Thursday, December 20, 2007

Thursday, November 08, 2007

تو خود میدانی؟

ببستی چشم یعنی وقت خواب است

نه خواب است آن حریفان را جواب است

تو میدانی که ما چندان نپاییم و

چشم مستت را شتاب است

حافظ

Thursday, October 25, 2007

گل


گل معروف قصه ها و ترانه هام. لحظاتی قبل از پر پر شدن

Monday, October 22, 2007

روز شمار

امروز دوشنبس فردا سه شنبه

شاید پس فردا چهارشنبه

شایدم نه

روزهای تخت و شیرین پسرکی که خواست کاری بکند!

Sunday, October 14, 2007

فوتبال بتر!

من به شخصه مسولیت این مساوی رو به گردن میگیرم

بچه های من امروز با تمام اجزای بدنشون بازی کردن

هم مال من موقعیت داشت هم مال حریف

در مورد داروی هم اصلا صحبت نمیکنم اینشالا مبارک تیم داروی باشه ولی داور خیلی (بیییییپ) بود

Sunday, October 07, 2007

تاسف

امروز واقعا متاسف شدم

برای همه این چند سال

برای همه ی خود خواهی شکننده ی آدمای ضعیف

برای همه چیم

برای همه چی

تاسف خوردن همیشه هم بد نیست.!

Sunday, September 23, 2007

جل الخالق


این عکس کاملا واقیه!

شما فقط استایل دست رو حال کنین

البته از گفتن اسم این دوستمون معذوریم چون ممکنه فردا بره خواستگاری چیزی بهش زن ندن!

چی گفتم کلا!

Wednesday, September 19, 2007

مراقبان

مراقبان اجرای بند 1: مراقبان مشغول برداشتن بسته کیک خود از زمین میشوند

مراقبان اجرای بند 2: مراقبان آب میوه های خود را برداشته و نی را در آن فرو میکنند

مراقبان اجرای بند 45: مراقبان به طور هماهنگ سرفه ی کوتاهی میکنند

مراقبان اجرای بند 78: مراقبان هیچ کار خاصی نمیکنند

مراقبان و مراقبان مراقبان و قص الی هذه. دریغ از کسی که اضطراب آن بینوا دانش آموز را دریابد.

آی بر پدرت سلام و صلوات!!

Friday, September 07, 2007



این کلاسی است که ما دیر سالی است در آن زبان میخوانیم

به نظر نظر شما این کلاس بیشتر شبیه چیست؟
1: توالت
2: حموم
3: آشپز خونه
4: اساسا شبیه کلاسه فقط با معماری نوین و متفاوت

Thursday, September 06, 2007

دیر وقت


شب و دیر وقت و ام پی 4 و ترانه های خاطره انگیز!!

Thursday, August 30, 2007

!!!!!

دوستی

دوستی مخلوط پیچیده ای از لحظات خوب و بده

اما فقط تا زمانی میتونه ادامه داشته باشه که به سوء تفاهم آلوده نشه

Thursday, August 16, 2007

میدان ساعت


اینجا میدان ساعت
و آنها ساعت

Tuesday, August 14, 2007

عمو عادل


این چهره ی نورانی که در تصویر مشاهده میکنین نیاز به معرفی نداره

نکته جالب این که ملت همه دارن یه طرف رو نگاه میکنن و عمو عادل ما یه جای دیگه. احتمالا داره فکر میکنه که استاد شجریان هم جواب میده برای برنامه ی نود

Sunday, August 12, 2007

خجسته دل

من خجسته دل تو خجسته دل او خجسته دل

ما خجسته دل شما خجسته دل ایشان خجسته دل

Wednesday, August 08, 2007

شلنگ آب

خیلی از ماها وقتی شلنگ آب توی دستمون باشه به طرز عجیبی علاقه داریم که نزدیک ترین آدمی رو که کنارمون ایستاده خیس کنیم!

حالا فکر کن که اگه قدرت یا اسلحه یا زیبایی و خوشگلی توی دستمون باشه

Monday, July 30, 2007

علاقه

=تو یه آدمه عوضیه کثافت ومزخرف و .................... هستی
: با من بودی؟
=نه با تو نبودم ولی انگار تو هم بدت نمیاد یه چند تا فحش حسابی بشنوی

Saturday, July 28, 2007

شاعری!

شاعری خون قی کرد
تاجری دید و خیال می کرد
گربه ای
دور لبش را لیسید
عابری راه خودش را طی کرد!



