دید که روبروی یک نفر ایسناده. خیلی به هم نزدیک . صدای نفساشو میشنید. باد سردی میوزید اما بخاری که روی شیشه حائل بینشون بود پاک نشده بود. کم کم شدت باد بیشتر میشد حرکت موهای اون فرشته توی باد مثل این بود که کسی بهش سیلی بزنه. از شدت باد سرشو خم کرد بعد به سختی سرشو بلند کرد و دید که فرشته هم جزئی از باد شده. مردد بود که دستشو دراز کنه و به اون فرشته برسه یا نه. لحظه آخر چشمش افتاد به صورتش همون چهره سرد و مرده که انگار داشت التماس میکرد یا میخواست چیزی بگه. خواست دست فرشته رو بگیره ولی بهش نرسید. بعد احساس بی وزنی کرد و دید که داره توی یه راهروی سیاه حرکت میکنه. بی اختیار فریاد زد و...
برای چند ثانیه فکرش آشفته بود. بعد که به خودش اومد فهمید که مثل اکثر اوقات همون خوابو دیده. برای هزارمین بار از خودش پرسید که اون فرشته کی بود؟ اما چون میدونست جوابی نداره تکونی به خودش داد و از تختش اومد پایین. ساعت حدودای چهار صبح بود. چراغ اتاقشو روشن نکرد چون حوصله غرغرای مادرشو نداشت. کورمال کورمال رفت طرف میزش و شمع اشک آلودی رو پیدا کردو روشن کرد. به شعله شمع خیره شد. گاهی هم سرسری ترانه ای رو زمزمه میکرد اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم قدر وان لحظه نداره که منو دادی نشونم!
وقتی صدای اذان رو شنید فهمید که صبح شده. اون روز کمی با روزای دیگه فرق داشت. برای همین دستشو برد زیر تخت خوابش چند تا کلاسور خاک خورده بیرون آورد. با انگشتش غبار یکیشونو پاک کرد. بعد هوس کرد که بازش کنه. داخل کلاسور چند تا کاغذ با اندازه های مختلف دیده میشد اولین کاغذ رو برداشت و هنوز چند خط نخونده منصرف شد و سر جاش گذاشت. برای شخصیت قصش فکر کرد که موقع نوشتن قصه براش گریه کرده بود!. زیر لب زمزمه خفیفی کرد. کلاسورو بست و همشونو داخل کیفش گذاشت.
می خواست اولین نفری باشه که میرسه دفتر انتشارات برای همین لباس تنش کرد و آروم از خونه زد بیرون. سرش پایین بود و سعی میکرد توی برفا پاشو جای پای کسی بزاره که قبلا از اونجا رد شده بود ولی باز هم بعضی وقتها برف میرقت توی کفشای کهنش. باید عجله میکرد و تا پاهاش بیحس نشده بود میرسید به خیابون اصلی.
توی اتوبوس دائم با خودش فکر میکرد که قصه هاش رو میخرن یا نه؟ بعد طبق عادت پوزخندی میزد و میگفت: کی میدونه؟!. پیرمردی که کنارش نشسته بود داشت سیگار میکشید و چون خجالت همیشه گیش مانع میشد نمیتونست به پیر مرد چیزی بگه فقط آرزو داشت که هر چه زودتر برسه و پیاده بشه.
با تکون شدید اتوبوس به خودش اومد. فهمید که اتوبوس تصادف کرده چون صدای مسافرا بلند شد و راننده میان سال اتوبوس با عصبانیت پیاده شد.
به اطراف نگاه کرد و پیش خودش فکر کرد اگه پیاده بره زودتر میرسه پس پیاده شد و راهشو گرفت.
نیم ساعت بعد جلوی دفتر مدیر انتشارات ایستاده بود. در زد. صدای گرفته ای از داخل گفت بفرمایید. آروم درو باز کرد و رفت تو. مدیر انتشارات که داشت لیوان چایی شو بین انبوه کاغذای رو میز جا میداد بهش تعارف کرد.
مدیر گفت: آقای آفاق زاده ما داستان های شما رو خوندیم بسیار زیبا و قوی نوشته شدن. بهتون تبریک میگم با این سن کم.ولی خوب حتما این نکته رو میدونین که این روزا مردم دیگه کتاب نمیخونن اگر هم کسی پیدا بشه که کتاب بخونه یا کتاب لاغری میخواد یا موفقیت در یک روز!
محمد سرشو پایین انداخت بعد مثل اینکه حرفی یادش اومده باشه حرفای مدیر رو قطع کرد و گفت: امروز یه سری دیگه داستان براتون آوردم اگه اونارو بخونین شاید نظرتون عوض بشه. مدیر که با حواس پرتی دنبال کاغدی از بین کوه کاغذا میگشت و یا شاید این رو بهانه کرده بود که چشمش به چشم محمد نیفته گفت: ببین محمد واقعیت اینه که داستان کوتاه خواننده نداره . بعد با دستش به گوشه اتاق اشاره کرد و گفت: اینا همش داستان کوتاهه که برگشت خورده!
محمد احساس کرد که سرش گر گرفته. بدون هیچ فکری به مدیرگفت: میشه همه داستانای منو بهم پس بدین؟ بعد با بی توجهی به دلداریهای مدیر همه کلاسورها رو گرفت و از اتاق بیرون اومد.
خواست قدم بزنه حالا هر جا شد و به هر جا که رسید. بی دلیل به ساختمونا و مردم نگاه میکرد گذشت زمان براش معنایی نداشت.
از سوز شدیدی که وزید فهمید که غروب شده و روی پل بزرگی ایستاده. پایین رو نگاه کرد. چند تا کارتون خواب رو دید که آتیش مختصری روشن کرده بودن. پل رو دور زد و رسید پایین پل.
کم کم به اون آواره ها نزدیک شد. وقتی باهاشون گرم گرفت یکیشون از زنش گفت که معتاد شده و صاحب خونش از خونه بیرونش کرده یکیشون از عادت اجباریش گرسنگیش خاطره تعریف کرد! و یکیشونم که جوون تر به نظر میرسید یه ساز دهنی کهنه در آورد و یه آهنگ محلی افغانی باهاش زد. محمد برای لحظه ای چشکاشو بست بعد بی اختیار کلاسوراشو در آورد و شروع کرد به انداختن نوشته هاش توی آتیش.جوونی که ساز دهنی میزد بین یکی از آهنگها به لهجه افغانی پرسید این قصه ها رو چرا میسوزونی؟ محمد گفت:هنر کار توئه. هنر این ساز دهنیه پوسیدس!و با تکیه کلام همیشه گیش لبخند تلخی زد وگفت: کی میدونه شاید این قصه ها حتی به درده سوزوندن هم نمیخوره.
وقتی قصه ها تموم شد دیگه کاملا شب شده بود. محمد بلند شد و به راه افتاد . غم عجیبی از راه رفتنش بیرمقش معلوم بود.
اون قدر رفت که میون سیل جمعیت محو شد.
Thursday, December 21, 2006
Monday, December 18, 2006
خانه پرستان
آنها که به سر در طلبه کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ؟
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند.
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتند در آن خانه که بینند خدا را
بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
کی خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ؟
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند.
Wednesday, December 13, 2006
Old version of isfahan ITINERARY
چون شیخ از دور اصفهان بدید بسی شادی نمود پس خدای را شکر به جای آورد که در این طریق طویل و از میان کوهها و دشتها راهزنی بر آنان وارد نگردید و از طایفه طیاران در امان بماندند.
میرزا تقی خان خاک بر سر در کتاب خود( میرزا بنویس نامه) آورده است که آن زمانکه شاهان اصفهان را به پایتخی قلمرو خویش برگزیدند ابتدا در آن میدانی بساختند نقش جهان نام پس از دود نمودن مقادیر فراوانی از پول مردم در انتها شاه از ملازمان بپرسید که : شما آی کیوتون به اندازه پای ملخ هم نیست آخه ....ها مگه میدونم مستطیل میشه هان؟
چون وزیر کاربلد شاه که دکترای خویش از دانشگاه مجازی هاوایی بگرفته بود این سخن از شاه بشنید اندر فکر فرو رفت و فردا که از خواب بیدار بشد به خدمت شاه آمده گفت: شاه جون این که مشکلی نداره عوام که هالیشون نیس اگه اعلا حضرت بفرمایند میدون مستطیل که چه عرض کنم اگه هذلولی گون هم باشه برای مردم همون میدونه. پس شاه محاسن وزیر خود بوسیده و همان کار بکرد.
آن شاه خائن سپس در همان میدان عمارتی ساخت از برای نایت لایف! ونام آن عالی قاپو بگذاشت به یاد عالی حرمسرای آن که هیچ گاه از ضعیفگان ماهرخ خالی نماند. پس بیت المال ملت در ساختن آن دور بریخت و برایش از ایتالیا سنگ و از فرانسه شیر آلات بخریدند! با همکاری بهترین دیزاینرهای جهان دیوارهای آن طوری بساختند که نقش سینمای خانگی و صدای فراگیر را به خوبی کناد.
اصفهان را رودی است بس بدبو که بوی لجن آن از کیلومترها نزدیکی شما را به آن خوش آمد همی گوید.
پلی است بس عجیب این سی و سه پل. نه از جهت تعداد دهانه های آن بلکه از آن جهت که چون اول بار پل را بساختند پس شاه بخواست تا پل افتتاح همی کند. اما از قضای روزگار آن روز شاه از دنده چپ بلند شده بودی و هنگام افتتاح پل به مهندس گیر بداد که این چه پلی است و دستور تخریب بداد. دوم بار پرنده ای از جبر سر شاه را مورد لطف قرار بداد و چون نتوانستند آن پرنده شکار کنند پس شاه دستور تخریب بداد. سوم بار خبر بیامد که پل در طرح ترافیک قرار همی دارد پس تخریب و قص الی هذه.
چون سی و سومین بار بشد حوصله خود شاه نیز سر برفت و گفت: خسته شدیم بابا افتتاح کنین بره!
آن هنگام که مردم بینوا از شاه دلیل تاخیر بپرسیدند شاه بگفت که خموش که من آن دانم که شما ندانید! در ادامه شاه بفرمودند که پس از این اصفهان را خودکفایی در ساختن پل مبارک بادا!.
ادامه آن کتاب را نیافتم گویا دچار سانسور گردیده و نویسنده آن هم ناپدید گردیده.
باری آین بود اصفهان در گونه (old version) که تقدیم شمایان بشد امیداست که مورد قبول واقع نشود.
میرزا تقی خان خاک بر سر در کتاب خود( میرزا بنویس نامه) آورده است که آن زمانکه شاهان اصفهان را به پایتخی قلمرو خویش برگزیدند ابتدا در آن میدانی بساختند نقش جهان نام پس از دود نمودن مقادیر فراوانی از پول مردم در انتها شاه از ملازمان بپرسید که : شما آی کیوتون به اندازه پای ملخ هم نیست آخه ....ها مگه میدونم مستطیل میشه هان؟
چون وزیر کاربلد شاه که دکترای خویش از دانشگاه مجازی هاوایی بگرفته بود این سخن از شاه بشنید اندر فکر فرو رفت و فردا که از خواب بیدار بشد به خدمت شاه آمده گفت: شاه جون این که مشکلی نداره عوام که هالیشون نیس اگه اعلا حضرت بفرمایند میدون مستطیل که چه عرض کنم اگه هذلولی گون هم باشه برای مردم همون میدونه. پس شاه محاسن وزیر خود بوسیده و همان کار بکرد.
آن شاه خائن سپس در همان میدان عمارتی ساخت از برای نایت لایف! ونام آن عالی قاپو بگذاشت به یاد عالی حرمسرای آن که هیچ گاه از ضعیفگان ماهرخ خالی نماند. پس بیت المال ملت در ساختن آن دور بریخت و برایش از ایتالیا سنگ و از فرانسه شیر آلات بخریدند! با همکاری بهترین دیزاینرهای جهان دیوارهای آن طوری بساختند که نقش سینمای خانگی و صدای فراگیر را به خوبی کناد.
اصفهان را رودی است بس بدبو که بوی لجن آن از کیلومترها نزدیکی شما را به آن خوش آمد همی گوید.
پلی است بس عجیب این سی و سه پل. نه از جهت تعداد دهانه های آن بلکه از آن جهت که چون اول بار پل را بساختند پس شاه بخواست تا پل افتتاح همی کند. اما از قضای روزگار آن روز شاه از دنده چپ بلند شده بودی و هنگام افتتاح پل به مهندس گیر بداد که این چه پلی است و دستور تخریب بداد. دوم بار پرنده ای از جبر سر شاه را مورد لطف قرار بداد و چون نتوانستند آن پرنده شکار کنند پس شاه دستور تخریب بداد. سوم بار خبر بیامد که پل در طرح ترافیک قرار همی دارد پس تخریب و قص الی هذه.
چون سی و سومین بار بشد حوصله خود شاه نیز سر برفت و گفت: خسته شدیم بابا افتتاح کنین بره!
آن هنگام که مردم بینوا از شاه دلیل تاخیر بپرسیدند شاه بگفت که خموش که من آن دانم که شما ندانید! در ادامه شاه بفرمودند که پس از این اصفهان را خودکفایی در ساختن پل مبارک بادا!.
ادامه آن کتاب را نیافتم گویا دچار سانسور گردیده و نویسنده آن هم ناپدید گردیده.
باری آین بود اصفهان در گونه (old version) که تقدیم شمایان بشد امیداست که مورد قبول واقع نشود.
Saturday, December 02, 2006
Thursday, November 30, 2006
عطش
ادبكده، بانك ادبيات پارسی
http://www.adabkade.com/
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نام کتاب: واکسی
نويسنده: عليرضا عطاران (علی آرام)
تاريخ نشر: دوم - 2005
حروفچينی: عليرضا عطاران (علی آرام)
http://www.aliaram.com/
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عطش
تنگ غروب بود که دم پايی های پلاستيکی اش را سرپا زد، چادرنماز گلدار نيمدارش را سرش انداخت و با دختر ده ساله اش از خانه زد بيرون. سال پيش شوهرش يک روز از خانه رفت و ديگر برنگشت. هيچ وقت نفهميد کجا رفته است. اوايل زياد از دوست و آشناها سراغ مردش را می گرفت اما مدتی که گذشت ديگر به نبودش عادت کرد. بخصوص که ناچار شد کار کند. هرکاری بود انجام می داد. کلفتی، رختشويي و کارهای همسايه ها؛ گاهی هم بيگاری می کرد.
دخترش مدتی بهانه گيری کرده بود پرگار می خواهد، نمی دانست آن وسيله به چکار می آيد، اما مي دانست خرازی ته بازارچه دارد. با اينکه از صاحب دکان که کامل مردی بود و هرگاه چشمش به او می افتاد با چشمهاش می خواست بخوردش، هيچ خوشش نمی آمد، اما تنها دکانی بود که همه وسايل مدرسه داشت.
همانطور که سرش را پايين انداخته بود؛ سايه کنار ديوار را گرفت و تندتند پيش رفت. با يک دست چادرش را نگه داشته بود و با دست ديگر دست دخترش را گرفته بود. يک اسکناس صد تومانی مچاله را هم محکم تو مشتش قايم کرده بود.
