Sunday, April 29, 2007

شوت

: نمیدونم خواب بودم یا ادای خوابیدنو در می آوردم احساس کردم تمام صورتم خونی شده. دروغ نمیگم

= دروغ میگی عوضی چرا میخوای ادای خاصا رو در بیاری؟

: بابا تو دیگه خیلی شوتی مگه تو همون آدمی نبودی که وقتی نور اون موبایل لعنتی افتاد روی صورتم داد زدی که چه خونی!

Wednesday, April 25, 2007

صبر

توی تاکسی نشستی
یه نفر هم شاید پیش تو بشینه
اون یه نفر کلا آدم خوشحالیه و جالبیه
تنها ایرادش اینه که به خودش گلاب مالیده
بویی که ازش تنفر عمیقی داری
حاضری دماغتو فرو کنی توی سیگاره راننده تاکسی
حاضری جورابتو بچپونی توی دهنت
حاضری با خدا معامله کنی و حس بویاییت رو با یه بسته آدامس شیک تاق بزنی

قطعه ادبی مرتبط 1: مرا صبوری دشواراست نازنین
قطعه ادبی مرتبط 2: کمی با من مدارا کن کمی با من مدارا کن!

Monday, April 23, 2007

ناراحت

بهش گفتم : وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو میبرن
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر
تشنه معنی منم
سنگین بار تن برام
ببین چه خسته میشکنم

برای چند ثانیه خیره نگاهم کرد!
فکر میکنم چیزی از حرفام نفهمید
ولی آخرش ناراحت به نظر میومد!!

Tuesday, April 17, 2007

تفاوت نگاه

اصولا آدم ها سه دسته هستن
1: دسته اول که غمشون در نهان خانه ی دلتون میشینه دقیقا به نازی که لیلی به محمل نشست
2: دسته دوم دسته ای هستن که غمشون تاثیری روی هیچ کدوم از تیله های شما نداره
3: دسته سوم اونایی هستن که شما رو گوسفند حساب میکنن و هیچ وقت غمشونو به شما نشون نمیدن

Thursday, April 12, 2007

شب گرد

با این نتایج چهره ی چهار تیم مرحله نیمه نهایی مشخص میشه از شما هم که تا موقه ی شب با ما همراه بودید متشکریم.
کدوم موقه شب؟ آها حدودا سه نصفه شب
اه عوضی ها. آخه چرا تموم شد؟
چاره ای نیست جز رفتن توی تخت خواب.
سرمو بردم زیر بالش. ساعت حالیم نیست. اما حتما از سه نصفه شب گذشته.
این خواب لعنتی هم که از یادمون رفته
پیش زمینه مبهمی از بیخوابی از کتاب زبانی که توی جهاد خونده بودیم دارم.نمیدونم توش نوشته بود دوش آب گرم برای بیخوابی خوبه یا آب سرد.ولی یادمه نوشته بود از تخت خواب پایین نیایین.
مسلما کاری که کردم پایین اومدن از تخت خواب بود
موبایل رو اکتیو میکنم-چشمها کور-ساعت حدود چهار صبح رویت میشه
قرص خواب آور؟ دیگه نه!
شمردن گوسفند و این جور چیزا؟ عمرا
بستن چشم؟ بستنم نمیاد!
شجریان؟ خودشه
ام پی تری پلیر-هدفون-شجریان-موسیقی فیلم دلشدگان

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد
مپرس مپرس
مرنجان دلت را خدا را
رها کن غمت را رها کن
مخورغم مخورغم نگارا

با خودم میگم عجب آدم خجسته دلیه این رهی معیری. دلیل خاصی برای خجسته دلیش پیدا نمیکنم
بعد میره تو فاز حسی

چه شود به چهره زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر گنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

تو کمان کشی دل و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همه غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی

سرمو بین دستام گرفتم-صحنه زیاد حسی شده
فاز عوض
بزار ببینم این هفته چند ساعت خوابیدم؟ متوسط روزی یه ساعت. آماره قابل توجهیه! هه هه
دکتر فکر خوبیه.
نه دکتر فکر خوبی نیست
اصلا فکر خوبی نبود چون میگه مشکل روانی داری! و اون وقت برام پنیسیلین تجویز میکنه!!
چه توفیری کرد؟ صبح شد دیگه
کلاس اقتصادی-امامعلی پور-انشا-کلمات عجیب و مهمل!

Sunday, April 08, 2007

راهی نیست

وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو میبرن
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم


اسمه منو ازم بگیر
تشنه ی معنیه منم 

سنگینه بار تن برام
ببین چه خسته میشکنم
میشکنم

Monday, April 02, 2007

گذشتگان

شیخ ما در پی مکاشفات بسیار خود در شجره خویش به اوراق ارزنده ای از اجدادش دست همی بیافت. اما افسوس که آن اوراق بر سبل نظم نبوزا!
دیسکو گرافی جد پانزدهم ما میرزا میکائیل خان مشاهب: میرزا میکائیل به سال یکهزار و یکصد و نه ده و چهار در خانواده ای سلطنتی چشم به جهان گشود. پدرش تقی خان مشاهب السلطنه آفتابه دار شاه بود و مادرش تاج سلطان در دربار برای شخص سلطان زغال داغ می نمود.
میکائیل از همان عنفوان کودکی از خویشان خویش شرم می نمود.
پس با هوش و ذکاوت ذاتی خویش و در سن هجده سالگی به مقام والایی برسید. در بیست و پنج سالگی و در پی یک کودتای نظامی قدرت در دست بگرفت و گردن شاه از تن جدا بکرد.
شاه جوان دارای فتوحات زیادی بود. همچنین رغبتی به نسوان نداشت و هیچ گاه خاندان تشکیل نداد.
گویند چونان اخمو بوده که کمتر کسی چشمانش را از پس ابروانش را دیده بود.
در آخر و به سال یک هزار و یک صد و دو ده و چهار وبه سن سی در اثر خوردن ماهی و پریدن استخوان در گلوی مبارک دچار فوت شد. قبر او در جایی همان نزدیکی موجود است.


در زیر صفحهای از دست نوشته های وی که سیخ ما با مرارت آن را بیافته است می خوانید

امروز پنجشنبه 27 صفر 1217 هجری قمری است. صبح هنگام و در بستر خویش دردی جانکاه ما را عارض شد. برای ساعتی در بستر بماندیم اما آن بهتر نشد. مشیرخان را بگفتیم از نیشابور برایمان طبیب احضار کند پس مشیرخان آن بکرد.
قشونی را به بادرنج بویه فرستاده بودیم.امروز جبر بیامد که اسبهاشان در اثر انحراف به چپ و خواب آلوده گی شاخ به شاخ به فیل های دشمن زده اند و سواران جملگی در زیر پای فیلان له شده اند.
بر هر چه اسب و استر بود فحش ناموس بدادیم. همچنین مقرر شد تعدادی فیل را به هر قیمت تهیه نماییم.