شاعری روی زمین
سیب سرخی را دید
زیر لب فاتحه ای خواند و گذشت


شاعری وام گرفت
شعرش آرام گرفت



شاعری سوایی در خیالی که نداشت
برتر از حافظ و خلاق تر از سعدی بود
لیکن از بخت بدش
دائما در صف ابداع و سخن پردازی
نفر بعدی بود


برگرقته از اشعار سید حسن حسینی

Friday, June 29, 2007

لال

آدامس؟

نه مرسی

دستمال کاغذی؟

نمیخام ممنون.

شیشه رو بالا میکشم.این طوری راحت تره. با دستت اشاره میکنی که نمیخوای و دیگه به خودت زحمت نمیدی دو سه کلمه حرف بزنی.

لال میشی و کور وقتی دستای پینه بسته رو که خون روشون خشک شده میبینی. لال میشی اگه حتی همه اون آدامس های لعنتی رو بخری.

لال میشی و لال تر!

نود هشتاد و نه هشتاد و هشت..............

Monday, June 25, 2007

اینجا

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو مینویسم و این کیمیا کم است


امروز دو جوان خوب و بهداشتی دینامیک را قبول همی شدند!

همگی بگین ماشالا!

Friday, June 08, 2007

هندسه ی مهندسی

یه زمانی بود که من حالیم نبود یعنی کلا شوت بودم.

موقع انتخاب رشته بود.

معدلم رسید و من ریاضی فیزیک خوندم.


بچم چه مهندسی بشه
بد بره فوق لیسانس بگیره
بد بره بره تا همه رو بگیره تا برا خودش کسی بشه.

اون بچه هه واقعا قراره مهندس بشه.
مهندس فلانیه بهمان زاده

بعدا که حالیم شد.

کلا حالم بد شد.

من دارم عشم خودم رو میکشم. آره من دارم عشق اصلیم رو میکشم.

یه روز عشقم با من قهر میکنه

اون وقت حالم بدتر میشه.





الو کجایی بابا؟ بیدار شو. تو هم با این اراجیف نوشتنت خفه کردی مارو.


علی یه سوال.

: بپرس جوان!

: فشار آب درزه ای کجا باعث شکست سنگ میشه؟

: یه جای مناسب و معقول!

Tuesday, June 05, 2007

تنش

تمرکز تنش در دیواره ها اتفاق می افتد. در مقاطع مستطیلیه گوشه گرد تمرکز تنش در گوشه ها اتفاق می افتد

بک گراند: پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه ی او نگذارم!( آواز محمد رضا شجریان)

اگر K را نسبت تنش افقی بر تنش عمودی در نظر بگیریم. آنگاه تنش افقی برابر با حاصل ضرب وزن مخصوص سنگ در عمق حفاری است

بک گراند: یارم به یک تن پیروهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند.

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من
ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند.

تیتر: پایداری دامنه های سنگی...........................

یه چایی بخوریم

یه چایی خوردیم

بک گراند: به کجا میرود یارا؟
به کجا میبرد ما را؟

این سطح تماس بین ناپیوستگی و بلوک سنگی رو از کجام پیدا کنم؟ ای بر پدر هر چی مکانیک سنگه .
کلا شبیه تنش شدم.

بک گراند: تک نوازی تار حسین علیزاده

و قص الی هذه

Tuesday, May 29, 2007

اینک زیر نور افکن و اوج شعر آقایون

سهراب سپهری شاملو
حافظ و سعدی میخونم

دنباله یک حرف قشنگ تا صبح بیدار میمونم!

گوشی رو برمیدارمو یه زنگ به مریم میزنم
یه گوشه تنها میشینم
گیتارو با غم میزنم!!!!!!!!!!!!!

این ترانه ی عمیق و بسا تاثیر گذار ما را عجیب به یاد آن خوش سخن از حسن شماعی زاده می اندازد.

همو که میگفت: هرچی میخوای با خودت ببر اما گیتارو با خودت نبر

Monday, May 28, 2007

دزد قالپاق

ادبكده، بانك ادبيات پارسی

http://www.adabkade.com/

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نام کتاب: چراغ آخر
نويسنده: صادق چوبك
تاريخ نشر:
حروفچينی: علی آرام