هنوز کوچه را تمام نکرده بود سراپايش از عرق خيس شد؛ بدتر از آن از تشنگی به له له افتاد. اصلا مدتی بود که عطش داشت، هرچه آب يخ می خورد فايده ای نمی کرد. نمی دانست چرا اينطوری شده است. حدس زد شايد از گرمای هوا باشد. بخصوص که امروز از هرروز گرمتر شده بود، با اينکه صبر کرد تا آفتاب بپرد، اما هنوز گرما رو هوا سنگينی می کرد. چنان گرم بود که تنها پيراهن کرباسی نيمدارش به تنش چسبيده بود. اين پيراهن را خيلی دوست داشت، با اينکه همه جاش رفته بود و با کوچکترين فشاری پاره می شد. امابدنش راخنک نگه می داشت، برای همين هميشه آن را می پوشيد.
کوچه را که تمام کرد، انداخت تو خيابانی که به بازارچه راه داشت. اينجا تک و توک آدمهايی ديده می شدند. هُرم گرما همچنان رو قلبش سنگينی می کرد؛ که پوست صورتش را به سوزش انداخته بود. بعد هم قطره های عرق از کنارگردن و زير گوشش سرازير شدند روی بدنش؛ و چند قطره ميان قاچ پستان هاش چکيد.
همينکه بازارچه را از دور ديد، ايستاد تا نفسش بالا بيايد. پهلوی بازارچه، زمين خاکیِ بود که خانه ها و دکان هاش را خراب کرده بودند و ميان آن يک راه باريک بود که بر اثر رفت و آمد مردم بوجود آمده بود. ازآنجا به بازار راه داشت. تصميم گرفت از آنجا برود تا زودتر برسد.
از خيابان اسفالت که تو محوطه خاکی پا گذاشت، پاهاش تو خاک نرمی که مثل آرد بود فرو رفت. قدمهاش را کند کرد تا کمتر خاکی شود. عرق لزج همه بدنش را خيس کرد و پيراهن کرباسی را به تنش چسباند. بدتر از آن زبانش از خشکی به کامش چسبيد. از اينکه از تو بازارچه نرفته بود پشيمان شد. ناخودآگاه با خودش حرف زد، اما صداش را نمی نشنيد، انگار پس از اينکه از دهانش بيرون می آمد، پا در می آورد و فرار می کرد. دچار حالت گنگی شده بود. احساس کرد بيش از هر موقعی به مردش نياز دارد، اما بهش آگاه شده بود، ديگر بر نمی گردد. نمی دانست چرا دچار اين سرنوشت شده است، از اين موضوع چنان لجش گرفت که ناخودآگاه برگشت و دو دستی محکم کوبيد توسر دخترش و غريد: «اين مرتبه هم ای کوفت و زهرماری را برات مِخرُم تا ببينم ديگه چی از جونم مُخوای.»
دخترش گريه نکرد، تنها ناله خفه ای کرد و دنبالش راه افتاد. زن خواست راهش را بگيرد و تندتر برود، اما زود پشيمان شد و ايستاد، بعد هم کمی نازش کرد و دستش را گرفت.
به اولين دکانی که رسيد، ديد صاحبش دارد جلوی دکانش را آبپاشی می کند. بوی نمناک خاک بينی اش را نوازش داد. اين بو را خيلی دوست داشت، ياد روزهای اول زندگی مشترکش افتاد که تو آبادی با شوهرش زندگی خوبی داشتند. غروب که می شد می رفت پشت بام را آب پاشی می کرد، فرشی هم پهن می کرد و بساط چای را راه می انداخت. بعد که مردش می آمد تکيه می داد و سرش را تو بغلش می گرفت و نوازشش می کرد.
هنوز دهانش خشک بود. از دکاندار خواست اجازه دهد کمی آب بنوشد. صاحب دکان که جوان جاهل مسلکی بود، با رغبت شلنگ آب را بهش داد. همانطور که مواظب بود خيس نشود، سر شلنگ را به دهانش نزديک کرد و تا توانست از آب نه چندان سرد نوشيد. بعد هم صورتش را شست و پشنگی به سينه اش پاشيد. بدنش خنک شد و کيف کرد. دکاندار با حالت خاصی به او زل زد. از نگاه جوان خجالت کشيد، اما عشوه گرانه شلنگ را برگرداند و چندبار تشکر کرد.
هنوز مسافتی نرفته صدای اذان را شنيد. تند کرد تا زودتر برسد. اما همينکه دکان عطاری ديد که کيسه های اجناسش را بيرون چيده بود. به فکرش رسيد کمی خاکشير بخرد. می دانست بهتر از هر چيزی عطش را فرو می نشاند. بدون معطلی رفت تو دکان. صاحب دکان پشت پيشخوان نشسته و به زمين چشم دوخته بود. تسبيح دانه درشت سياهی هم توی دستش بود و چيزهايی زير لب می خواند. نور مهتابی سقف چشمش را آزار داد. پيش از آنکه چيزی بپرسد، صاحب دکان سرش را بالا آورد وگفت: «الان سرچراغه، نه نسيه مُدوم و نه با ضعيفه معامله مُکنُم!. بهتره بعد اذون بيای»
هيچی نگفت و بيرون آمد. می دانست تو بازار صد تا دکان عطاری است و همه آنها هم خاکشير داشتند. حالا آدم های بيشتری ديده می شدند. بعد هم که وارد بازار شد از شلوغی مجبور شد آهسته برود.
اولين عطاری و بقالی را که ديد، به آن نزديک شد. دکان بزرگی بود که چند تا لامپ پرنور آنجا را مثل روز روشن کرده بود. کيسه های مملو از ادويه و عناب و گل گاوزبان و ليمو عنابی و کشک و موسير و آلو خشک و خاکشير و کشک را گرداگرد دکان کنار هم چيده بودند.
همينکه وارد شد، باد خنک پنکه سقفی حالش را جا آورد. چند بار نفس عميق کشيد. فروشنده ديده نمی شد، اما صداش شنيده می شد که داشت نماز می خواند. با صدای بلند کلمات عربی را از ته حلق بيرون می داد. مثل روزهايی که شوهرش کله سحر برای غسل به حمام می رفت، بعد که برمي گشت شروع به نماز خواندن می کرد، آن قدر بلند می خواند که او را بيدار می کرد و مجبور می شد برخيزد براش چای و صبحانه آماده کند.
دکاندار نمازش را تمام کرد، اما هنوز صداش شنيده می شد که درحال دعا بود، اما زياد طول نکشيد و برخاست و کفش هاش را پوشيد، هنوز درست و حسابی برنگشته بود، زن گفت: «بی زحمت ده تومن خاکشير بدين حاج آقا.»
دکاندار سراپاش را برانداز کرد و با غرغر گفت: «صدگرم بدم که بشه بيست تومن؟»
«نه حاج آقا همون ده تومن بسه.»
دکاندار دوباره غرولند کرد و مشغول کشيدن خاکشير شد.
زن نگاهش به يخچال افتاد، از ديدن نوشابه های رنگی دهنش پرآب شد. حتا خنکی و شيرينی آنرا حس کرد. چند بار آب دهانش را فرو داد و تصميم گرفت، موقع برگشتن يکی بخرد. تو همين فکر بود که دخترش چادرش را گرفت و با دست به يخچال اشاره کرد. دخترش هم به خودش رفته بود و هميشه عطش داشت. از اينکه چند لحظه پيش تو سرش کوبيده بود، دلش به رحم آمد، برای همين تصميم گرفت يکی بخرد. می دانست پرگار پنجاه تومان قيمت دارد. همسايه اتاق بالايی برای دخترش خريده بود. تازه جنس خوب آن هفتاد تومان است، ده تومن خاکشير خريده بود، نوشابه هم بيست تومان بيشتر نبود! گاهی از دکان ممدتقی می خريدند. پس پولش می رسيد.
صدای دکاندار که بسته خاکشير را به سويش دراز کرده بود، رشته افکارش را پاره کرد. تندی خاکشير را گرفت و اسکناس صدتومانی را بهش داد، اما قبل از اينکه بقيه پول را بگيرد، گفت: «بی زحمت يک نوشابه زرد بدين.»
دکاندار از پائين يخچال يک نوشابه بيرون آورد و بهش داد، زن به پررويی زد و اجازه گرفت روی چارپايه گوشه دکان بنشيند، دکاندار هيچی نگفت فقط سرش را تکان داد.
همينکه نشست، نصف نوشابه را يک نفس سر کشيد. خنکی آن تو رگهاش دويد، بيش از همه جگرش خنک شد. بعد هم خون تو صورتش دويد و لپ هاش گل انداخت. حتا شقيقه هاش سوخت، اما از اين سوزش کيف کرد. مثل اولين روز عروسی که اونجاش سوخت اما حسابی بهش چسبيد. چندبار نفسش را فرو داد تا بيشتر از اين احساس لذت ببرد. دخترش حريصانه به مادرش نگاه می کرد، زن که تازه متوجه شده بود، ته مانده شيشه را به دخترش داد. او هم دو دستی مانند پستانک به دهانش چسباند و تا آخرين قطره نوشيد.
از آنجا که بيرون آمد يک نفس رفت تا به دکان خرازی رسيد. از دخترش خواست بيرون منتظر بماند، می ترسيد دست به چيزی بزند، يا هوس خريدن وسيله ديگری به سرش بزند.
وارد که شد سلام کرد و گفت: «حاج آقا پِرگار دارين؟»
دکاندار جواب سلامش را داد و بدون اينکه چشم از او بردارد، دست دراز کرد واز توی پيشخوان شيشه ای، يک پرگار بيرون آورد و گذاشت جلوش.
«قيمتش چنده؟»
«نود تومن!»
زن يکه خورد. فکر اينجا را نمی کرد، اما هنوز اميد داشت بتواند چانه بزند.
«چرا نود تومن؟ آشناهامون از خود شما خريدن پنجاه تومن.»
«نه خواهر، ما پرگار پنجاه تومنی نداشتيم، يک نوع داشتيم هفتاد تومن. اما اين فابريکه و قيمتش نود تومنه.»
بعد هم با دلخوری پرگار را برداشت و سرجاش گذاشت. زن حدس زد صاحب دکان جنسش را يک تومان کمتر نمی دهد. ماند چکار کند. نه کسی را می شناخت برود قرض کند، نه تو خانه به اندازه بيست تومان پول داشت، فقط کمی پول خُرد برای خريدن نان کنار گذاشته بود.
نگاهی مأيوسانه به فروشنده کرد و گفت بيست تومان از پولش کم است اما قول می دهد بقيه پول را بياورد. فروشنده با هيزی سراپاش را برانداز کرد و گفت او را نمی شناسد. حتا از شوهرش پرسيد. زن در جوابش گفت، شوهرش به مسافرت رفته است. اما با اين حرف دکاندار بيشتر باهاش گرم گرفت و حرفهايی زد که از شرم گونه هاش گُر گرفتند و دهانش تلخ شد. برای همين بدون خداحافظی بيرون آمد. بعد هم چند بار زبانش را تو حفره دهانش کاويد تا رو زمين تف کند، اما فقط کمی کف بيرون آمد که آن هم به لبهاش چسبيد.
خودش را سرزنش کرد چرا بايد نوشابه بخرد که پولش کم بيايد. دخترش هم وقتی فهميد مادرش دست خالی برگشته، بنا کرد به ونگ ونگ کردن. زن هيچی نگفت و راه افتاد، اما هنوز چند قدم بيشتر نرفته بود که برگشت و محکم موهاش را گرفت و کشيد و او را به جلو پرت کرد. بعد هم تا توانست کتکش زد. در همين حين بسته خاکشير پاره شد و روی زمين ريخت.
دختر دستهاش را روی سرش گذاشت و جيغ و فرياد راه انداخت و تو خاک غلتيد. زن نمی دانست چکار کند. گيج و منگ کمی همان جا ايستاد، يک باره بدون اينکه بداند چکار می کند، بسوی دکان راه افتاد.
نفهميد چقدر گذشت که از دکان بيرون آمد، با اينکه هنوز دهانش خشک بود، اما احساس کرد کمی عطشش فروکش کرده است. از دور پرگار را بسوی دختر پرت کرد و گفت: «بردار ببينم دس از سرم ورمِداری!»
آن وقت چادرش را باز کرد تا کمی هوا بخورد، همان موقع دختر پارگی پيراهن مادرش را ديد، با اينکه از داشتن پرگار خوشحال شده بود، اما با نگرانی گفت: «ماما، کی لباستو پاره کرد؟»
«هيشکی!.»
زن دست دخترش را گرفت و راه افتاد. حالا ديگر پاهاش کشش داشت، حتا چنان چسب و چابک قدم برداشت که اندام لاغر اما تو پُر و خوش تراشش زير چادر نمازش موج می زد.
به زودی به دکانی رسيد که موقع آمدن نوشابه خريده بود. با اينکه ديگر دلشوره بی پولی نداشت، اما ديگر تشنه نبود و نوشابه نمی خواست.
مشهد ـ تابستان 1366
http://www.adabkade.com/
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نام کتاب: واکسی
نويسنده: عليرضا عطاران (علی آرام)
تاريخ نشر: دوم - 2005
حروفچينی: عليرضا عطاران (علی آرام)
http://www.aliaram.com/
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عطش
تنگ غروب بود که دم پايی های پلاستيکی اش را سرپا زد، چادرنماز گلدار نيمدارش را سرش انداخت و با دختر ده ساله اش از خانه زد بيرون. سال پيش شوهرش يک روز از خانه رفت و ديگر برنگشت. هيچ وقت نفهميد کجا رفته است. اوايل زياد از دوست و آشناها سراغ مردش را می گرفت اما مدتی که گذشت ديگر به نبودش عادت کرد. بخصوص که ناچار شد کار کند. هرکاری بود انجام می داد. کلفتی، رختشويي و کارهای همسايه ها؛ گاهی هم بيگاری می کرد.
دخترش مدتی بهانه گيری کرده بود پرگار می خواهد، نمی دانست آن وسيله به چکار می آيد، اما مي دانست خرازی ته بازارچه دارد. با اينکه از صاحب دکان که کامل مردی بود و هرگاه چشمش به او می افتاد با چشمهاش می خواست بخوردش، هيچ خوشش نمی آمد، اما تنها دکانی بود که همه وسايل مدرسه داشت.
همانطور که سرش را پايين انداخته بود؛ سايه کنار ديوار را گرفت و تندتند پيش رفت. با يک دست چادرش را نگه داشته بود و با دست ديگر دست دخترش را گرفته بود. يک اسکناس صد تومانی مچاله را هم محکم تو مشتش قايم کرده بود.
هنوز کوچه را تمام نکرده بود سراپايش از عرق خيس شد؛ بدتر از آن از تشنگی به له له افتاد. اصلا مدتی بود که عطش داشت، هرچه آب يخ می خورد فايده ای نمی کرد. نمی دانست چرا اينطوری شده است. حدس زد شايد از گرمای هوا باشد. بخصوص که امروز از هرروز گرمتر شده بود، با اينکه صبر کرد تا آفتاب بپرد، اما هنوز گرما رو هوا سنگينی می کرد. چنان گرم بود که تنها پيراهن کرباسی نيمدارش به تنش چسبيده بود. اين پيراهن را خيلی دوست داشت، با اينکه همه جاش رفته بود و با کوچکترين فشاری پاره می شد. امابدنش راخنک نگه می داشت، برای همين هميشه آن را می پوشيد.
