ده مذکور رسیدیم به محل مورد نظر.
خواستیم آتشی به پا داریم و ولیمه ای دهیم یاران را.
حجت: خلیل میشه یه کم هیزم جم کنی.
خلیل:حتما من کارمو بلدم
و خلیل درخت گردوی کهنی را به کل از ریشه در آورد!!!
خلاصه کبابو تناول کردیم و جای شما را خالی نگه داشتیم.
و با تکرار همان سبک بازی های موقع آمدن عزم برگشتن نمودیم.
Saturday, July 08, 2006
خاطره محمود آباد:قسمت اول
روز پنجشنبه 10 جمادی الثانی و مصادف با 15 تیر تو اتاقم و تو عوالم خواب و بیداری بودم که سیریش(اسم موبایلم) زنگ زد اول خواستم جواب ندم ولی وجدان بیدارم هشدار داد که ممکنه قضیه مرگ زندگی در میون باشه! پس جواب دادم.
پشت خط فرشید بود همون که شاگرد اوله دستمال... تو کله دانشکده فنیه.
بدون هیچ مقدمه رفت سر اصل مطلب:صاباح اوشاخلارینان جدیریخ اشیه گلیسن کدو؟
و اون بالایی یعنی فردا با برو بچز میریم بیرون توام میایی کدو؟( کلمه آخری لغتیه که فرشید برای نزدیک ترین دوستاش به کار میبره).
و من که در معذور گیر کرده بودم به ناچار و با اکراه(آره جون..) قبول کردم.
قرارو مدارا گذاشته شد و همه چیز داشت عالی پیش میرفت.فقط دو تا مشکل کوچیک داشتیم یکی اینکه اصلا معلوم نبود می خاییم کجا بریم و کی بریم! و دیگه اینکه امیر ضد حال زد که نمیام و همه تلاش های دیپلماتیک بچه ها برای راضی کردنش جواب نداد.
صحنه اول(ساعت 10): تو زیر زمین خونه به وحشیانه ترین روش های ممکن میخوام حصیر 3 متری رو فشرده کنم به نیم متر! ولی حصیر همچون اسب سر کش پا نمیده و من دراین هنگام دارم خودم و همه برو بچز رو با کلمات آنچنانی مورد لطف قرار میدم.
صحنه دوم(داخل یه سواری ساعت 10.30): سیریش خط نمیده صدای ضبط راننده بلنده.و راننده میانسال اما باحال و تا حدودی عجیب ما هیچ صحنه ای رو تو خیابون از دست نمیده و به هشدار های من و فرخ در مورد جطرات جدی تصادف با جدول هیچ اهمیتی قائل نیست.
صحنه سوم(اول بند): با تلاش های بی وقفه من و کمک غیبی بالاخره سیریش آنتل! میده تو این موقع فرخ راننده رو راضی میکنه که دو دقیقه صدای اون شهرام شبپره رو کم کنه!
:الو سلام فرشید هارداسیز
: س..لا..م ک..د.و ( قطع و وصل)
:الو بو مخابرات چیخاردانین...
تو این وضعیت فقط ما رو تصور کنین. فرخ عصبی شده. راننده میگه بابا بی خیال جوون باید اهل کیف و هال باشه. ومن دارم با تمام سرعت ریدیال میکنم.
صحنه چهارم(نگه داشتیم وسطای بند): صورتمو تکیه دادم به شیشه عقب ماشن و دارم یه سری حرکات جان گولر در میارم تا صدا قطع نشه.
:الو فرشید بیز بند دییخ سیز هارداسیز؟
:الو سلام علی حجتم آقا بند کنسل اولده دورون گلین دروازا مهابادا!!!!!!!
و اونایی که اهل ارومیه هستن میدونن که اون جمله بالایی میتونه از صد تا فحش هم بدتر باشه. حرفابه درازا کشید ادامشو تو قسمت دوم میگم.
پشت خط فرشید بود همون که شاگرد اوله دستمال... تو کله دانشکده فنیه.
بدون هیچ مقدمه رفت سر اصل مطلب:صاباح اوشاخلارینان جدیریخ اشیه گلیسن کدو؟
و اون بالایی یعنی فردا با برو بچز میریم بیرون توام میایی کدو؟( کلمه آخری لغتیه که فرشید برای نزدیک ترین دوستاش به کار میبره).
و من که در معذور گیر کرده بودم به ناچار و با اکراه(آره جون..) قبول کردم.
قرارو مدارا گذاشته شد و همه چیز داشت عالی پیش میرفت.فقط دو تا مشکل کوچیک داشتیم یکی اینکه اصلا معلوم نبود می خاییم کجا بریم و کی بریم! و دیگه اینکه امیر ضد حال زد که نمیام و همه تلاش های دیپلماتیک بچه ها برای راضی کردنش جواب نداد.