http://www.aliaram.com/

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دزد قالپاق

مردم دزد را وقتی که داشت قالپاق دومی را از چرخ باز می کرد گرفتند. قالپاق اولی را زیر بغلش قایم کرده بود و داشت با پیچ گوشتی کند و کو می کرد که قالپاق دومی را هم بکند که توسری شکننده تلخی رو زمین پرتابش کرد و بعد یک لگد خورد تو پهلویش که فوری تو دلش پیچ افتاد و پیش چشمانش سیاه شد و چند تا اوق خشکه زد و تو خودش شاشید.
مردم دورش جمع شدند. قالپاق از زیر بغلش افتاد رو زمین و دور برداشت و رفت آن طرف تر رو زمین خوابید. یکی زیر بغلش گرفت و بلندش کرد. هنوز دست هایش تو دلش بود. نتوانست راست بایستد. یک توسری سنگین و چند تا کشیده دوباره او را رو زمین پرت کرد. چهره اش با درد گریه آلودی باز و بسته می شد. چهره اش زور می زد. سیزده سال داشت و پاهایش پتی بود.
یک کادیلاک لپر سیاه براق، مثل یک خرچسونه میان جمعیت خوابش برده بود و ککش هم نگزیده بود که قالپاقش را کنده بودند. و پسرک، مثل مگس امشی خورده، میان دایره ای که دیواری از پاهای مفلوک ناخوش دورش کشیده بودند تو خودش پیچ و تاب می خورد و حرف های سیاه سنگین تلخی تو گوشش می خورد که نمی گذاشت دردش تمام بشود.
ـ «مادر .... دزدی و اونم روز روشن؟»
ـ «حتما این همون تو بودی که پریروزم آفتابه خونه ي مارو زدی.»
ـ «اصلا بگو کی پای تورو تو این کوچه واز کرد؟»
ـ «چن روز پیشم بایده ي خونه ما را بردن.»
ـ «تو این کوچه کسی دله دزی یاد نداشت.»
ـ «حالا ماشین مالی کیه؟»
ـ «ماشین؟ نمی شناسی؟ مال حاج احمد آقا، ريیس صنف قصابه.»
ـ «حالا آژانو صدا کنیم.»
ـ «آژان که نیس. خودمون ببریمش کلونتری.»
ـ «وختی انداختنش تو زندون و اونجا پوسید دیگه هوس دزی نمی کنه.»
دزد، زبانش تو دهنش خشکیده بود. حس می کرد که بار سنگین روش افتاده بود و نمی توانست از زیر آن تکان بخورد. باز یکی شانه اش را چسبید و بلندش کرد و تو صورتش تف انداخت و تو روش نعره کشید:
«بگو کی پای تورو تو این کوچه واز کرد؟»
مردک لندهور چشم وردریده و یقه چاک بود و ته ریش زبری رو پوست صورتش واغمه بسته بود.
پسرک می خواست راست بایستد اما پاهاش رو زمین بند نمی شد. زمین زیر پاهاش خالی می شد. درد کلافه اش کرده بود. چهره اش ییچ و زور زد تا توانست بگوید: «سر امام زمون نزنین، من بیچارم.»
باز زدندش، با مشت و لگد و سرو صورتش را پر تف کردند. هرجای تنش را که می شد با دست می پوشاند و همه را نمی توانست بپوشاند و ناله هایش بیخ گلویش می مرد و دهن و دماغش خون افتاده بود و با شاش هایش قاتی شده بود.
ـ «حالا در بزنیم و خود حاجی رو صدایش کنیم تا حقشو کف دسش بذاره.»
این را سبزی فروش سرگذر که خوب حاجی را می شناخت گفت و بعد رو زمین تف کرد و نیشش واز شد.
در زدند و حاجی تو زیر پیراهن و زیر شلوار چرک گل و گشادی آمد دم در. شکل دهاتی ها بود. سرش طاس بود. زیر چشمهایش خورجین های باد کرده چین وچروک دهن واز کرده بود. شکمش گنده بود. پسر بچه اش هم با رخت گاوبازان آمریکايی ده تیر به دست آمد جلو پدرش تو درگاهی سبز شد و با چشمان کنجکاو به مردم نگاه کرد. تکیه اش به پدرش بود. هم سن سال پسرکی بود که دست هاش تو شکمش بود و رو زمین دور خودش پیچ و تاب می خورد و اشک و خونش تو هم قاتی شده بود.
حاجی پرسید «دزّ کجاس؟» و او می دانست که دزد قالپاقش را مردم گرفته بودند، چون که وقتی در زده بودند به حاجی پیغام داده بودند و او می دانست که دزد را گرفته بودند که خودش دم در آمده بود.
مردم راه دادند و حاجی آمد تو خیابان بالای سر پسرک که دستش تو دلش بود و آسفالت خیابان از شاش و خونش تر شده بود و به رسیدن به او لگدی خواباند تو تهیگاه پسرک که رنگ پسرک سیاه شد و نفسش پس رفت و به تشنج افتاد.
ـ «خودشو به شغال مرگی زده.»
ـ «مثه سگ هفتا جون داره.»
ـ «اگه یکیشونو طناب می نداختن دیگه کسی دزی نمی کرد.»
ـ «باید دسشو برید تو روغن داغ گذوشت. حالام خودشو به موش مردگی زده.»
پسرک روی زمین کنجله شده بود و کف خون آلودی از گوشه دهنش بیرون زده بود و آسفالت خیابان از پیشاب و خونش تر و سرخ شده بود..