کوچه را که تمام کرد، انداخت تو خيابانی که به بازارچه راه داشت. اينجا تک و توک آدمهايی ديده می شدند. هُرم گرما همچنان رو قلبش سنگينی می کرد؛ که پوست صورتش را به سوزش انداخته بود. بعد هم قطره های عرق از کنارگردن و زير گوشش سرازير شدند روی بدنش؛ و چند قطره ميان قاچ پستان هاش چکيد.
همينکه بازارچه را از دور ديد، ايستاد تا نفسش بالا بيايد. پهلوی بازارچه، زمين خاکیِ بود که خانه ها و دکان هاش را خراب کرده بودند و ميان آن يک راه باريک بود که بر اثر رفت و آمد مردم بوجود آمده بود. ازآنجا به بازار راه داشت. تصميم گرفت از آنجا برود تا زودتر برسد.
از خيابان اسفالت که تو محوطه خاکی پا گذاشت، پاهاش تو خاک نرمی که مثل آرد بود فرو رفت. قدمهاش را کند کرد تا کمتر خاکی شود. عرق لزج همه بدنش را خيس کرد و پيراهن کرباسی را به تنش چسباند. بدتر از آن زبانش از خشکی به کامش چسبيد. از اينکه از تو بازارچه نرفته بود پشيمان شد. ناخودآگاه با خودش حرف زد، اما صداش را نمی نشنيد، انگار پس از اينکه از دهانش بيرون می آمد، پا در می آورد و فرار می کرد. دچار حالت گنگی شده بود. احساس کرد بيش از هر موقعی به مردش نياز دارد، اما بهش آگاه شده بود، ديگر بر نمی گردد. نمی دانست چرا دچار اين سرنوشت شده است، از اين موضوع چنان لجش گرفت که ناخودآگاه برگشت و دو دستی محکم کوبيد توسر دخترش و غريد: «اين مرتبه هم ای کوفت و زهرماری را برات مِخرُم تا ببينم ديگه چی از جونم مُخوای.»
دخترش گريه نکرد، تنها ناله خفه ای کرد و دنبالش راه افتاد. زن خواست راهش را بگيرد و تندتر برود، اما زود پشيمان شد و ايستاد، بعد هم کمی نازش کرد و دستش را گرفت.
به اولين دکانی که رسيد، ديد صاحبش دارد جلوی دکانش را آبپاشی می کند. بوی نمناک خاک بينی اش را نوازش داد. اين بو را خيلی دوست داشت، ياد روزهای اول زندگی مشترکش افتاد که تو آبادی با شوهرش زندگی خوبی داشتند. غروب که می شد می رفت پشت بام را آب پاشی می کرد، فرشی هم پهن می کرد و بساط چای را راه می انداخت. بعد که مردش می آمد تکيه می داد و سرش را تو بغلش می گرفت و نوازشش می کرد.
هنوز دهانش خشک بود. از دکاندار خواست اجازه دهد کمی آب بنوشد. صاحب دکان که جوان جاهل مسلکی بود، با رغبت شلنگ آب را بهش داد. همانطور که مواظب بود خيس نشود، سر شلنگ را به دهانش نزديک کرد و تا توانست از آب نه چندان سرد نوشيد. بعد هم صورتش را شست و پشنگی به سينه اش پاشيد. بدنش خنک شد و کيف کرد. دکاندار با حالت خاصی به او زل زد. از نگاه جوان خجالت کشيد، اما عشوه گرانه شلنگ را برگرداند و چندبار تشکر کرد.
هنوز مسافتی نرفته صدای اذان را شنيد. تند کرد تا زودتر برسد. اما همينکه دکان عطاری ديد که کيسه های اجناسش را بيرون چيده بود. به فکرش رسيد کمی خاکشير بخرد. می دانست بهتر از هر چيزی عطش را فرو می نشاند. بدون معطلی رفت تو دکان. صاحب دکان پشت پيشخوان نشسته و به زمين چشم دوخته بود. تسبيح دانه درشت سياهی هم توی دستش بود و چيزهايی زير لب می خواند. نور مهتابی سقف چشمش را آزار داد. پيش از آنکه چيزی بپرسد، صاحب دکان سرش را بالا آورد وگفت: «الان سرچراغه، نه نسيه مُدوم و نه با ضعيفه معامله مُکنُم!. بهتره بعد اذون بيای»
هيچی نگفت و بيرون آمد. می دانست تو بازار صد تا دکان عطاری است و همه آنها هم خاکشير داشتند. حالا آدم های بيشتری ديده می شدند. بعد هم که وارد بازار شد از شلوغی مجبور شد آهسته برود.
اولين عطاری و بقالی را که ديد، به آن نزديک شد. دکان بزرگی بود که چند تا لامپ پرنور آنجا را مثل روز روشن کرده بود. کيسه های مملو از ادويه و عناب و گل گاوزبان و ليمو عنابی و کشک و موسير و آلو خشک و خاکشير و کشک را گرداگرد دکان کنار هم چيده بودند.
همينکه وارد شد، باد خنک پنکه سقفی حالش را جا آورد. چند بار نفس عميق کشيد. فروشنده ديده نمی شد، اما صداش شنيده می شد که داشت نماز می خواند. با صدای بلند کلمات عربی را از ته حلق بيرون می داد. مثل روزهايی که شوهرش کله سحر برای غسل به حمام می رفت، بعد که برمي گشت شروع به نماز خواندن می کرد، آن قدر بلند می خواند که او را بيدار می کرد و مجبور می شد برخيزد براش چای و صبحانه آماده کند.
دکاندار نمازش را تمام کرد، اما هنوز صداش شنيده می شد که درحال دعا بود، اما زياد طول نکشيد و برخاست و کفش هاش را پوشيد، هنوز درست و حسابی برنگشته بود، زن گفت: «بی زحمت ده تومن خاکشير بدين حاج آقا.»
دکاندار سراپاش را برانداز کرد و با غرغر گفت: «صدگرم بدم که بشه بيست تومن؟»
«نه حاج آقا همون ده تومن بسه.»
دکاندار دوباره غرولند کرد و مشغول کشيدن خاکشير شد.
زن نگاهش به يخچال افتاد، از ديدن نوشابه های رنگی دهنش پرآب شد. حتا خنکی و شيرينی آنرا حس کرد. چند بار آب دهانش را فرو داد و تصميم گرفت، موقع برگشتن يکی بخرد. تو همين فکر بود که دخترش چادرش را گرفت و با دست به يخچال اشاره کرد. دخترش هم به خودش رفته بود و هميشه عطش داشت. از اينکه چند لحظه پيش تو سرش کوبيده بود، دلش به رحم آمد، برای همين تصميم گرفت يکی بخرد. می دانست پرگار پنجاه تومان قيمت دارد. همسايه اتاق بالايی برای دخترش خريده بود. تازه جنس خوب آن هفتاد تومان است، ده تومن خاکشير خريده بود، نوشابه هم بيست تومان بيشتر نبود! گاهی از دکان ممدتقی می خريدند. پس پولش می رسيد.
صدای دکاندار که بسته خاکشير را به سويش دراز کرده بود، رشته افکارش را پاره کرد. تندی خاکشير را گرفت و اسکناس صدتومانی را بهش داد، اما قبل از اينکه بقيه پول را بگيرد، گفت: «بی زحمت يک نوشابه زرد بدين.»
دکاندار از پائين يخچال يک نوشابه بيرون آورد و بهش داد، زن به پررويی زد و اجازه گرفت روی چارپايه گوشه دکان بنشيند، دکاندار هيچی نگفت فقط سرش را تکان داد.
همينکه نشست، نصف نوشابه را يک نفس سر کشيد. خنکی آن تو رگهاش دويد، بيش از همه جگرش خنک شد. بعد هم خون تو صورتش دويد و لپ هاش گل انداخت. حتا شقيقه هاش سوخت، اما از اين سوزش کيف کرد. مثل اولين روز عروسی که اونجاش سوخت اما حسابی بهش چسبيد. چندبار نفسش را فرو داد تا بيشتر از اين احساس لذت ببرد. دخترش حريصانه به مادرش نگاه می کرد، زن که تازه متوجه شده بود، ته مانده شيشه را به دخترش داد. او هم دو دستی مانند پستانک به دهانش چسباند و تا آخرين قطره نوشيد.
از آنجا که بيرون آمد يک نفس رفت تا به دکان خرازی رسيد. از دخترش خواست بيرون منتظر بماند، می ترسيد دست به چيزی بزند، يا هوس خريدن وسيله ديگری به سرش بزند.
وارد که شد سلام کرد و گفت: «حاج آقا پِرگار دارين؟»
دکاندار جواب سلامش را داد و بدون اينکه چشم از او بردارد، دست دراز کرد واز توی پيشخوان شيشه ای، يک پرگار بيرون آورد و گذاشت جلوش.
«قيمتش چنده؟»
«نود تومن!»
زن يکه خورد. فکر اينجا را نمی کرد، اما هنوز اميد داشت بتواند چانه بزند.
«چرا نود تومن؟ آشناهامون از خود شما خريدن پنجاه تومن.»
«نه خواهر، ما پرگار پنجاه تومنی نداشتيم، يک نوع داشتيم هفتاد تومن. اما اين فابريکه و قيمتش نود تومنه.»
بعد هم با دلخوری پرگار را برداشت و سرجاش گذاشت. زن حدس زد صاحب دکان جنسش را يک تومان کمتر نمی دهد. ماند چکار کند. نه کسی را می شناخت برود قرض کند، نه تو خانه به اندازه بيست تومان پول داشت، فقط کمی پول خُرد برای خريدن نان کنار گذاشته بود.
نگاهی مأيوسانه به فروشنده کرد و گفت بيست تومان از پولش کم است اما قول می دهد بقيه پول را بياورد. فروشنده با هيزی سراپاش را برانداز کرد و گفت او را نمی شناسد. حتا از شوهرش پرسيد. زن در جوابش گفت، شوهرش به مسافرت رفته است. اما با اين حرف دکاندار بيشتر باهاش گرم گرفت و حرفهايی زد که از شرم گونه هاش گُر گرفتند و دهانش تلخ شد. برای همين بدون خداحافظی بيرون آمد. بعد هم چند بار زبانش را تو حفره دهانش کاويد تا رو زمين تف کند، اما فقط کمی کف بيرون آمد که آن هم به لبهاش چسبيد.
خودش را سرزنش کرد چرا بايد نوشابه بخرد که پولش کم بيايد. دخترش هم وقتی فهميد مادرش دست خالی برگشته، بنا کرد به ونگ ونگ کردن. زن هيچی نگفت و راه افتاد، اما هنوز چند قدم بيشتر نرفته بود که برگشت و محکم موهاش را گرفت و کشيد و او را به جلو پرت کرد. بعد هم تا توانست کتکش زد. در همين حين بسته خاکشير پاره شد و روی زمين ريخت.
دختر دستهاش را روی سرش گذاشت و جيغ و فرياد راه انداخت و تو خاک غلتيد. زن نمی دانست چکار کند. گيج و منگ کمی همان جا ايستاد، يک باره بدون اينکه بداند چکار می کند، بسوی دکان راه افتاد.
نفهميد چقدر گذشت که از دکان بيرون آمد، با اينکه هنوز دهانش خشک بود، اما احساس کرد کمی عطشش فروکش کرده است. از دور پرگار را بسوی دختر پرت کرد و گفت: «بردار ببينم دس از سرم ورمِداری!»
آن وقت چادرش را باز کرد تا کمی هوا بخورد، همان موقع دختر پارگی پيراهن مادرش را ديد، با اينکه از داشتن پرگار خوشحال شده بود، اما با نگرانی گفت: «ماما، کی لباستو پاره کرد؟»
«هيشکی!.»
زن دست دخترش را گرفت و راه افتاد. حالا ديگر پاهاش کشش داشت، حتا چنان چسب و چابک قدم برداشت که اندام لاغر اما تو پُر و خوش تراشش زير چادر نمازش موج می زد.
به زودی به دکانی رسيد که موقع آمدن نوشابه خريده بود. با اينکه ديگر دلشوره بی پولی نداشت، اما ديگر تشنه نبود و نوشابه نمی خواست.
مشهد ـ تابستان 1366
Monday, November 27, 2006
اوج حیرت یک جوان پاک شهرستانی
Friday, November 24, 2006
خاک سوخته
همه تنها مرا رها کرده اند حتی همه کسانم
شاید تقدیر این خواهد بود تا در پس خاک خفتن مرا به تو نزدیک کند
شاید!
شاید تقدیر این خواهد بود تا در پس خاک خفتن مرا به تو نزدیک کند
شاید!
Thursday, November 16, 2006
از کرامات محبان شیخ ما
اصفهان نامه: تا اصفهان
عدهای جوان معصوم و پاک و مودب و البته بهداشتی با کوله باری پر از بیچیزی لباسای پاره پوره و مندرس. همه سرا پایین و خلاصه اینکه دل هر سنگی حتی نفیلین سینیت هم از دیدینشون آب میشد.
این جماعت مسکین تمام دار و ندارشونو فروخته بودن فقط برای یه هدف: اصفهان
چون پولشون نرسیده بود برا همه بلیط بخرن یه نفرشونو جاسازی کرده بودن تویه چمدون و بهش قول داده بودن تا وسطای راه با یکی دیگه عوضش کنن!!
(( برادر رعایت کن)) با فریاد مسافر میان سال جلویی که بینیش فاصله واقعا کمی با من داشت از عالم هپلوت پریدم بیرون.
اولین چیزی که دیدم فقدان فرخ بود. ذهنم از کار افتاده بود هیچ حدسی در مورد این موضوع نداشتم بعد از یه مدت دیدم که فرشید با همون ذات خبیث اختصاصیش و با همکاری مطمئن و برادرانه ساعد فرخو بردن ردیف عقب و آن کاری که همیشه از آن بیم همی داشتم واقع گردیده است.
با سرعت خاصی و با دلیری مخصوصی وارد عمل شدم و یه جمله گفتم و به قاعله پایان دادم اون جمله این بود: فرخ مال شما تورو قرآن با من کاری نداشته باشید!!!!!!
(( آقا رعایت کن میگم)) دوباره همون مرد میانسال جلویی بود. ولی من مطمئن بودم که آخرین بارش نخواهد بود
((داداش رعایت کن))((جوان رعایت کن))((بیاز یاواش))((ناهارا نمنا ییبسان؟)) و قص الی هذه
چون دیدیم اگه این جوری پیش بره حتی به پلیس راه ارومیه!! هم نمیرسیم و محترمانه دیپرت میشیم. تصمیم بر این شد که بیخیال صروصدا شیم و یه کمی تصنیف گوش کنیم.
البته مطالب بالا چند بار تکرار شد یعنی همش از اول تا آخر!
دیگه خورشید یاواش یاواش غروب کرد و ما دائم داشتیم تکیه کلام گروهیمونو تکرار میکردیم که با این بیت شروع میشد: وقتی رفتی باز هوا بد شد.........روزگار از بدی بدتر شد.
که خود اون تکیه کلام یک دفتر توضیح لازم داره که به دلایل اخلاقی غذر مارا بپزیرید دیگه. خلاصش اون قدر این کلیپ ماندگار رو از موبایل فرشید نگاه کردیم تا باتریش تموم شد و همه با داد زدیم: یاخشی بو دا بوننان.
محمد تو همه این مراحل تو خلصه بود و داشت اعمال مالیخولیایی ما رو نگاه میکرد و بعضی وقتا با خودش یه سری زمزمه های عجیب میکرد.
