Monday, October 30, 2006

اصفهان

شاعر میگوید

اصفهان شاخه هم خون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

و ما فردا خواهیم فهمید که آسمان اصفهان واقعا چه رنگ است!

خوب ما رفتیم که بریم اصفهان

نگران ما نباشید از قدیم گفتن: پیس آداما هچ زاد اولماز

فعلا

Friday, October 27, 2006

توقیف

شرق توقیف شد روزگار نیز هم.

اما:

عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغون دیوان نیز هم.

زمان در شرق ایستاده بود و است

روزگار هم به دست ما نرسید اما زمان آنجا هم ایستاده است.

آدرس اینترنتی روزنامه شرق:http://sharghnewspaper.com

Thursday, October 26, 2006

گل آدم بسرشتند

چون گل ما بسرشتند و به پیمانه زدند پس آن در مایکروفر قرار همی دادند و بپخیدند.

Tuesday, October 24, 2006

عید آمد و عید آمد

عید شما قبول!

امسال هم ماه رمضان به سر آمد و چون ملایان حلال ماه شوال بدیدند پس عید فطر همی بشدی.

گروهی کثیر با روزه خوردن کلاس بالا و فرهنگ مترقی خویش را به ملت نشان داده و خواستند خاص بودن خود را هر چه رسا تر فریاد بزنند.

عده ای نیز خاص بازی در نیاوردند که شیخ ما را در دل ایشان مهری فراوان همی بود.

والسلام.

شیخ علی مشاهب
آخر رمضان هزار و چهار صد و کمی.

Thursday, October 12, 2006

توصل

چون شیخ ما بیامد که متوصل( کانکت) شودی ندا آمد که هان اولاد بی لیاقت چتنده چشم چران
عوف بر تو که همی سیم و سرمایه پدر به باد دهی تو را گمان است که من ندانم مخ عده کثیری از ضعیفگان را داخل فرغونی تیزرو تر از اشتران نهاده و به شتاب میروی؟

این همه کرده ای که چه شوزا؟

پس شیخ ما را دیپرسی رو شاخ آمد. و آنگاه که از اهل بیت نالان و رنجان بشد پس طریق دختر فراری اختیار نمود و سیگار بچشید و معتاد نیز بشد

Tuesday, October 10, 2006

با تو

فقط یه جمله

قدر خودتو بیشتر بدون ابر بهاریه تنها

قدر خودتو خیلی بیشتر بدون

Friday, October 06, 2006

بالام جانان

شیخ ما را در سفر دور و دراز چین راه بر بالام جانان( نام قدیم قزوین) بیافتاد.

چون خواست از آنجا گذر همی کند طایفه طیاران راه بر او ببستند و بگفتند:

یا جان ده یا خویشتن را و ما تو را آن کنیم که به

چون شیخ ما درنگی بیاندیشید پس عمری بزیست.

Wednesday, October 04, 2006

امیر هوشنگ ابتهاج

روزگارى شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانى نگران من و توست
تا به امروز كه غمگنانه با خويش زمزمه كند:
يك دم نگاه كن كه چه بر باد مى دهى
چندين هزار اميد بنى آدم است اين

حكايت خيلي هاست چه تلخ يا چه تلختر از تلخ

گریه کنی یا نکنی!

امیر هوشنگ ابتهاج

روزگارى شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانى نگران من و توست
تا به امروز كه غمگنانه با خويش زمزمه كند:
يك دم نگاه كن كه چه بر باد مى دهى
چندين هزار اميد بنى آدم است اين