Thursday, May 24, 2007

عشق

اینجا جای گفتن از عشق نبود
یعنی اندازه ی من نبود

امروز پنجشنبس
اینجا هوا مثل پنج شنبه ها ی قبل گرفتس

من عاشق بارون شدم.
قطره های بزرگش درست می افتاد روی شیشه ی عینک.
برای چند لحظه همه جا تیره میشد.
همون چند لحظه هم کافی بود.
چند قدم بالاتر یه پرنده بالاشو باز کرده بود تا جوجه هاش خیس نشن!

اون وقت دیگه وقتش رسیده بود.
از بارونم متنفر شدم.

رازقی پر پر شد
باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی
کمر عشق شکست.

من نشستم و تماشا کردم.
آره من نشستم و تماشا کردم.

Saturday, May 19, 2007

موضوع

موضوع: آشتی با کتاب


فواید: من یار مهربانم گویم سخن فراوان با آنکه بیزبانم و اینا!

تبعات: انزوا دوست داشتن. خواب رفتن مدام مچ و آرنج! و اینا!

Friday, May 18, 2007

خبرت!

خبرت خراب تر کرد جراحت جدايي

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی!

Monday, May 14, 2007

کتاب

اونجا تاریک و دلگیر بود
آره اونجا خیلی دلگیر بود
یه مرد میانسال با سر تاس پشت میز نشسته بود نور مختصری روی سرش و روی عینک ضخیمش افتاده بود.
از پشت عینک چشماش به صورت خنده داری بزرگ و بد قواره به نظر میومد. شبیه اون وقتی که ملت میرن تو توهم و خیالات!


مردد بودم. جلوتر رفتم . فکر کردم بیخیال شم. نه ولی فکر مزخرفی بود.
سلام
مرد سرشو بلند کرد. نگاهی از روی تعجب و شوق خاص بهم انداخت. بعد پرسید کتاب کنکور میخوای؟
گفتم : نه . یه چیزیم شده بود در واقع میخواستم فحش بدم. احساس متعفنی میگفت : حالا کتابرو بخر بعد!
بهش گفتم: کتاب هزارو نهصد و ..... اثر فلان کس رو دارین؟ واقعیتش میدونستم اون کتابو داره و اینم میدونستم که کسی اون کتاب رو نمیخره
انگار مرد هم با من هم عقیده بود. برا یک یا دو ثانیه جوری بهم نگاه کرد که چیزی حالیم نشد. شاید میگفت : این از کجا پیداش شد.
چه میدونم شایدم داشت نوعی تشکر میکرد.
رفت که بیاره.
من هم نگاهم افتاد به جدولی که روی میز بود. فکر کردم مال چند سال پیشه. به نظر میومد چند بار با مداد پاکش کردن و پاکش کردن و دوباره .....


قفسه هاش مخصوصا اونایی که یه کم عقب تر بودن به شدت خاک گرفته بودن. صبیعتا انتظار گرفتن یه کتاب ترو تمیز محال مینمود!
اون مرد کتاب رو آورد. حتی حوصله نکرد پاکش کنه من هم دوست نداشتم پاکش کنه.
پولش رو دادم و زدم بیرون.
بعدا توی ماشین فکر میکردم که فضای اون کتاب فروشی یه پیش زمینه خوب برای شروع رمان فراهم کرده. بعد با حرکت سرم افکارمو تایید میکردم.
اونجا تاریک بود و دلگیر آره اونجا خیلی دلگیر بود!

Friday, May 11, 2007

جبهه

توی جبهه هیچ چیز خوشایند تراز نیروی کمکی نیست

حتی اگه اون جبهه رو تو کامپیوتر شبیه سازی کنی!

Thursday, May 10, 2007

دندون خوردگی!

اون منشیه قشنگش بهم گفت برم تو.

بینیم تقریبا مماس با مدرک دکتره بود. مشخصه که داشتم نگاه میکردم.