در مورد اتوبوس هم بگم که اصولا یکی از مزایای اتوبوس ولوو داشتن چراغ بالای سر برای هر نفره و مزیت این چراغ برای فرشید روشن و خاموش کردن مداوم تا دیوونه شدن شاگرد رانندس.
پدر گرامی تا اون زمان هر نیم ساعت یه اس ام اس میزد دقیقا با این جمله((: پسرم کجایید)) یعنی هر وقت یه اس ام اس برام میرسید همه میگفتن پسرم کجایید. و منم که فوق تخصص این کارا شما فرض کنین که من تقریبا هر اسم عجیب و غریبی رو براش سند کردم مثلا: میمنه سلفچگان بندرخارک آلمان آباد قشلاق اولیا موسیاهان و.....
خلاصه اینکه اتوبوس کاملا در اختیار همون جوون های مودب و بهداشتی بود و همه محیط تحت تاثیر ما قرار گرفته بود البته دخترا هم در این راه با ما همکاری خوبی داشتن و صداهای پس زمینه رو به همراه اکوی صدای ما در میاوردن.!!
چون دیگه کاملا شب شده بود و بعد از اون همه فعالیت شدید بدنی همه نزدیکای موت بودیم. مدام داشتیم گوسفند میشمردیم تا عمو راننده یه جایی نگه داره تا شام بخوریم. وقتی 555 امین گوسفند هم شمرده شد عمو نگه داشت و ما پریدیم بیرون.
همه پیاده شدن تا از اون رستوران شام بخرن و ما هم پیاده شدیم تا صندلی های رستورانو پر کنیم یعنی چون ازارومیه ساندویچ خریده بودیم فقط نقش صندلی پر کن رو داشتیم. راستش بقیه اگه هیچی نمیخریدن لااقل به دونه لیوان بک بار مصرف میخریدن ولی ما نامردی نکردیم و همون لیوان رو هم نخریدیم.
راستش من توی این چند سال زندگیم به همه جای بدنم توجه کرده بودم جز یه جا( پیش داواری ممنوع).
اونجا هم گردنم بود ولی اون شب فهمیدم گردن واقعا چیز مهمیه چون باعث شد اون شب من یکی از سه شب منتخب خودم رو توی بیخوابی یا بد خوابی تجربه کنم میفهمین که دیگه چه جوری در واقع گردنم سرویس همی بشدی.
وقتی برگشتم دیدم که دخترا یه چیزی شبیه بادکنک گذاشتن زیر سرشون و به خواب نازی فرو رفتن. اون موقع که وضع اسفناک خودمو با اونا مقایسه کردم تصمیم قاطعی گرفتم که اگه قرار باشه تو اصفهان از بین گز و اون بادکنکها( البته اسم دارن ولی من نمیدونم) یکی رو انتخاب کنم مطمئنا بادکنک خواهد بود.
آخرین اتفاقی که تو راه افتاد این بود که دقیقا 2 کیلومتر مونده به اصفهان یه پیکان قراضه توی باند سبقت جلوی اتوبوسه ما رو گرفته بود و راه نمیداد یعنی فکر کنم رانندش اصلا صدایی به نام بوق براش تعریف نشده بود. وقتی عمو راننده داشت به سختی ازش رد میشد در اتوبوس رو باز کرد چند تا فحش ترکی رکیک رو نثار پیکانه کرد ولی بعد از چند ثانیه حالیش شد که بابا تو اصفهانه و باید فارسی صحبت تا این جماعت حالیشون بشه. در ادامه راننده چند فحش مخلوط(بین فارسی و ترکی) به یارو داد.
وقتی ما تو ترمینال اصفهان پیاده شدیم حکایت اصفهان نامه ما تا اینجا بسته شد و همین.
این جماعت مسکین تمام دار و ندارشونو فروخته بودن فقط برای یه هدف: اصفهان
چون پولشون نرسیده بود برا همه بلیط بخرن یه نفرشونو جاسازی کرده بودن تویه چمدون و بهش قول داده بودن تا وسطای راه با یکی دیگه عوضش کنن!!
(( برادر رعایت کن)) با فریاد مسافر میان سال جلویی که بینیش فاصله واقعا کمی با من داشت از عالم هپلوت پریدم بیرون.
اولین چیزی که دیدم فقدان فرخ بود. ذهنم از کار افتاده بود هیچ حدسی در مورد این موضوع نداشتم بعد از یه مدت دیدم که فرشید با همون ذات خبیث اختصاصیش و با همکاری مطمئن و برادرانه ساعد فرخو بردن ردیف عقب و آن کاری که همیشه از آن بیم همی داشتم واقع گردیده است.
با سرعت خاصی و با دلیری مخصوصی وارد عمل شدم و یه جمله گفتم و به قاعله پایان دادم اون جمله این بود: فرخ مال شما تورو قرآن با من کاری نداشته باشید!!!!!!
(( آقا رعایت کن میگم)) دوباره همون مرد میانسال جلویی بود. ولی من مطمئن بودم که آخرین بارش نخواهد بود
((داداش رعایت کن))((جوان رعایت کن))((بیاز یاواش))((ناهارا نمنا ییبسان؟)) و قص الی هذه
چون دیدیم اگه این جوری پیش بره حتی به پلیس راه ارومیه!! هم نمیرسیم و محترمانه دیپرت میشیم. تصمیم بر این شد که بیخیال صروصدا شیم و یه کمی تصنیف گوش کنیم.
البته مطالب بالا چند بار تکرار شد یعنی همش از اول تا آخر!
دیگه خورشید یاواش یاواش غروب کرد و ما دائم داشتیم تکیه کلام گروهیمونو تکرار میکردیم که با این بیت شروع میشد: وقتی رفتی باز هوا بد شد.........روزگار از بدی بدتر شد.
که خود اون تکیه کلام یک دفتر توضیح لازم داره که به دلایل اخلاقی غذر مارا بپزیرید دیگه. خلاصش اون قدر این کلیپ ماندگار رو از موبایل فرشید نگاه کردیم تا باتریش تموم شد و همه با داد زدیم: یاخشی بو دا بوننان.
محمد تو همه این مراحل تو خلصه بود و داشت اعمال مالیخولیایی ما رو نگاه میکرد و بعضی وقتا با خودش یه سری زمزمه های عجیب میکرد.
در مورد اتوبوس هم بگم که اصولا یکی از مزایای اتوبوس ولوو داشتن چراغ بالای سر برای هر نفره و مزیت این چراغ برای فرشید روشن و خاموش کردن مداوم تا دیوونه شدن شاگرد رانندس.
پدر گرامی تا اون زمان هر نیم ساعت یه اس ام اس میزد دقیقا با این جمله((: پسرم کجایید)) یعنی هر وقت یه اس ام اس برام میرسید همه میگفتن پسرم کجایید. و منم که فوق تخصص این کارا شما فرض کنین که من تقریبا هر اسم عجیب و غریبی رو براش سند کردم مثلا: میمنه سلفچگان بندرخارک آلمان آباد قشلاق اولیا موسیاهان و.....
خلاصه اینکه اتوبوس کاملا در اختیار همون جوون های مودب و بهداشتی بود و همه محیط تحت تاثیر ما قرار گرفته بود البته دخترا هم در این راه با ما همکاری خوبی داشتن و صداهای پس زمینه رو به همراه اکوی صدای ما در میاوردن.!!
چون دیگه کاملا شب شده بود و بعد از اون همه فعالیت شدید بدنی همه نزدیکای موت بودیم. مدام داشتیم گوسفند میشمردیم تا عمو راننده یه جایی نگه داره تا شام بخوریم. وقتی 555 امین گوسفند هم شمرده شد عمو نگه داشت و ما پریدیم بیرون.
همه پیاده شدن تا از اون رستوران شام بخرن و ما هم پیاده شدیم تا صندلی های رستورانو پر کنیم یعنی چون ازارومیه ساندویچ خریده بودیم فقط نقش صندلی پر کن رو داشتیم. راستش بقیه اگه هیچی نمیخریدن لااقل به دونه لیوان بک بار مصرف میخریدن ولی ما نامردی نکردیم و همون لیوان رو هم نخریدیم.
راستش من توی این چند سال زندگیم به همه جای بدنم توجه کرده بودم جز یه جا( پیش داواری ممنوع).
اونجا هم گردنم بود ولی اون شب فهمیدم گردن واقعا چیز مهمیه چون باعث شد اون شب من یکی از سه شب منتخب خودم رو توی بیخوابی یا بد خوابی تجربه کنم میفهمین که دیگه چه جوری در واقع گردنم سرویس همی بشدی.
وقتی برگشتم دیدم که دخترا یه چیزی شبیه بادکنک گذاشتن زیر سرشون و به خواب نازی فرو رفتن. اون موقع که وضع اسفناک خودمو با اونا مقایسه کردم تصمیم قاطعی گرفتم که اگه قرار باشه تو اصفهان از بین گز و اون بادکنکها( البته اسم دارن ولی من نمیدونم) یکی رو انتخاب کنم مطمئنا بادکنک خواهد بود.
آخرین اتفاقی که تو راه افتاد این بود که دقیقا 2 کیلومتر مونده به اصفهان یه پیکان قراضه توی باند سبقت جلوی اتوبوسه ما رو گرفته بود و راه نمیداد یعنی فکر کنم رانندش اصلا صدایی به نام بوق براش تعریف نشده بود. وقتی عمو راننده داشت به سختی ازش رد میشد در اتوبوس رو باز کرد چند تا فحش ترکی رکیک رو نثار پیکانه کرد ولی بعد از چند ثانیه حالیش شد که بابا تو اصفهانه و باید فارسی صحبت تا این جماعت حالیشون بشه. در ادامه راننده چند فحش مخلوط(بین فارسی و ترکی) به یارو داد.
وقتی ما تو ترمینال اصفهان پیاده شدیم حکایت اصفهان نامه ما تا اینجا بسته شد و همین.
Saturday, November 11, 2006
Thursday, November 09, 2006
غمگسار
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
سايه
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشتهست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری
سايه
Wednesday, November 08, 2006
اصفهان نامه: قبل از سفر
اصفهان نامه
قسمت اول: قبل از سفر
قبل از عظیمت عظما
چون شیخ ما را از مساعدت خرابات( دانشگاه) نومیدی حاصل شد پس مریدان گرد آورده و عزم آن نمود که با جمع قلیل محبان راهی آن سفر دور و دراز شوزا.
پس از گزینش های چند مرحله ای گروهی غربال شدندی از خواص و اقربا.
و آنک مقدمات سفر فراهم بشد از جمله مقادیر متنابهی سیم و زر که تقریبا تمام دارایی آن شیخ درویش مسلک بودی و مقداری دودرگی از مکتب واعظان( اساتید) و غیره در این مایه ها.
جانم براتون بگه که تو این چند ماه مانده تا سفر خودم و بچه ها اساسی پیگیری کردیم تا بلکه فرجی حاصل بشه و این دانشگاه( که نه واقعا خرابات) یه اتوبوسی- مینی بوسی- وانت نیسانی -کامیون شیش چرخ گوسفندی و تو این اواخر الاغی یا استری لااقل بده بهمون تا بتونیم یه تیریپ اصفهان بریم و دیدمون نسبت به رشته تحصیلیمون- افقهای آینده اون! وکلا جهان هستی عوض بشه( اون آخری رو برای جور شدن قافیه گفتم).
اما.. اما نشد که نشد که البته هیچ تعجبی نداشت.
چون ناامیدی بر ما چیره گشت پس خداوند کریم خانوم فیضی رو بر ما نازل نمود که با سرعتی خارج از تصور هر جنبنده ای کارها ردیف نمود. خدایش بیامرزاد هر چند که بماند آخر سر معلوم نگردید که چگونه و با برقراری چه ارتباطی با اصفهان توانست آن همه را ردیف کناد؟!
یهو دیدیم که هشت نفریم و دیگه اصفهان داره حتمی میشه این هشت نفر عبارت بودن از : فرخ- فرشید- میثم ساعد- محمد- خانوم ها فیضی و حجابی . این که شد هفت تا نه اشتباه شد صبر کن ... یک ...دو...سه...هفت!!
گیر نده دیگه میزاری حکایتم رو بگم یا نه؟
منم تو اون یه هفته کم نزاشتم و هر وقت که فرخ رو میدم شروع میکردم که: خوب فرخ فردا این وقت شیش روز مونده تا سفر..........فردا این وقت پنج روز مونده به سفر.........فردا این زمون تو اتوبوسیم و قص الی هذه.
وقتی شب قبل از سفر به فرخ زنگ زدم و بی هیچ مقدمه ای گفتم : فرخ....فردا این وقت تو راه داریم شام میخوریم چنان از پشت گوشی منو مورد لطف قرار داد که همقسم! شدم که دیگه اون عبارت کذایی رو به کار نبرم.
تا قبل از سفر تقریبا هیچ تصویری از اصفهان نداشتم قفط شنیده بودم که جاهای دیدنی زیاد داره مثل تخت جمشید! آبشار شلماش!!!!!!!!!!!!!! و همین طور شنیده بودم که به ساحل رویایی داره با ماسه های تپل که آدم فقط بره حموم آفتاب!!! یا میدونستم سوغاتی های زیادی داره مثل باقلوا-زیره- یا سوهان داره( علامت تعجب جا نشد خودتون تعجب کنبن تا دچار حیرت شین).
چون قرار بود سه چهار روزی بمونیم یه مقدار وسایل بیشتر رو با فشار تو کیفم جا کردم که بلا نسبت گلاب به روتون! شبیه کیف ختنه کننده ها یا حداکثر شبیه کیف تروریست هایی بود که داخلش بمب جاسازی میکنن اما وقتی کیف که چی بگم کاروان فرخ رو دیدم به خودم امیوار شدم.
خلاصه میخام اینجوری روشنتون کنم که اگه از توی ساک فرخ یه وان با تمام تجهیزات یا تلوزیون پلاسمای 60 اینچ در میومد هیچ کس حق تعجب کردن نداشت. حالا برین تو کف ابعاد ساک.
ظهر روز سفر وقتی اومدم خونه شوق خاصی تمام وجودم رو گرفته بود. یادمه بعد از خوردن ناهار 2 بار به مامانم گفتم : پس این ناهار کی آماده میشه. دو سه تا هم اس ام اس فرستادم به شماره هایی که اصلا نمیشناختم و نوشتم: همشهری و شهروند گرامی من رفتم اصفهان بدی خوبی دیدی حلالم کن...حلال.
حدود ساعت 3.15 بود که بچه ها جم شدیم ترمینال و من یواش یواش داشتم باور میکردم که دیگه رفتیم که از قضا بازم این روزگار قدار منو ضایع کرد و فرشید تو وضعیتی شبیه کما خبر داد که بلیتا مونده تو سلماس و ....
راستش اون قدر حال گیری شد که دیگه حس کتک زدن فرشیدم پرید اما چون دیدیم آخر چیپس شدنه اگه برگردیم خونه و بگیم دیپرت شدیم پس کلی ادعیه خوندیم و دل رو زدیم به غذا( یا دریا) و سوار شدیم.