صحنه اول(ساعت 10): تو زیر زمین خونه به وحشیانه ترین روش های ممکن میخوام حصیر 3 متری رو فشرده کنم به نیم متر! ولی حصیر همچون اسب سر کش پا نمیده و من دراین هنگام دارم خودم و همه برو بچز رو با کلمات آنچنانی مورد لطف قرار میدم.
صحنه دوم(داخل یه سواری ساعت 10.30): سیریش خط نمیده صدای ضبط راننده بلنده.و راننده میانسال اما باحال و تا حدودی عجیب ما هیچ صحنه ای رو تو خیابون از دست نمیده و به هشدار های من و فرخ در مورد جطرات جدی تصادف با جدول هیچ اهمیتی قائل نیست.
صحنه سوم(اول بند): با تلاش های بی وقفه من و کمک غیبی بالاخره سیریش آنتل! میده تو این موقع فرخ راننده رو راضی میکنه که دو دقیقه صدای اون شهرام شبپره رو کم کنه!
:الو سلام فرشید هارداسیز
: س..لا..م ک..د.و ( قطع و وصل)
:الو بو مخابرات چیخاردانین...
تو این وضعیت فقط ما رو تصور کنین. فرخ عصبی شده. راننده میگه بابا بی خیال جوون باید اهل کیف و هال باشه. ومن دارم با تمام سرعت ریدیال میکنم.
صحنه چهارم(نگه داشتیم وسطای بند): صورتمو تکیه دادم به شیشه عقب ماشن و دارم یه سری حرکات جان گولر در میارم تا صدا قطع نشه.
:الو فرشید بیز بند دییخ سیز هارداسیز؟
:الو سلام علی حجتم آقا بند کنسل اولده دورون گلین دروازا مهابادا!!!!!!!
و اونایی که اهل ارومیه هستن میدونن که اون جمله بالایی میتونه از صد تا فحش هم بدتر باشه. حرفابه درازا کشید ادامشو تو قسمت دوم میگم.
Thursday, July 06, 2006
Sunday, July 02, 2006
میرزا ظفرالدین!
میرزا ظفر الدین شاعری بود بس شهره خاص و عام.
روزی هنگامی که خسبیده بود در عوالم خواب به کلش زد که دیوانی بسازد به کل تهی از معنی. که هم ملت را فکر بر آن باشد که طرف خاص است و هم سیم و زری از حاکم بستاند.
الیوم الموعود میرزا پیش حاکم رفته فکر خود به او عرضه داشت و چون حاکم اصولا از جان گولر بازی نیک خوشش می آمد در دم پذیرفته و لیک شرطی بر آن گذاشت.
شرط این گونه بود که دیوان بعد از پابلیش توسط جمعی از آقایان فرزانه و بزرگوار بررسی شده و به ازای هر بیت با معنی آن یک دندان میرزا کنده و به سرش کوفته شودا!.
باری میرزا قبول نموده و مشغول به فعل سرودن گردید.
میرزا در این کار از آخرین متد های ... شعر گویی و نهایت اراجیف ممکنه استفاده نمود تا دیوان به پایان رسید.
اما چه سود که فرزانگان پیروزی میرزا را بر نتافته و در دیوانش سه بیت با معنی یافتند. پس سه دندان او کشیده بر سرش کوفتند!.
و اما آن سه بیت با معنی:
اگر عاقلی بخیه بر مو نزن!
بجز پنبه بر نعل آهو مزن!
سوی مطبخ افکن ره کوچه را!
منه در بغل آش آلوچه را!!
که نعل از تحمل مربا شود!
به صبر آسیا کهنه حلوا شود!!!!!
روزی هنگامی که خسبیده بود در عوالم خواب به کلش زد که دیوانی بسازد به کل تهی از معنی. که هم ملت را فکر بر آن باشد که طرف خاص است و هم سیم و زری از حاکم بستاند.
الیوم الموعود میرزا پیش حاکم رفته فکر خود به او عرضه داشت و چون حاکم اصولا از جان گولر بازی نیک خوشش می آمد در دم پذیرفته و لیک شرطی بر آن گذاشت.
شرط این گونه بود که دیوان بعد از پابلیش توسط جمعی از آقایان فرزانه و بزرگوار بررسی شده و به ازای هر بیت با معنی آن یک دندان میرزا کنده و به سرش کوفته شودا!.
باری میرزا قبول نموده و مشغول به فعل سرودن گردید.
میرزا در این کار از آخرین متد های ... شعر گویی و نهایت اراجیف ممکنه استفاده نمود تا دیوان به پایان رسید.
اما چه سود که فرزانگان پیروزی میرزا را بر نتافته و در دیوانش سه بیت با معنی یافتند. پس سه دندان او کشیده بر سرش کوفتند!.
و اما آن سه بیت با معنی:
اگر عاقلی بخیه بر مو نزن!
بجز پنبه بر نعل آهو مزن!
سوی مطبخ افکن ره کوچه را!
منه در بغل آش آلوچه را!!
که نعل از تحمل مربا شود!
به صبر آسیا کهنه حلوا شود!!!!!
Subscribe to:
Posts (Atom)