خب جوون بیا بشین ببینم

خووووووب این فقط یه خوردگیه سطحیه واقعا میخوای دندونتو پر کنی؟

آره

راستش دلم برای اون ( باز کن. آففرین باز کن ببینم) هات تنگ شده. و برای انتظارت که میخواستی دهنمو به اندازه ی یه اسب آبی باز کنم.
همچنین برای اون شیلنگ جالبت که جارو برقیه آب دهن بود. همین

خوبه بگو منشی برات وقت بنویسه.

و اما شما خانوم باز کن. باز کن ببینم. دیگه آخراشه

Wednesday, May 02, 2007

برو بابا

تا افتتاح حساب و تکمیل موجودی فقط 2 روز فرصت دارید

پیشنهاد: شورتتونم بفروشین و به حساب های قرض الحسنه ما بپیوندید

Sunday, April 29, 2007

شوت

: نمیدونم خواب بودم یا ادای خوابیدنو در می آوردم احساس کردم تمام صورتم خونی شده. دروغ نمیگم

= دروغ میگی عوضی چرا میخوای ادای خاصا رو در بیاری؟

: بابا تو دیگه خیلی شوتی مگه تو همون آدمی نبودی که وقتی نور اون موبایل لعنتی افتاد روی صورتم داد زدی که چه خونی!

Wednesday, April 25, 2007

صبر

توی تاکسی نشستی
یه نفر هم شاید پیش تو بشینه
اون یه نفر کلا آدم خوشحالیه و جالبیه
تنها ایرادش اینه که به خودش گلاب مالیده
بویی که ازش تنفر عمیقی داری
حاضری دماغتو فرو کنی توی سیگاره راننده تاکسی
حاضری جورابتو بچپونی توی دهنت
حاضری با خدا معامله کنی و حس بویاییت رو با یه بسته آدامس شیک تاق بزنی

قطعه ادبی مرتبط 1: مرا صبوری دشواراست نازنین
قطعه ادبی مرتبط 2: کمی با من مدارا کن کمی با من مدارا کن!

Monday, April 23, 2007

ناراحت

بهش گفتم : وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو میبرن
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر
تشنه معنی منم
سنگین بار تن برام
ببین چه خسته میشکنم

برای چند ثانیه خیره نگاهم کرد!
فکر میکنم چیزی از حرفام نفهمید
ولی آخرش ناراحت به نظر میومد!!

Tuesday, April 17, 2007

تفاوت نگاه

اصولا آدم ها سه دسته هستن
1: دسته اول که غمشون در نهان خانه ی دلتون میشینه دقیقا به نازی که لیلی به محمل نشست
2: دسته دوم دسته ای هستن که غمشون تاثیری روی هیچ کدوم از تیله های شما نداره
3: دسته سوم اونایی هستن که شما رو گوسفند حساب میکنن و هیچ وقت غمشونو به شما نشون نمیدن

Thursday, April 12, 2007

شب گرد

با این نتایج چهره ی چهار تیم مرحله نیمه نهایی مشخص میشه از شما هم که تا موقه ی شب با ما همراه بودید متشکریم.
کدوم موقه شب؟ آها حدودا سه نصفه شب
اه عوضی ها. آخه چرا تموم شد؟
چاره ای نیست جز رفتن توی تخت خواب.
سرمو بردم زیر بالش. ساعت حالیم نیست. اما حتما از سه نصفه شب گذشته.
این خواب لعنتی هم که از یادمون رفته
پیش زمینه مبهمی از بیخوابی از کتاب زبانی که توی جهاد خونده بودیم دارم.نمیدونم توش نوشته بود دوش آب گرم برای بیخوابی خوبه یا آب سرد.ولی یادمه نوشته بود از تخت خواب پایین نیایین.
مسلما کاری که کردم پایین اومدن از تخت خواب بود
موبایل رو اکتیو میکنم-چشمها کور-ساعت حدود چهار صبح رویت میشه
قرص خواب آور؟ دیگه نه!
شمردن گوسفند و این جور چیزا؟ عمرا
بستن چشم؟ بستنم نمیاد!
شجریان؟ خودشه
ام پی تری پلیر-هدفون-شجریان-موسیقی فیلم دلشدگان

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد
مپرس مپرس
مرنجان دلت را خدا را
رها کن غمت را رها کن
مخورغم مخورغم نگارا

با خودم میگم عجب آدم خجسته دلیه این رهی معیری. دلیل خاصی برای خجسته دلیش پیدا نمیکنم
بعد میره تو فاز حسی

چه شود به چهره زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر گنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

تو کمان کشی دل و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی

سرمو بین دستام گرفتم-صحنه زیاد حسی شده
فاز عوض
بزار ببینم این هفته چند ساعت خوابیدم؟ متوسط روزی یه ساعت. آماره قابل توجهیه! هه هه
دکتر فکر خوبیه.
نه دکتر فکر خوبی نیست
اصلا فکر خوبی نبود چون میگه مشکل روانی داری! و اون وقت برام پنیسیلین تجویز میکنه!!
چه توفیری کرد؟ صبح شد دیگه
کلاس اقتصادی-امامعلی پور-انشا-کلمات عجیب و مهمل!