وقتی شاگرد راننده به ما رسید بلیط خواست که ما اصولا نداشتیم. و چون عکس العمل طبیعی هر شاگرد راننده ای تو این مواقع بیرون انداختن طرف با توسل به اهرم زور هستش پس ما هم خواستیم محترمانه پیاده شیم که رشته تحصیلیمون به کمکمون اومد و چون یارو فهمید ما معدنیم گفت: آها طبیعییه!!.
اون آخرین جمله از صد تا فحش هم سنگینتر بود ولی دیگه چاره ای نداشتیم و همچون خاری تو گلومون تحمل کردیم.
چون شیخ ما را وقت سفر همی رسید پس با اهل بیت وداع نمود.و آن هنگام که با بسته های پفک خویش خداحافظی مینمود آب از دیدگان جاری بساخت و به آن بسنده ننموده و فی الحال بیتی در سوگ پفک بساخت بدین روی: پفکا جان منی قندعسل مال منی
تو در این جبر زمان یار وفادار منی!!!
این بود حکایت قبل از سفر شیخ ما پس صبر پیشه کنید تا تا الباقی برایتان تحفه آورم
قسمت اول: قبل از سفر
قبل از عظیمت عظما
چون شیخ ما را از مساعدت خرابات( دانشگاه) نومیدی حاصل شد پس مریدان گرد آورده و عزم آن نمود که با جمع قلیل محبان راهی آن سفر دور و دراز شوزا.
پس از گزینش های چند مرحله ای گروهی غربال شدندی از خواص و اقربا.
و آنک مقدمات سفر فراهم بشد از جمله مقادیر متنابهی سیم و زر که تقریبا تمام دارایی آن شیخ درویش مسلک بودی و مقداری دودرگی از مکتب واعظان( اساتید) و غیره در این مایه ها.
جانم براتون بگه که تو این چند ماه مانده تا سفر خودم و بچه ها اساسی پیگیری کردیم تا بلکه فرجی حاصل بشه و این دانشگاه( که نه واقعا خرابات) یه اتوبوسی- مینی بوسی- وانت نیسانی -کامیون شیش چرخ گوسفندی و تو این اواخر الاغی یا استری لااقل بده بهمون تا بتونیم یه تیریپ اصفهان بریم و دیدمون نسبت به رشته تحصیلیمون- افقهای آینده اون! وکلا جهان هستی عوض بشه( اون آخری رو برای جور شدن قافیه گفتم).
اما.. اما نشد که نشد که البته هیچ تعجبی نداشت.
چون ناامیدی بر ما چیره گشت پس خداوند کریم خانوم فیضی رو بر ما نازل نمود که با سرعتی خارج از تصور هر جنبنده ای کارها ردیف نمود. خدایش بیامرزاد هر چند که بماند آخر سر معلوم نگردید که چگونه و با برقراری چه ارتباطی با اصفهان توانست آن همه را ردیف کناد؟!
یهو دیدیم که هشت نفریم و دیگه اصفهان داره حتمی میشه این هشت نفر عبارت بودن از : فرخ- فرشید- میثم ساعد- محمد- خانوم ها فیضی و حجابی . این که شد هفت تا نه اشتباه شد صبر کن ... یک ...دو...سه...هفت!!
گیر نده دیگه میزاری حکایتم رو بگم یا نه؟
منم تو اون یه هفته کم نزاشتم و هر وقت که فرخ رو میدم شروع میکردم که: خوب فرخ فردا این وقت شیش روز مونده تا سفر..........فردا این وقت پنج روز مونده به سفر.........فردا این زمون تو اتوبوسیم و قص الی هذه.
وقتی شب قبل از سفر به فرخ زنگ زدم و بی هیچ مقدمه ای گفتم : فرخ....فردا این وقت تو راه داریم شام میخوریم چنان از پشت گوشی منو مورد لطف قرار داد که همقسم! شدم که دیگه اون عبارت کذایی رو به کار نبرم.
تا قبل از سفر تقریبا هیچ تصویری از اصفهان نداشتم قفط شنیده بودم که جاهای دیدنی زیاد داره مثل تخت جمشید! آبشار شلماش!!!!!!!!!!!!!! و همین طور شنیده بودم که به ساحل رویایی داره با ماسه های تپل که آدم فقط بره حموم آفتاب!!! یا میدونستم سوغاتی های زیادی داره مثل باقلوا-زیره- یا سوهان داره( علامت تعجب جا نشد خودتون تعجب کنبن تا دچار حیرت شین).
چون قرار بود سه چهار روزی بمونیم یه مقدار وسایل بیشتر رو با فشار تو کیفم جا کردم که بلا نسبت گلاب به روتون! شبیه کیف ختنه کننده ها یا حداکثر شبیه کیف تروریست هایی بود که داخلش بمب جاسازی میکنن اما وقتی کیف که چی بگم کاروان فرخ رو دیدم به خودم امیوار شدم.
خلاصه میخام اینجوری روشنتون کنم که اگه از توی ساک فرخ یه وان با تمام تجهیزات یا تلوزیون پلاسمای 60 اینچ در میومد هیچ کس حق تعجب کردن نداشت. حالا برین تو کف ابعاد ساک.
ظهر روز سفر وقتی اومدم خونه شوق خاصی تمام وجودم رو گرفته بود. یادمه بعد از خوردن ناهار 2 بار به مامانم گفتم : پس این ناهار کی آماده میشه. دو سه تا هم اس ام اس فرستادم به شماره هایی که اصلا نمیشناختم و نوشتم: همشهری و شهروند گرامی من رفتم اصفهان بدی خوبی دیدی حلالم کن...حلال.
حدود ساعت 3.15 بود که بچه ها جم شدیم ترمینال و من یواش یواش داشتم باور میکردم که دیگه رفتیم که از قضا بازم این روزگار قدار منو ضایع کرد و فرشید تو وضعیتی شبیه کما خبر داد که بلیتا مونده تو سلماس و ....
راستش اون قدر حال گیری شد که دیگه حس کتک زدن فرشیدم پرید اما چون دیدیم آخر چیپس شدنه اگه برگردیم خونه و بگیم دیپرت شدیم پس کلی ادعیه خوندیم و دل رو زدیم به غذا( یا دریا) و سوار شدیم.
وقتی شاگرد راننده به ما رسید بلیط خواست که ما اصولا نداشتیم. و چون عکس العمل طبیعی هر شاگرد راننده ای تو این مواقع بیرون انداختن طرف با توسل به اهرم زور هستش پس ما هم خواستیم محترمانه پیاده شیم که رشته تحصیلیمون به کمکمون اومد و چون یارو فهمید ما معدنیم گفت: آها طبیعییه!!.
اون آخرین جمله از صد تا فحش هم سنگینتر بود ولی دیگه چاره ای نداشتیم و همچون خاری تو گلومون تحمل کردیم.
چون شیخ ما را وقت سفر همی رسید پس با اهل بیت وداع نمود.و آن هنگام که با بسته های پفک خویش خداحافظی مینمود آب از دیدگان جاری بساخت و به آن بسنده ننموده و فی الحال بیتی در سوگ پفک بساخت بدین روی: پفکا جان منی قندعسل مال منی
تو در این جبر زمان یار وفادار منی!!!
این بود حکایت قبل از سفر شیخ ما پس صبر پیشه کنید تا تا الباقی برایتان تحفه آورم
Saturday, November 04, 2006
اصفهان نامه
چون سفر اصفهان را همچون هر تیریپی پایان آمد پس شیخ ما بخواست تا سفر نامه ای بنویسد در باب احوال آن سفر پس انتظار بر شمایان واجب همی بیامد .
پس در بحر حیرت مستغرق باشید تا شیخ سفر نامه آماده کناد.
پس در بحر حیرت مستغرق باشید تا شیخ سفر نامه آماده کناد.
Monday, October 30, 2006
اصفهان
شاعر میگوید
اصفهان شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
و ما فردا خواهیم فهمید که آسمان اصفهان واقعا چه رنگ است!
خوب ما رفتیم که بریم اصفهان
نگران ما نباشید از قدیم گفتن: پیس آداما هچ زاد اولماز
فعلا
اصفهان شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
و ما فردا خواهیم فهمید که آسمان اصفهان واقعا چه رنگ است!
خوب ما رفتیم که بریم اصفهان
نگران ما نباشید از قدیم گفتن: پیس آداما هچ زاد اولماز
فعلا
Friday, October 27, 2006
توقیف
شرق توقیف شد روزگار نیز هم.
اما:
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغون دیوان نیز هم.
زمان در شرق ایستاده بود و است
روزگار هم به دست ما نرسید اما زمان آنجا هم ایستاده است.
آدرس اینترنتی روزنامه شرق:http://sharghnewspaper.com
اما:
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغون دیوان نیز هم.
زمان در شرق ایستاده بود و است
روزگار هم به دست ما نرسید اما زمان آنجا هم ایستاده است.
آدرس اینترنتی روزنامه شرق:http://sharghnewspaper.com
Thursday, October 26, 2006
Tuesday, October 24, 2006
عید آمد و عید آمد
عید شما قبول!
امسال هم ماه رمضان به سر آمد و چون ملایان حلال ماه شوال بدیدند پس عید فطر همی بشدی.
گروهی کثیر با روزه خوردن کلاس بالا و فرهنگ مترقی خویش را به ملت نشان داده و خواستند خاص بودن خود را هر چه رسا تر فریاد بزنند.
عده ای نیز خاص بازی در نیاوردند که شیخ ما را در دل ایشان مهری فراوان همی بود.
والسلام.
شیخ علی مشاهب
آخر رمضان هزار و چهار صد و کمی.
امسال هم ماه رمضان به سر آمد و چون ملایان حلال ماه شوال بدیدند پس عید فطر همی بشدی.
گروهی کثیر با روزه خوردن کلاس بالا و فرهنگ مترقی خویش را به ملت نشان داده و خواستند خاص بودن خود را هر چه رسا تر فریاد بزنند.
عده ای نیز خاص بازی در نیاوردند که شیخ ما را در دل ایشان مهری فراوان همی بود.
والسلام.
شیخ علی مشاهب
آخر رمضان هزار و چهار صد و کمی.
Thursday, October 12, 2006
توصل
چون شیخ ما بیامد که متوصل( کانکت) شودی ندا آمد که هان اولاد بی لیاقت چتنده چشم چران
عوف بر تو که همی سیم و سرمایه پدر به باد دهی تو را گمان است که من ندانم مخ عده کثیری از ضعیفگان را داخل فرغونی تیزرو تر از اشتران نهاده و به شتاب میروی؟
این همه کرده ای که چه شوزا؟
پس شیخ ما را دیپرسی رو شاخ آمد. و آنگاه که از اهل بیت نالان و رنجان بشد پس طریق دختر فراری اختیار نمود و سیگار بچشید و معتاد نیز بشد
عوف بر تو که همی سیم و سرمایه پدر به باد دهی تو را گمان است که من ندانم مخ عده کثیری از ضعیفگان را داخل فرغونی تیزرو تر از اشتران نهاده و به شتاب میروی؟
این همه کرده ای که چه شوزا؟
پس شیخ ما را دیپرسی رو شاخ آمد. و آنگاه که از اهل بیت نالان و رنجان بشد پس طریق دختر فراری اختیار نمود و سیگار بچشید و معتاد نیز بشد
Tuesday, October 10, 2006
Friday, October 06, 2006
بالام جانان
شیخ ما را در سفر دور و دراز چین راه بر بالام جانان( نام قدیم قزوین) بیافتاد.
چون خواست از آنجا گذر همی کند طایفه طیاران راه بر او ببستند و بگفتند:
یا جان ده یا خویشتن را و ما تو را آن کنیم که به
چون شیخ ما درنگی بیاندیشید پس عمری بزیست.
چون خواست از آنجا گذر همی کند طایفه طیاران راه بر او ببستند و بگفتند:
یا جان ده یا خویشتن را و ما تو را آن کنیم که به
چون شیخ ما درنگی بیاندیشید پس عمری بزیست.
Wednesday, October 04, 2006
امیر هوشنگ ابتهاج
روزگارى شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانى نگران من و توست
تا به امروز كه غمگنانه با خويش زمزمه كند:
يك دم نگاه كن كه چه بر باد مى دهى
چندين هزار اميد بنى آدم است اين
حكايت خيلي هاست چه تلخ يا چه تلختر از تلخ
گریه کنی یا نکنی!
حاليا چشم جهانى نگران من و توست
تا به امروز كه غمگنانه با خويش زمزمه كند:
يك دم نگاه كن كه چه بر باد مى دهى
چندين هزار اميد بنى آدم است اين
حكايت خيلي هاست چه تلخ يا چه تلختر از تلخ
گریه کنی یا نکنی!
امیر هوشنگ ابتهاج
روزگارى شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهانى نگران من و توست
تا به امروز كه غمگنانه با خويش زمزمه كند:
يك دم نگاه كن كه چه بر باد مى دهى
چندين هزار اميد بنى آدم است اين
حاليا چشم جهانى نگران من و توست
تا به امروز كه غمگنانه با خويش زمزمه كند:
يك دم نگاه كن كه چه بر باد مى دهى
چندين هزار اميد بنى آدم است اين
Wednesday, September 27, 2006
اطلاعیه بسیار مهم
عطف به پست های قبلی مبنی بر دادن امتحان ریاضی 2
با سلام اینجانب شیخ علی مشاهب فرزند شیخ علی مشاهب به شماره شناسنامه شیخ علی مشاهب صادره از
شیخ علی مشاهب پس از فراز و فرود های بسیار و با ابراز تعجب فراوان استاد مربوطه موفق به پاس نمودن
درس ریاضی 2 شدم.
لذا به مناسبت این اتفاق فرخنده همه بروبچز رفقا را به صرف یک بسته چی توز موتوری به تاریخ شنبه
ساعت 10 صبح کلبه عمو فرج دعوت میکنم.
در همین جا از همه کسانی که این محال را ممکن نمودند تشکر میشود
امیر به خاطر کتاب و همچنین اغفال کردن اینجانب برای دودره کردن کلاس و پرداختن به ورزش مفرح بیلیارد.
رضا به خاطر ابراز همدردی و پیشکسوت بودن در دفعات ریاضی 2 خواندن
اشکان به خاطر تمام تک زنگ های ساعت 3.5 نصفه شب
حجت به خاطره حضور گرم و حجیمش
خودکار به خاطره جوهریش
یه نفر به خاطره ایجاد انگیزه بسیار بسیار عمیق!
و بالاخره از مراسم عروسی استاد تشکر میکنم که که باعث شد با روحیه شاداب به اصلاح ورقه ها بپردازند!
نتایج اخلاقی
1: ای کافر روزه خوار پست بیخودی شکمتو صابون نزن که از پفک خبری نیست
2: یادم رفت از خودم اعلام برائت کنم
3: شرط معدل تو کنکور تاثیر داره
با سلام اینجانب شیخ علی مشاهب فرزند شیخ علی مشاهب به شماره شناسنامه شیخ علی مشاهب صادره از
شیخ علی مشاهب پس از فراز و فرود های بسیار و با ابراز تعجب فراوان استاد مربوطه موفق به پاس نمودن
درس ریاضی 2 شدم.
لذا به مناسبت این اتفاق فرخنده همه بروبچز رفقا را به صرف یک بسته چی توز موتوری به تاریخ شنبه
ساعت 10 صبح کلبه عمو فرج دعوت میکنم.
در همین جا از همه کسانی که این محال را ممکن نمودند تشکر میشود
امیر به خاطر کتاب و همچنین اغفال کردن اینجانب برای دودره کردن کلاس و پرداختن به ورزش مفرح بیلیارد.