Sunday, April 08, 2007

راهی نیست

وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو میبرن
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم


اسمه منو ازم بگیر
تشنه ی معنیه منم 

سنگینه بار تن برام
ببین چه خسته میشکنم
میشکنم

Monday, April 02, 2007

گذشتگان

شیخ ما در پی مکاشفات بسیار خود در شجره خویش به اوراق ارزنده ای از اجدادش دست همی بیافت. اما افسوس که آن اوراق بر سبل نظم نبوزا!
دیسکو گرافی جد پانزدهم ما میرزا میکائیل خان مشاهب: میرزا میکائیل به سال یکهزار و یکصد و نه ده و چهار در خانواده ای سلطنتی چشم به جهان گشود. پدرش تقی خان مشاهب السلطنه آفتابه دار شاه بود و مادرش تاج سلطان در دربار برای شخص سلطان زغال داغ می نمود.
میکائیل از همان عنفوان کودکی از خویشان خویش شرم می نمود.
پس با هوش و ذکاوت ذاتی خویش و در سن هجده سالگی به مقام والایی برسید. در بیست و پنج سالگی و در پی یک کودتای نظامی قدرت در دست بگرفت و گردن شاه از تن جدا بکرد.
شاه جوان دارای فتوحات زیادی بود. همچنین رغبتی به نسوان نداشت و هیچ گاه خاندان تشکیل نداد.
گویند چونان اخمو بوده که کمتر کسی چشمانش را از پس ابروانش را دیده بود.
در آخر و به سال یک هزار و یک صد و دو ده و چهار وبه سن سی در اثر خوردن ماهی و پریدن استخوان در گلوی مبارک دچار فوت شد. قبر او در جایی همان نزدیکی موجود است.


در زیر صفحهای از دست نوشته های وی که سیخ ما با مرارت آن را بیافته است می خوانید

امروز پنجشنبه 27 صفر 1217 هجری قمری است. صبح هنگام و در بستر خویش دردی جانکاه ما را عارض شد. برای ساعتی در بستر بماندیم اما آن بهتر نشد. مشیرخان را بگفتیم از نیشابور برایمان طبیب احضار کند پس مشیرخان آن بکرد.
قشونی را به بادرنج بویه فرستاده بودیم.امروز جبر بیامد که اسبهاشان در اثر انحراف به چپ و خواب آلوده گی شاخ به شاخ به فیل های دشمن زده اند و سواران جملگی در زیر پای فیلان له شده اند.
بر هر چه اسب و استر بود فحش ناموس بدادیم. همچنین مقرر شد تعدادی فیل را به هر قیمت تهیه نماییم.

Saturday, March 10, 2007

حس هنری

یارو با پای برهنه ایستاده روی یه تپه شنی و با این حال میکنه که چند کیلومتر دورتر ور هم میشه دید! در حالی که میگه با دیدن این صحنه حس هنریش گل میکنه! و بعد برمیگرده به تو میگه: فوق العاده نیست؟
وتو مثل همیشه میگی:ها؟

یارو با پای یرهنه ایستاده کنار دریا داره موجارو نکاه میکنه.وقتی چند تا موج از بین پاهاش رد میشه میگه: با دیدم این صحنه حس هنریش تقویت میشه. بعد که برمیگرده بهت بگه((فوق العاده نیست؟))
چند تا بسیجی میان میگیرنش که ای بی غیرت داری به ناموس ملت نگاه میکنی؟
و تو مثل همیشه میگی :ها؟

Monday, March 05, 2007

امروز و دیروز

برد دیروز و باخت امروز هیچ توفیری نکرد


تا دیروز تمام موهاش تا تار آخر بیرون بود ولی امروز که پولش تموم شد و نتونست رنگ مو بخره علاقه عجیبی به چادر عربی پیدا کرده

Sunday, March 04, 2007

طریقت مرد درستکار

طریقت مرد درستکار از همه سو تحت احاطه ی نا برابری های مردان خود خواه وستم مردان شرور است.

خوشبخت آنست که با نیت حسنه و همچون چوپانی ضعفا را از دره تاریکی عبور دهد. به درستی که او امین برادر خویش و یابنده ی کودکان گم گشته است.

و من بر آنهایی که بخواهند برادران مرا مسموم کنند انتقامی شدید و خشمی آتشین نازل میکنم.

و تو خواهی دانست که نام من خداوند است هنگامی که از آنان انتقام میگیرم.


The path of the righteous man is beset on all sides by the iniquities of the selfish and the tyranny of evil men. Blessed is he who in the name of charity and good will shepherds the weak through the valley of darkness, for he is truly his brother's keeper and the finder of lost children. And I will strike down upon thee with great vengeance and furious anger those who attempt to poison and destroy my brothers. And you will know my name is the Lord when I lay my vengeance upon thee.

Thursday, February 22, 2007

شاه بیت

ترانه ای که اخیرا روی من تاثیر غیر قابل انکاری گذاشته اثر فاخریه از استاد موسیقی های خوب که حالا پایین میفهمین اسمش چیه
و اما شاه بیت این ترانه رو دوباره با هم میخونیم.

دل شده یک کاسه ی خون
به لبم داغ جنون
به کنارم تو بمون
مرو با دیگری

اومده دیوونه ی تو
به در خونه ی تو
مرو با دیگری

خواننده: سندی
آلبوم: سبک سنگین
سبک: ترنس بندری پاپ بلوز

Monday, February 19, 2007

ها؟

خیلی ببخشید که بد موقع مزاحم شدم

Tuesday, February 13, 2007

My sweet revenge

در زمان های قدیم ظریفی میزیست.!

آن ظریف روزی از خواب بیدار شد و گفت: انتقام غذایی است که بهتر است سرد سرو شود!

آن ظریف آدم خاصی بود چون گفت بهتر است سرد سرو شود و نگفت باید سرد سرو شود!

من آدم ظریفی نیستم

خاص هم که کلا نبوده ام   


Friday, February 09, 2007

عطر بیک عطره جوانی




دو تا موش در یک سطل پر از خامه افتادند
موش اولی خیلی زود خودشو باخت و خفه شد
موش دومی تسلیم بشو نبود
اونقدر مبارزه کرد
تا در نهایت خامه رو تبدیل به کره کرد ...
و خزید اومد بیرون
من همون دومی هستم ... !!!

Monday, February 05, 2007

هر چه پیش آید ما را چه؟

شیخ ما این روزها گرفته استی!
فشار گاز در خانقاه کم شده. اسفندیار رحیم مشایی از ترکیه بازگشته! و خلاصه روزگار غریبی است نازنین!
آن بالایی ها اراجیف بوزا!
شیخ ما سوگ نامه خواهد نوشت. آن گونه که همه را آب دیدگان جاری. قصه دل بستگی ها و دل خستگی ها. شاید تا فرداها آماده شود شاید هم نشود و دوستان در خماری باقی همی بمانند.
اما بر میگردم حتما.

Saturday, February 03, 2007

میم مثل مادرم

میم مثل مادر را با مادرم تماشا کردم

بیرون هوا برفی و چشمان مادرم بارانی

Tuesday, January 30, 2007

نفهم

من بغض تو رو میپرستیدم

اما حالیت نشد که صدای گریتو بیشتر دوست دارم!

Tuesday, January 23, 2007

انتخاب واحد اینتر نتی

صحنه اول: خانه یک دانشجوی بهداشتی و منتهی الیه سمت چپ کوچکترین اتاق خونشون که خودشو یارانش! به زور توش جا میشن.

پس از متوصل شدن(کانکت شدن) با این پیام آشنا در سایت مذکور مواجه میشود که: دانشجوی عزیز این مکان فرهنگی به 666 هزار دانشجویی که 666 هزار بار بگویند 6 سیخ جیگر سیخی.....

جوایز نفیسی اهدا خواهد کرد.

در پایین هم پیام روزانه ای از یکی از مسئولین نوشته شده که این بار از آقای آغاسیه( با لهجه آغایه آغاسی بخونین): آقا جلوی سایت تجمع نکن.بنابر این یکی یکی بیا توی سایت بعد انتخاب واحد رو بکن بعد برو بیرون سایت!!!

و چون هیچ کدام از اون بالایی ها به انتخاب واحد ربط نداشت دانشجو هم قطع توصل(دیسکانکت) میکند و به کار خود میرود.