رضا به خاطر ابراز همدردی و پیشکسوت بودن در دفعات ریاضی 2 خواندن
اشکان به خاطر تمام تک زنگ های ساعت 3.5 نصفه شب
حجت به خاطره حضور گرم و حجیمش
خودکار به خاطره جوهریش
یه نفر به خاطره ایجاد انگیزه بسیار بسیار عمیق!
و بالاخره از مراسم عروسی استاد تشکر میکنم که که باعث شد با روحیه شاداب به اصلاح ورقه ها بپردازند!
نتایج اخلاقی
1: ای کافر روزه خوار پست بیخودی شکمتو صابون نزن که از پفک خبری نیست
2: یادم رفت از خودم اعلام برائت کنم
3: شرط معدل تو کنکور تاثیر داره
Tuesday, September 26, 2006
Have a Cigar(pink floyd)
Come in here, dear boy, have a cigar.
You're gonna go far, fly high,
You're never gonna die,
You're gonna make it if you try;
They're gonna love you.
Well I've always had a deep respect,
And I mean that most sincerely.
The band is just fantastic,
that is really what I think.
Oh by the way, which one's Pink?
And did we tell you the name of the game, boy,
We call it Riding the Gravy Train.
We're just knocked out.
We heard about the sell out.
You gotta get an album out.
You owe it to the people.
We're so happy we can hardly count.
Everybody else is just green,
Have you seen the chart?
It's a helluva start,
It could be made into a monster
If we all pull together as a team.
And did we tell you the name of the game, boy,
We call it Riding the Gravy Train.
You're gonna go far, fly high,
You're never gonna die,
You're gonna make it if you try;
They're gonna love you.
Well I've always had a deep respect,
And I mean that most sincerely.
The band is just fantastic,
that is really what I think.
Oh by the way, which one's Pink?
And did we tell you the name of the game, boy,
We call it Riding the Gravy Train.
We're just knocked out.
We heard about the sell out.
You gotta get an album out.
You owe it to the people.
We're so happy we can hardly count.
Everybody else is just green,
Have you seen the chart?
It's a helluva start,
It could be made into a monster
If we all pull together as a team.
And did we tell you the name of the game, boy,
We call it Riding the Gravy Train.
Sunday, September 24, 2006
Friday, September 22, 2006
Thursday, September 21, 2006
بدون شرح
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم ساخت عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود خود فروشان را به کوی می فروشان راه...
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه ..
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربی است عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه ..
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم ساخت عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود خود فروشان را به کوی می فروشان راه...
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه ..
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربی است عاشق دردی کش اندر بند مال و جاه ..
Wednesday, September 13, 2006
شباهت دوستانه
دخترکی ابرویی کمان شکل بر کاغذی کشید
و این جمله در ذهن همه که
آن ابرو چه شباهتی دوستانه ای را از شمشیری بران به امانت گرفته!
و این جمله در ذهن همه که
آن ابرو چه شباهتی دوستانه ای را از شمشیری بران به امانت گرفته!
Tuesday, September 12, 2006
و چه آسان مرگ!
و چه آسان مرگ
کسی از سر درد ساده ای شکایت کرد.
پزشکان تومور مغزی بدخیم تشخیص دادند
و آن زن یک هفته بعد فوت کرد.
خانواده او هنوز هم در ناباوریند.
و من این چند روز را همواره به مرگ خود اندیشیدم که چه ساده خواهد بود حتی شاید ساده تر از آن
کسی از سر درد ساده ای شکایت کرد.
پزشکان تومور مغزی بدخیم تشخیص دادند
و آن زن یک هفته بعد فوت کرد.
خانواده او هنوز هم در ناباوریند.
و من این چند روز را همواره به مرگ خود اندیشیدم که چه ساده خواهد بود حتی شاید ساده تر از آن
Monday, September 11, 2006
طبیب never
چون گیسوان شیخ ما بریخت باور دیرینه طبیب never را زیر پای مبارک قرار داده و پیش طبیبی حضور بیافت.
پس طبیب سوالاتی چند از شیخ ما بپرسید و در پس تفکری فراوان دوایی شیخ را تجویز نمود.
و اینک در حجره طبیب:
خب این دارو رو مصرف میکنی فقط یه مسئله ای هستش اونم اینه که شاید تاثیر این دارو دو ماه بعد مشخص بشه!
خب خانوم دکتر تا دو ماه بعد موهای من میریزه و تموم میشه و این دارو دیگه فایده ای نداره.
اونم حرفیه!
نتایج اخلاقی
1:علم همچین هم پیشرفت نکرده
2: آقا سمند 500 تومن گرون شده
3: نیمه شعبان مبارک
4: کبریت بی خطر مادر
5: به اندازه تمام موهای سر تقریبا کچلم دوستت دارم.
پس طبیب سوالاتی چند از شیخ ما بپرسید و در پس تفکری فراوان دوایی شیخ را تجویز نمود.
و اینک در حجره طبیب:
خب این دارو رو مصرف میکنی فقط یه مسئله ای هستش اونم اینه که شاید تاثیر این دارو دو ماه بعد مشخص بشه!
خب خانوم دکتر تا دو ماه بعد موهای من میریزه و تموم میشه و این دارو دیگه فایده ای نداره.
اونم حرفیه!
نتایج اخلاقی
1:علم همچین هم پیشرفت نکرده
2: آقا سمند 500 تومن گرون شده
3: نیمه شعبان مبارک
4: کبریت بی خطر مادر
5: به اندازه تمام موهای سر تقریبا کچلم دوستت دارم.
Sunday, September 03, 2006
Wednesday, August 30, 2006
متا آنتی پیروکسنو دی آمفتانول
بسمه تعالی
از محمد بن طاهر بن حکیم خراسانی به حسین بن مفاخر بن بلخی( پخ) (اون داخل پارانتزه مخفف پزشک خفن بودا).
السلام یا مولایی و یا استادی.
این شاگرد حقیر فی الحال و در پس ایام فراوان مکاشفت و تحقیق در بنای مرض آلزایمر و سالها خین دل بخوردن و بی خوابی کشیدن آنک دوایی کشف نمودم بسا موثر بر نوع بشر از برای درمان آلزایمر.
ترکیب آن بدین صورت همی بود: متا آنتی پیروکسنو دی آمفتانول.
امید است آن استاد گران قدر شمع هدایت بد این یافته تابانده و حقیر را مساعدت کناد.
محمد بن طاهر بن حکیم خراسانی
به سال 205 هجرت.
دو ماه بعد
بسمه تعالی
از حسن بن مفاخر بن بلخی( پخ) به محمد بن طاهر بن حکیم خراسانی
و علیکم السلام یا شاگردی
فیالحال که مکتوب شاگرد خویش میخوانم بسا شادی در من دست همی دهد. خویش از ابتدا همی دانستم که تو را استعداد فراوانی است ای محمد.
و اما در جواب سوال آن شاگرد
1: اون فحشی که به اسم دارو میخواستی به من قالب کنی خودتی
2: جد و آبادته
3: دیگه با من حرف نزن
4: بد بد بد
نتایج اخلاقی
1: ایرانیان قبل از اینکه مغز رو کشف کنن آلزایمر رو کشف کرده بودن
2: ایرانی ها تو سال 218 هجری قمری سیستم پستی داشتن که تو دو ماه نامرو از خراسان به بلخ رسونده در حالی که سیستم پستی ما در دو ماه نامرو از ارومیه تا نوشین شهر نمیتونه ببره!
3: این پست رو وقتی نوشتم که داشتم آهنگ استاری نایت رو از اوتمار لیبرت گوش میکردم.( اونایی که این آهنگ رو گوش کردن میدونن که چه فاجعه ای میشه)
از محمد بن طاهر بن حکیم خراسانی به حسین بن مفاخر بن بلخی( پخ) (اون داخل پارانتزه مخفف پزشک خفن بودا).
السلام یا مولایی و یا استادی.
این شاگرد حقیر فی الحال و در پس ایام فراوان مکاشفت و تحقیق در بنای مرض آلزایمر و سالها خین دل بخوردن و بی خوابی کشیدن آنک دوایی کشف نمودم بسا موثر بر نوع بشر از برای درمان آلزایمر.
ترکیب آن بدین صورت همی بود: متا آنتی پیروکسنو دی آمفتانول.
امید است آن استاد گران قدر شمع هدایت بد این یافته تابانده و حقیر را مساعدت کناد.
محمد بن طاهر بن حکیم خراسانی
به سال 205 هجرت.
دو ماه بعد
بسمه تعالی
از حسن بن مفاخر بن بلخی( پخ) به محمد بن طاهر بن حکیم خراسانی
و علیکم السلام یا شاگردی
فیالحال که مکتوب شاگرد خویش میخوانم بسا شادی در من دست همی دهد. خویش از ابتدا همی دانستم که تو را استعداد فراوانی است ای محمد.
و اما در جواب سوال آن شاگرد
1: اون فحشی که به اسم دارو میخواستی به من قالب کنی خودتی
2: جد و آبادته
3: دیگه با من حرف نزن
4: بد بد بد
نتایج اخلاقی
1: ایرانیان قبل از اینکه مغز رو کشف کنن آلزایمر رو کشف کرده بودن
2: ایرانی ها تو سال 218 هجری قمری سیستم پستی داشتن که تو دو ماه نامرو از خراسان به بلخ رسونده در حالی که سیستم پستی ما در دو ماه نامرو از ارومیه تا نوشین شهر نمیتونه ببره!
3: این پست رو وقتی نوشتم که داشتم آهنگ استاری نایت رو از اوتمار لیبرت گوش میکردم.( اونایی که این آهنگ رو گوش کردن میدونن که چه فاجعه ای میشه)
Tuesday, August 29, 2006
و اما امتحان
اي مريدان مرا دعا كنيد كه اگر اين رياضي را رد كنمي همه شما را به شنيدن تصنيف(echoes) از پينك فلويد محمان خواهم نمود
Saturday, August 26, 2006
بوسه
بوسه
گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
چشم غمكينش به رويم خيره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
زير لب غمناك خواند
ناله زنجيرها بر دست من
گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ
در دل من با دل او مي گريست
گفتمش
بنگر در اين درياي كور
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريا يي ست ژرف
اي دريغا ش يروان ! كز نيمه راه
مي كشد افسون شب در خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
مي دهد از چشم بيداري نشان
گفت
اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
گفتمش
اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
اي افسوس در اين دام مرگ
باز صيد تازه اي را مي برند
اين صداي پاي اوست
گريه اي افتاد در من بي امان
در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاركش شكفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسيدمش
امیر هوشنگ ابتهاج(سایه)
گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
چشم غمكينش به رويم خيره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
زير لب غمناك خواند
ناله زنجيرها بر دست من
گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ
در دل من با دل او مي گريست
گفتمش
بنگر در اين درياي كور
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريا يي ست ژرف
اي دريغا ش يروان ! كز نيمه راه
مي كشد افسون شب در خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
مي دهد از چشم بيداري نشان
گفت
اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
گفتمش
اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
اي افسوس در اين دام مرگ
باز صيد تازه اي را مي برند
اين صداي پاي اوست
گريه اي افتاد در من بي امان
در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاركش شكفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسيدمش
امیر هوشنگ ابتهاج(سایه)
Wednesday, August 23, 2006
Tuesday, August 22, 2006
موبایل هم آدمه
راستش قصه از اون جایی شروع شد که سیریش(موبایلم) افتاد تو اونجایی که نباید میافتاد. آره دیگه همون توا...
حالا مصیبت در آوردن موبایل با یه دسته شکسته به کنار.
وقتی در آوردمش هیچ گونه علایم حیاتی توش دیده نمیشد. راستش سوراخ مناسبی پیدا نکردم که تنفس دهان به دهان بدم ( اگه پیدا هم میکردم عمرا این کارو میکردم).
کل اهل بیت ریخته بودن تو به محیط سه چهار متری ولی هیچکی حتی بهش نزدیک هم نمیشد.
منم از ترس اینکه یه موقع ممکنه آسیب نخائی دیده باشه بهش دست نمیزدم.
خلاصه چون هیچ کی جلو نیومد دیگه مجبور شدم ورش دارم.
پنج شیش بار شستمش یه بار هم رو به قبله شستمش(همین طوری گفتم شاید تمیز تر بشه).
بعدش حدود سه ساعت با سشوار خشکش کردم ولی هنوز نبضش نمیزد کمکهای صابر هم به نتیجه ای نرسید.
خلاصه بردیمش تعمیرگاه و با هزار تا سفارش که جون شما و جون سیریش تعمیرش کردیم.
ولی مشکل دقیقا از اینجا شروع شد. در واقع من به این موضوع فکر نکرده بودم که یه دوره توانگری روانی هم باید براش تدارک ببینم که خاطره اون سقوط کثیف رو از یادش ببره.
نتیجه این شد که سیریش به کل قاط زد در واقع لج کرد. اینجا چند تا از اونارو براتون بگم تا ببینید که سلامت روانی موبایل چه قضیه مهمیه و از این پس براش اهمیت خاصی قائل بشید.
1: اس ام اسی که برای روز پدر برای بابام فرستاده بودمو سند کرده به موبایله یکی از سال اولی ها که اونم بعد از چند دقیقه زنگ بزنه و فقط همین یه جمله رو بگه: من به داشتن پسرگلی مثل تو افتخار میکنم.
2: تو مراسم ختم یکی از اطرافیان خود به خود آهنگ واویلا ی شهرام شبپره رو با بیشترین ولوم پخش کنه و همزمان کلید خاموش کردنو غیر فعال کنه!
3: شب ساعت سه آلارم بده و وقتی من به طرز مجنون واری از خواب پریدم بنویسه: من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود.
4: اون قدر وبیره کنه که مجبور بشم فقط از بند موبایل استفاده کنم.
5: شماریه منو 5000 بار سند کنه به 5000 شماره مختلف تو قزوین به طوری که برای یه هفته جرئت نکنم حتی ازخونمون بیام بیرون.
این لیست میتونست تا 20 هم ادامه پیدا کنه ولی ادب ایجاب کرد که همین پنج تا بنویسم.
شعار اخلاقی: هان قشنگ! موبایل نیز آدم است و صاحبمرده دل دارد. پس بیایید شما نیز مثل هم اکنون به یاری سبز شما نیاز ها را به برطرف کرده و همگی در جامعه ای زیبا و سکینه هم موبایل خریدن شمارشون چنده؟
حالا مصیبت در آوردن موبایل با یه دسته شکسته به کنار.
وقتی در آوردمش هیچ گونه علایم حیاتی توش دیده نمیشد. راستش سوراخ مناسبی پیدا نکردم که تنفس دهان به دهان بدم ( اگه پیدا هم میکردم عمرا این کارو میکردم).
کل اهل بیت ریخته بودن تو به محیط سه چهار متری ولی هیچکی حتی بهش نزدیک هم نمیشد.
منم از ترس اینکه یه موقع ممکنه آسیب نخائی دیده باشه بهش دست نمیزدم.
خلاصه چون هیچ کی جلو نیومد دیگه مجبور شدم ورش دارم.
پنج شیش بار شستمش یه بار هم رو به قبله شستمش(همین طوری گفتم شاید تمیز تر بشه).
بعدش حدود سه ساعت با سشوار خشکش کردم ولی هنوز نبضش نمیزد کمکهای صابر هم به نتیجه ای نرسید.
خلاصه بردیمش تعمیرگاه و با هزار تا سفارش که جون شما و جون سیریش تعمیرش کردیم.
ولی مشکل دقیقا از اینجا شروع شد. در واقع من به این موضوع فکر نکرده بودم که یه دوره توانگری روانی هم باید براش تدارک ببینم که خاطره اون سقوط کثیف رو از یادش ببره.
نتیجه این شد که سیریش به کل قاط زد در واقع لج کرد. اینجا چند تا از اونارو براتون بگم تا ببینید که سلامت روانی موبایل چه قضیه مهمیه و از این پس براش اهمیت خاصی قائل بشید.
1: اس ام اسی که برای روز پدر برای بابام فرستاده بودمو سند کرده به موبایله یکی از سال اولی ها که اونم بعد از چند دقیقه زنگ بزنه و فقط همین یه جمله رو بگه: من به داشتن پسرگلی مثل تو افتخار میکنم.
2: تو مراسم ختم یکی از اطرافیان خود به خود آهنگ واویلا ی شهرام شبپره رو با بیشترین ولوم پخش کنه و همزمان کلید خاموش کردنو غیر فعال کنه!
3: شب ساعت سه آلارم بده و وقتی من به طرز مجنون واری از خواب پریدم بنویسه: من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود.
4: اون قدر وبیره کنه که مجبور بشم فقط از بند موبایل استفاده کنم.
5: شماریه منو 5000 بار سند کنه به 5000 شماره مختلف تو قزوین به طوری که برای یه هفته جرئت نکنم حتی ازخونمون بیام بیرون.
این لیست میتونست تا 20 هم ادامه پیدا کنه ولی ادب ایجاب کرد که همین پنج تا بنویسم.
شعار اخلاقی: هان قشنگ! موبایل نیز آدم است و صاحبمرده دل دارد. پس بیایید شما نیز مثل هم اکنون به یاری سبز شما نیاز ها را به برطرف کرده و همگی در جامعه ای زیبا و سکینه هم موبایل خریدن شمارشون چنده؟
Sunday, August 20, 2006
You Better Run Men!
Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run,
Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run.
You better make your face up in
Your favorite disguise.
With your button down lips and your
Roller blind eyes.
With your empty smile
And your hungry heart.
Feel the bile rising from your guilty past.
With your nerves in tatters
When the cockleshell shatters
And the hammers batter
Down the door.
You'd better run.
Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run,
Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run.
You better run all day
And run all night.
Keep your dirty feelings
Deep inside.
And if you're taking your girlfriend
Out tonight
You'd better park the car
Well out of sight.
Cause if they catch you in the back seat
Trying to pick her locks,
They're gonna send you back to mother
In a cardboard box.
You better run.
Pink floyd
Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run.
You better make your face up in
Your favorite disguise.
With your button down lips and your
Roller blind eyes.
With your empty smile
And your hungry heart.
Feel the bile rising from your guilty past.
With your nerves in tatters
When the cockleshell shatters
And the hammers batter
Down the door.
You'd better run.
Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run,
Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run, Run.
You better run all day
And run all night.
Keep your dirty feelings
Deep inside.
And if you're taking your girlfriend
Out tonight
You'd better park the car
Well out of sight.
Cause if they catch you in the back seat
Trying to pick her locks,
They're gonna send you back to mother
In a cardboard box.
You better run.
Pink floyd
Saturday, August 19, 2006
خیلی ببخشید!
آقای 1: سلام همسایه عزیز ببخشید که مزاحم می شم یه عرض کوچیکی داشتم مثل اینکه امروز خانوم بچه های ما با خانوم بچه های شما درگیر شدن و خانوم بچه های شما نصف موی کله خانوم بچه های ما رو کندن.
آقای2: یه لحظه صبر کنید
عزیزم این حرفا صحت داره؟
همون طور که شنیدید خانوم بچه های ما تکذیب میکنن
آقای1: ولی صحت داره
آقای2: خب ثابت کن
آقای1: ای عوضی چشچرون یعنی میگی من بیغیرتم بزارم موهای زنمو ببینی؟
آقای2: برو بابا با اون زنت که شبیه لوبیا چیتیه آبپزه.
و در ادامه از صحنه صداهایی مانند
میگیرم .... ت حالا صبر کن
خفه بابا ک.....
آی مگه سگی داری گاز میگیری
اینجا زنو بچه هست تو بیا تو کوچه
فردا
خانوم1: سلام همسایه عزیز یه چند لحظه وقت دارین؟
خانمو2: صد البته
خانوم1: مثل اینکه دیشب همسر من با همسر شما درگیر شدن و در کمال تعجب همسر شما نشیمن گاه همسر منو گاز گرفته
خانوم2: حمید؟
خودتونم شنیدید که همسرم چی گفت. امکان نداره
خانوم1: ولی الان همسر من تو رفع حاجت با مشکل روبرو شده
خانوم2: خوب ثابت کن
خانوم1: ای بی حیا ی شهوت پرست فکر کردی من میزارم
خانوم2: تو هم با اون شوهرت. انصافا گلابی پیش نشیمن گاه اون کمرباریکه.
و دوباره خانوم1 با خانوم2 پنجه در پنجه شدن و قص الی هذه.
آقای2: یه لحظه صبر کنید
عزیزم این حرفا صحت داره؟
همون طور که شنیدید خانوم بچه های ما تکذیب میکنن
آقای1: ولی صحت داره
آقای2: خب ثابت کن
آقای1: ای عوضی چشچرون یعنی میگی من بیغیرتم بزارم موهای زنمو ببینی؟
آقای2: برو بابا با اون زنت که شبیه لوبیا چیتیه آبپزه.
و در ادامه از صحنه صداهایی مانند
میگیرم .... ت حالا صبر کن
خفه بابا ک.....
آی مگه سگی داری گاز میگیری
اینجا زنو بچه هست تو بیا تو کوچه
فردا
خانوم1: سلام همسایه عزیز یه چند لحظه وقت دارین؟
خانمو2: صد البته
خانوم1: مثل اینکه دیشب همسر من با همسر شما درگیر شدن و در کمال تعجب همسر شما نشیمن گاه همسر منو گاز گرفته
خانوم2: حمید؟
خودتونم شنیدید که همسرم چی گفت. امکان نداره
خانوم1: ولی الان همسر من تو رفع حاجت با مشکل روبرو شده
خانوم2: خوب ثابت کن
خانوم1: ای بی حیا ی شهوت پرست فکر کردی من میزارم
خانوم2: تو هم با اون شوهرت. انصافا گلابی پیش نشیمن گاه اون کمرباریکه.
و دوباره خانوم1 با خانوم2 پنجه در پنجه شدن و قص الی هذه.
خیلی ببخشید!
آقای 1: سلام همسایه عزیز ببخشید که مزاحم می شم یه عرض کوچیکی داشتم مثل اینکه امروز خانوم بچه های ما با خانوم بچه های شما درگیر شدن و خانوم بچه های شما نصف موی کله خانوم بچه های ما رو کندن.
آقای2: یه لحظه صبر کنید
عزیزم این حرفا صحت داره؟
همون طور که شنیدید خانوم بچه های ما تکذیب میکنن
آقای1: ولی صحت داره
آقای2: خب ثابت کن
آقای1: ای عوضی چشچرون یعنی میگی من بیغیرتم بزارم موهای زنمو ببینی؟
آقای2: برو بابا با اون زنت که شبیه لوبیا چیتیه آبپزه.
و در ادامه از صحنه صداهایی مانند
میگیرم .... ت حالا صبر کن
خفه بابا ک.....
آی مگه سگی داری گاز میگیری
اینجا زنو بچه هست تو بیا تو کوچه
فردا
خانوم1: سلام همسایه عزیز یه چند لحظه وقت دارین؟
خانمو2: صد البته
خانوم1: مثل اینکه دیشب همسر من با همسر شما درگیر شدن و در کمال تعجب همسر شما نشیمن گاه همسر منو گاز گرفته
خانوم2: حمید؟
خودتونم شنیدید که همسرم چی گفت. امکان نداره
خانوم1: ولی الان همسر من تو رفع حاجت با مشکل روبرو شده
خانوم2: خوب ثابت کن
خانوم1: ای بی حیا ی شهوت پرست فکر کردی من میزارم
خانوم2: تو هم با اون شوهرت. انصافا گلابی پیش نشیمن گاه اون کمرباریکه.
و دوباره خانوم1 با خانوم2 پنجه در پنجه شدن و قص الی هذه.
آقای2: یه لحظه صبر کنید
عزیزم این حرفا صحت داره؟
همون طور که شنیدید خانوم بچه های ما تکذیب میکنن
آقای1: ولی صحت داره
آقای2: خب ثابت کن
آقای1: ای عوضی چشچرون یعنی میگی من بیغیرتم بزارم موهای زنمو ببینی؟
آقای2: برو بابا با اون زنت که شبیه لوبیا چیتیه آبپزه.
و در ادامه از صحنه صداهایی مانند
میگیرم .... ت حالا صبر کن
خفه بابا ک.....
آی مگه سگی داری گاز میگیری
اینجا زنو بچه هست تو بیا تو کوچه
فردا
خانوم1: سلام همسایه عزیز یه چند لحظه وقت دارین؟
خانمو2: صد البته
خانوم1: مثل اینکه دیشب همسر من با همسر شما درگیر شدن و در کمال تعجب همسر شما نشیمن گاه همسر منو گاز گرفته
خانوم2: حمید؟
خودتونم شنیدید که همسرم چی گفت. امکان نداره
خانوم1: ولی الان همسر من تو رفع حاجت با مشکل روبرو شده
خانوم2: خوب ثابت کن
خانوم1: ای بی حیا ی شهوت پرست فکر کردی من میزارم
خانوم2: تو هم با اون شوهرت. انصافا گلابی پیش نشیمن گاه اون کمرباریکه.
و دوباره خانوم1 با خانوم2 پنجه در پنجه شدن و قص الی هذه.
Wednesday, August 16, 2006
نظریه تضاد مادی گیتی
به دلایل موجهی رفته بودم داروخانه.
به همون دلایل موجه دائم داشتم حرکات موزون انجام میدادم. جلوم یه
آقای متشخصی وایستاده بود که نوبتش برسه. از قضا اونم داشت یه
سری حرکات موزون اما پیشرفته تر از من انجام میداد
وقتی نوبتش رسید به دکتره گفت آقای دکتر یه دونه شربت لوراتادین بدین.
تا اینجای کار به غیر از اون حرکات موزون هیچ چیز عجیبی وجود نداشت.
البته اون طرف پیش خون یه معتاده داشت میگفت:
داداش حالا یه بشته دیاشپام که نشخه نمی خاد.
خلاصه نوبت رسید به همون آقای متشخص که جلوی من وایستاده بود. دکتر بهش گفت دو جور لوراتادین داریم کدومو بدم؟
آقاهه گفت: همون که مثل ماست صورتیه!!!!!!!!!!!!!!!!!
جمله بالا رو دوباره بخونین و تصور کنین اگه حتی تصور کردنش سخته.
تمام این مدت به این فکر میکردم که یا طرف چند تا آی سی ش سوخته یا من کلا شوتم و اون چیزی که تا حالا به عنوان ماست میخوردم در اصل گریپ فروت بوده.
یا اصلا تقصیر اون دکتر داروخونس که نباید میگفت لوراتادین دو جوره که اون آقاهه بگه اونی که مثل ماست صورتیه که من فکر کنم اون چیزی که تا حالا به عنوان ماست میخوردم در اصل گیریپ فروت بوده و قص الی هذه.
پا ورقی:
1: شربت لوراتادین برای درمان خارش های کشنده و برای مکان های خاصی از بدن به کار میره( دیکه از این مودب تر تو لغت نامه هم پیدا نمیشه)
2: به پنج نفری که بگن دلیل موجه من برای رفتن به داروخونه چی بوده پنج کلید طلایی پنج مهد کودک اهدا خواهد شد.
3: این جانب شخصا به کسی که حاضر بشه به جای من امتحان ریاضی 2 رو پاس کنه 55 بسته پوفه اهدا خواهم نمود.
به همون دلایل موجه دائم داشتم حرکات موزون انجام میدادم. جلوم یه
آقای متشخصی وایستاده بود که نوبتش برسه. از قضا اونم داشت یه
سری حرکات موزون اما پیشرفته تر از من انجام میداد
وقتی نوبتش رسید به دکتره گفت آقای دکتر یه دونه شربت لوراتادین بدین.
تا اینجای کار به غیر از اون حرکات موزون هیچ چیز عجیبی وجود نداشت.
البته اون طرف پیش خون یه معتاده داشت میگفت:
داداش حالا یه بشته دیاشپام که نشخه نمی خاد.
خلاصه نوبت رسید به همون آقای متشخص که جلوی من وایستاده بود. دکتر بهش گفت دو جور لوراتادین داریم کدومو بدم؟
آقاهه گفت: همون که مثل ماست صورتیه!!!!!!!!!!!!!!!!!
جمله بالا رو دوباره بخونین و تصور کنین اگه حتی تصور کردنش سخته.
تمام این مدت به این فکر میکردم که یا طرف چند تا آی سی ش سوخته یا من کلا شوتم و اون چیزی که تا حالا به عنوان ماست میخوردم در اصل گریپ فروت بوده.
یا اصلا تقصیر اون دکتر داروخونس که نباید میگفت لوراتادین دو جوره که اون آقاهه بگه اونی که مثل ماست صورتیه که من فکر کنم اون چیزی که تا حالا به عنوان ماست میخوردم در اصل گیریپ فروت بوده و قص الی هذه.
پا ورقی:
1: شربت لوراتادین برای درمان خارش های کشنده و برای مکان های خاصی از بدن به کار میره( دیکه از این مودب تر تو لغت نامه هم پیدا نمیشه)
2: به پنج نفری که بگن دلیل موجه من برای رفتن به داروخونه چی بوده پنج کلید طلایی پنج مهد کودک اهدا خواهد شد.
3: این جانب شخصا به کسی که حاضر بشه به جای من امتحان ریاضی 2 رو پاس کنه 55 بسته پوفه اهدا خواهم نمود.
Sunday, August 13, 2006
پند پدر
چون پدر واقعه موبایلم بشنید آهی از دل بکشید و بگفت:
از نو موبایلی خواهی ساخت
و دوباره خواهی انداخت به آب.
پس مرا خواست آن شد که از فکر خرید موبایل صرف نظر کرده و
تمام پس انداز را فراهم و این جمله طلا کوب نموده و در سرای نصب
همی کنم.
از نو موبایلی خواهی ساخت
و دوباره خواهی انداخت به آب.
پس مرا خواست آن شد که از فکر خرید موبایل صرف نظر کرده و
تمام پس انداز را فراهم و این جمله طلا کوب نموده و در سرای نصب
همی کنم.
Saturday, August 12, 2006
موبایلی داشتم!
موبایلی داشتمی
که در آن اس ام اس ها زندانی!
مثل هر ایرانی
موبایلی داشتمی
گاهگاهی اس ام اسی مینوشتم به شما
که در آن زمزمه جرعه نابی مخفی!
آه ای سخت سپید ای سنگ توالت!
چه قدر تو سنگ دلی
لا اقل پیراهن یارم را به من بازگردان.
چه غباری دل تو را گرفته است!