صحنه دوم:همان لوکیشن قبلی اما با این تفاوت محسوس که سیستم به راه افتاده و آماده پاسخگویی به همان جوان خوب است. در ابتدا سیستم از دانشجو رمز را میخواهد و وقتی که رمز صحیح وارد شد سیستم این قطعه معنا گرا را پخش میکند: گل گفتی آی گل گفتی مثل یه بلبل گفتی جواب عالی دادی غنچه بودی شکفتی غنچه بودی شکفتی!


صحنه سوم: پس از ورود به سیستم قبل از هر چیز اضافه باید راهنمای سیستم خوانده شود. پس دانشجوی ما راهنما را انگشت میکند(معادل فارسی کلیک میکند) و شروع به خواندن آن میکند.

1: خواهران عزیز باید با حجاب کامل وارد سیستم شوند
2: از برادران و خواهران دینی خواهش میشود که هل ندهند
3: اگر هل دهید ما هم هل میدهیم
4: اگر مشکلی در انتخاب واحد پیش آمد به وجدان خود مراجعه کنید
5: آقای آغاسی را اذیت نکنید
6: داخل سایت آشغال نریزید
7: خواهران عزیز باید با حجاب کامل از سیستم خارج شوند.
8: هنگام انتخاب واحد چت نکنید
9: و قص الی هذه


صحنه چهارم: پس از خواندن راهنما وارد سیستم میشود و تنها درخواست او این است که انتخاب واحد کند(همان دانشجو). در کنار صفحه توصیه های ایمنی در مورد انتخاب واحد نوشته شده
1: قبل از هر چیز یک ورق کاغذ و یک سکه انتخاب کنید. روی کاغذ جدولی با خانه های مربعی بکشید و روی آن شماره هایی را کاملا به طور رندوم بنویسید. توجه کنید کنید که این جدول تمام زندگی شماست پس آن را برای ترم های آینده حفظ کنید!!
2: در پایین جایی برای وارد کردن کد درس و جایی برای وارد کردن کد گروه و کادر سفید هم در نظر گرفته شده است. برای وارد کردن کد درس شما باید چشمان خود را بسته و به طور اتفاقی انگشت خود را روی کاغذ شطرنجی گذاشته و ارقامی را انتخاب کنید. این ارقام از این پس کد درس شماست آنها را گم نکنید!.
3: برای وارد کردن کد گروه ابتدا عهدی با خود میبندید که مثلا این روی سکه گروه یک و آن روی سکه گروه سکه و اگر سکه روی هیچ رویی نیفتاد گروه سه. سپس سکه را پرتاب کرده و کد گروه را وارد میکنید
4: یک کادر خالی برای شما در نظر گرفته شده. شما باید از روی قریحه مطلبی را در آن بنویسید. این مطلب میتواند یک جوک روز یا فرمولهای دینامیک یا فیته کشی برای استاد مربوطه و یا شماره موبایل باشد. توجه داشته باشید که استاد راهنما در داخل سایت نشسته و مطالب شما را به دقت و از جان و دل میخواند.
5: پس از اینکه همه این کارها را کردید سایت برای شما یک آهنگ درخواستی پخش میکند و میتوانید آن را به عنوان اشانتیون گوش کنید.
6: در این قسمت پیامی به شما نشان داده میشود که: از پذیرایی بیش از نیم ساعت معزوریم! یعنی کار ما با شما و شما با ما تمام شده است و میتوانید خارج شوید و بروید خوش باشید و عمری را به بهروزی سپری کنید!
7: اما صبر کنید میخواستم بگم من دانشجو نیستم ولی ورزشکاران رو دوست دارم!!!!!

عاقلان

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند!

Friday, January 19, 2007

جدا از روابط

چون شیخ ما را مجال امتحان مکانیک سیالات برسید پس کتای سیالات باز بکرد تا همی بخواندی!

اما چون ابتدا تصاویر آن بدید از نقش و نگار آن خوشش آمد و تصمیم بر آن گرفت تا تنها در عکس های آن نگاه کناد!

و در تصمیم خویش ثابت قدم بودی!!

Wednesday, January 03, 2007

بلوک های سیمانی

دیروز جوان شادابی و سرحالی بود امروز زیر خاک است.

دیروز دنیا برایش کوچک بود امروز در میان چند بلوک تنگ سیمانی آرام گرفته

شاید در پس پلک زدن من و تو زندگی تمام شود

شاید من و تو مرگ زده شویم!

درست است حتما من و تو روزی خواهیم مرد آیا خاک خود راانتخاب کرده ای؟