که با بارش مدام سیفون هم دل تو وا نمیشود.
اما این بدان
من سخت ایستاده ام
چون کوه وتا موبایلموندی
مرا خواب آرام حرام است.
و این طوری شد که توی یه روز گرم تابستون :
آپاردی سلر موبایلی.......
خود ماجرا رو به دلایل اخلاقی نمیشه توضیح داد ولی دیگه باید متوجه شده باشین که آره دیگه!
نتایج اخلاقی:
1: به هیچ وجه من الوجوه مولایلتونو توی جیب پیراهن نزارین.
2: اصلا مگه فلان جا جای موبایل بردنه تازه به دوران رسیده!
3: کیست مرا یاری کند چون از طرف خانواده به پاس20 سال بی احتیاطی تحریم مالی شدم.
4: الانم میرم موبایلو بدم تعمیراتی پس منو موبایلمو دعا کنین.
5: همین بود حرفم تموم شد قطع کن دیگه!!!!!
که در آن اس ام اس ها زندانی!
مثل هر ایرانی
موبایلی داشتمی
گاهگاهی اس ام اسی مینوشتم به شما
که در آن زمزمه جرعه نابی مخفی!
آه ای سخت سپید ای سنگ توالت!
چه قدر تو سنگ دلی
لا اقل پیراهن یارم را به من بازگردان.
چه غباری دل تو را گرفته است!
که با بارش مدام سیفون هم دل تو وا نمیشود.
اما این بدان
من سخت ایستاده ام
چون کوه وتا موبایلموندی
مرا خواب آرام حرام است.
و این طوری شد که توی یه روز گرم تابستون :
آپاردی سلر موبایلی.......
خود ماجرا رو به دلایل اخلاقی نمیشه توضیح داد ولی دیگه باید متوجه شده باشین که آره دیگه!
نتایج اخلاقی:
1: به هیچ وجه من الوجوه مولایلتونو توی جیب پیراهن نزارین.
2: اصلا مگه فلان جا جای موبایل بردنه تازه به دوران رسیده!
3: کیست مرا یاری کند چون از طرف خانواده به پاس20 سال بی احتیاطی تحریم مالی شدم.
4: الانم میرم موبایلو بدم تعمیراتی پس منو موبایلمو دعا کنین.
5: همین بود حرفم تموم شد قطع کن دیگه!!!!!
Sunday, August 06, 2006
عوارض جانبی قسمت دوم
راستش چون مچ چپم شکسته و با دست راستم حتی نمیتونم خودکار بگیرم چه برسه به اینکه بنویسم.تصمیم گرفتم خیلی محترمانه و صمیمانه به استاد ریاضی بفهمونم که موضوع از چه قراره.
در نتیجه بعد از کلاس با یکی از مودبانه ترین تیریپ های زندگیم رفتم پیشش و گفتم:سلام استاد خیلی شرمندم! میتونم یه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
استاد که از این همه احترام کف کرده بود(آخه تو دانشکده علوم از این جور چیزا کم پیش میاد بنابه مشاهدات شخصی) یه چند لحظه نگاه کرد به دستم به نظرم اومد که مغزش داره پردازش میکنه!
بعد بهش ماجری مچمو گفتم.
بعدش گفت خوب شما که مشکلی نداری این دست چپتونه!
و من مجبور شدم که اثبات کنم تو دنیا یه عده قلیلی با دست راستشون نمینویسن و به اونا چپدست گفته میشه.
بعد استاد دراومد گفت: خب که چی؟
منم گفتم:خوب آی کیو یعنی من یه میرزا بنویس استخدام کنم بیاد سر جلسه تا من بگم اون بنویسه(اون آی کیو رو تو دلم گفتم)
من تقریبا داشتم مطمئن میشدم که نه نمیگه که مثل همیشه حدسم اشتباه در اومد. طرف گفت امکان نداره حتی اگه قرار باشه من به عنوان استادت بشم میرزا بنویس.!!!!
آقا هرچی ما نوشابه براش باز کردیم اون گفت نوشابه ضرر داره و پا نداد.
بهش گفتم خوب من چیکار کنم؟
برگشت گفت: خوب برو دستتو درست کن!!!!!!!!!!!!!!
ومن تمام راه خونه تو فکر این بودم که کسی که دکترای ریاضی داره و ادعای منطق و استدلال داره چه جمله قشنگی نثار من کرد!!
حالا از اینا گذشته به نظر شما من باید چه کوهی رو منفجر کنم و خاکشو رو سرم بریزم؟
در نتیجه بعد از کلاس با یکی از مودبانه ترین تیریپ های زندگیم رفتم پیشش و گفتم:سلام استاد خیلی شرمندم! میتونم یه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
استاد که از این همه احترام کف کرده بود(آخه تو دانشکده علوم از این جور چیزا کم پیش میاد بنابه مشاهدات شخصی) یه چند لحظه نگاه کرد به دستم به نظرم اومد که مغزش داره پردازش میکنه!
بعد بهش ماجری مچمو گفتم.
بعدش گفت خوب شما که مشکلی نداری این دست چپتونه!
و من مجبور شدم که اثبات کنم تو دنیا یه عده قلیلی با دست راستشون نمینویسن و به اونا چپدست گفته میشه.
بعد استاد دراومد گفت: خب که چی؟
منم گفتم:خوب آی کیو یعنی من یه میرزا بنویس استخدام کنم بیاد سر جلسه تا من بگم اون بنویسه(اون آی کیو رو تو دلم گفتم)
من تقریبا داشتم مطمئن میشدم که نه نمیگه که مثل همیشه حدسم اشتباه در اومد. طرف گفت امکان نداره حتی اگه قرار باشه من به عنوان استادت بشم میرزا بنویس.!!!!
آقا هرچی ما نوشابه براش باز کردیم اون گفت نوشابه ضرر داره و پا نداد.
بهش گفتم خوب من چیکار کنم؟
برگشت گفت: خوب برو دستتو درست کن!!!!!!!!!!!!!!
ومن تمام راه خونه تو فکر این بودم که کسی که دکترای ریاضی داره و ادعای منطق و استدلال داره چه جمله قشنگی نثار من کرد!!
حالا از اینا گذشته به نظر شما من باید چه کوهی رو منفجر کنم و خاکشو رو سرم بریزم؟
Saturday, August 05, 2006
آتلیه
خوب عکاس امروز دیگه باید کارتو درست انجام بدی
امروز یه عکس خوب میخام یه عکس عالی برای پوسترم.
قربان فکر نکنم امروزم عکس خوبی بشه آخه بازم یادتون رفته نقابتونو بیارین.
امروز یه عکس خوب میخام یه عکس عالی برای پوسترم.
قربان فکر نکنم امروزم عکس خوبی بشه آخه بازم یادتون رفته نقابتونو بیارین.
Friday, August 04, 2006
عوارض جانبی
رفتم فوتبال افتادم مچم شکست
بیمارستان
گچ
خونه
درد
نتایج اخلاقی:
1:شما نیز مثل من به این جمله ایمان بیارید که معلولیت محدودیت است نه ناتوانی.
2: اگه روزی روزگاری چپ دست بودید و بر حسب اتفاق مچ دست چپتون هم شکست اصلا خجالت نکشین که مامانتون براتون لقمه بگیره!
3: مچ دست من شکست اما شما دل هیچ کسو نشکنین( نگو چه ربطی داره چون هیچ ربطی نداره)
4: ای کاش یه کمی دست راستم می تونست بنویسه!
5: درد از عوارض طبیعی شکستگیه اما بیایین قول شرف بدیم که دیگه به هیچ دکتری فحش خانوادگی ندیم.
6:بیاین قول بدیم دیگه هیچ وقت از اکانت خواهرمون دزدی نکنیم چون مجازاتش قطع دست بود که این دفعه با تخفیف شکستگی شد.
7: حتما از دستشویی نوع فرنگی آن استفاده کنید(به دلایل امنیتی از ارائه توضیحات بیشتر معذوریم)
8: فراموش نکین که روی گچتون حتما بنویسید : رفیق بی کلک مادر. یا بنویسید بیمه حضرت ابوالفضل.
بیمارستان
گچ
خونه
درد
نتایج اخلاقی:
1:شما نیز مثل من به این جمله ایمان بیارید که معلولیت محدودیت است نه ناتوانی.
2: اگه روزی روزگاری چپ دست بودید و بر حسب اتفاق مچ دست چپتون هم شکست اصلا خجالت نکشین که مامانتون براتون لقمه بگیره!
3: مچ دست من شکست اما شما دل هیچ کسو نشکنین( نگو چه ربطی داره چون هیچ ربطی نداره)
4: ای کاش یه کمی دست راستم می تونست بنویسه!
5: درد از عوارض طبیعی شکستگیه اما بیایین قول شرف بدیم که دیگه به هیچ دکتری فحش خانوادگی ندیم.
6:بیاین قول بدیم دیگه هیچ وقت از اکانت خواهرمون دزدی نکنیم چون مجازاتش قطع دست بود که این دفعه با تخفیف شکستگی شد.
7: حتما از دستشویی نوع فرنگی آن استفاده کنید(به دلایل امنیتی از ارائه توضیحات بیشتر معذوریم)
8: فراموش نکین که روی گچتون حتما بنویسید : رفیق بی کلک مادر. یا بنویسید بیمه حضرت ابوالفضل.
Tuesday, August 01, 2006
رنگ خودم
عزیزم این رنگش چطوره؟
ببین چه آبیه قشنگیه. رنگ چشات.
یا این یکی رو ببین سفیده مثل اون قلب پاکت.
:من فقط قرمز خودمو میخوام رنگ خونتو و همشو. همه ی قرمزی خونتو. من فقط رنگ خودمو می خوام.!
ببین چه آبیه قشنگیه. رنگ چشات.
یا این یکی رو ببین سفیده مثل اون قلب پاکت.
:من فقط قرمز خودمو میخوام رنگ خونتو و همشو. همه ی قرمزی خونتو. من فقط رنگ خودمو می خوام.!
Monday, July 31, 2006
گرفتار
وقتي كه دستاي باد قفسه مرغ گرفتارو شكست
شوق پروازو نداشت
وقتي كه چلچله ها خبر فصل بهارو ميدادن
عشق آوازو نداشت
شوق پروازو نداشت
وقتي كه چلچله ها خبر فصل بهارو ميدادن
عشق آوازو نداشت
Sunday, July 23, 2006
دانایی توانایی است
خوب بچه ها 10 ثانیه دیگه روی آنتنیم.
سه دو یک حرکت
سلام سلام به تو ایرونی باحال و اهل عشق و حال حالت چطوره؟
خانواده خوبن بابا ماما آبجی کوچیکه اقدس خانوم همسایتون همه خوبن؟
خوب از پشت گوشی به من میگن که وقت کمه. پس با هم میریم سراغ اولین شرکت کننده.
الو؟ الو؟(چند ثانیه گذشت).خب مثل اینکه ارتباط ما با بیننده.....الواونجا تلوزیونه؟ بله انگار ارتباط برقرار شده.
الو سلام میشه خودتونو معرفی کنین؟ در ذمن صدای گیرنده تونو هم ببندین!!!!(برای ان امین بار)
الو سلام اینجانب سکینه دانااز روستای کج قولنج هستم.
سلام خانوم دانا به مسابقه ما خوش اومدین با روال مسابقه آشنا که هستین؟
بله
پس شما در همین اول 100 هزار تومان برنده شدین!خوب قسمت اول مسابقه سوالات دینی هستش آماده این؟
بله
سوال اول: مکه در کدام کشور واقع است؟
1:سومالی
2:بورکینافاسو
3:آمریکا
4:عربستان
آقای مجری راهنمایی بکنین.
چشم به عنوان راهنمایی آمریکا و سومالی نیستن.
بورکینافاسو؟
نه یه فرصت دیگه دارین
آمریکا؟
نخیر خانوم آمریکا و بورکینافاسو و سومالی نیستن
عربستان؟
آفرین عجب معلوماتی! احسنت شما برنده 200 هزار تومن دیگه شدین.
به عنوان سوال دوم: حاجی به چه کسی گفته می شود؟
1:به کس خاصی گفته نمیشود
2:به کسی که بقیه به او حاجی گویند
3:به کسی که به سفر حج رفته باشد
4:همه گزینه ها
آقای مجری راهنمایی.
بله خوب گزینه های 1و2و نیست
گزینه 4؟
بله قبول میکنیم منظورشون همون گزینه 3 بود.
و خانوم دانا از روستای کج قولنج مسابقه را به همین شیوه ادامه داده و 5 میلیون تومان برنده شد و به مرحله نهایی نیز راه بیافت.
سه دو یک حرکت
سلام سلام به تو ایرونی باحال و اهل عشق و حال حالت چطوره؟
خانواده خوبن بابا ماما آبجی کوچیکه اقدس خانوم همسایتون همه خوبن؟
خوب از پشت گوشی به من میگن که وقت کمه. پس با هم میریم سراغ اولین شرکت کننده.
الو؟ الو؟(چند ثانیه گذشت).خب مثل اینکه ارتباط ما با بیننده.....الواونجا تلوزیونه؟ بله انگار ارتباط برقرار شده.
الو سلام میشه خودتونو معرفی کنین؟ در ذمن صدای گیرنده تونو هم ببندین!!!!(برای ان امین بار)
الو سلام اینجانب سکینه دانااز روستای کج قولنج هستم.
سلام خانوم دانا به مسابقه ما خوش اومدین با روال مسابقه آشنا که هستین؟
بله
پس شما در همین اول 100 هزار تومان برنده شدین!خوب قسمت اول مسابقه سوالات دینی هستش آماده این؟
بله
سوال اول: مکه در کدام کشور واقع است؟
1:سومالی
2:بورکینافاسو
3:آمریکا
4:عربستان
آقای مجری راهنمایی بکنین.
چشم به عنوان راهنمایی آمریکا و سومالی نیستن.
بورکینافاسو؟
نه یه فرصت دیگه دارین
آمریکا؟
نخیر خانوم آمریکا و بورکینافاسو و سومالی نیستن
عربستان؟
آفرین عجب معلوماتی! احسنت شما برنده 200 هزار تومن دیگه شدین.
به عنوان سوال دوم: حاجی به چه کسی گفته می شود؟
1:به کس خاصی گفته نمیشود
2:به کسی که بقیه به او حاجی گویند
3:به کسی که به سفر حج رفته باشد
4:همه گزینه ها
آقای مجری راهنمایی.
بله خوب گزینه های 1و2و نیست
گزینه 4؟
بله قبول میکنیم منظورشون همون گزینه 3 بود.
و خانوم دانا از روستای کج قولنج مسابقه را به همین شیوه ادامه داده و 5 میلیون تومان برنده شد و به مرحله نهایی نیز راه بیافت.
Wednesday, July 19, 2006
شوکران
یه جایی توی دور ترین جای بعیدترین بعد انتهای ذهن دو نفر یه جام خوش رنگ شوکران تظاهر می کرد.
هر دو با تمام نیرو گریه کردن تا شوکران رو به نشانه عشق بی کران تقدیم کنن به بعدی.
ولی گریه هر دو اونارو به مهمونی خودش برد و اطراف همون وقتی که من و تو داشتیم مرگ رو استخاره می کردیم!
و مرگ تنها استخاره تو رو قبول کرد و تنها استخاره تو رو.
هر دو با تمام نیرو گریه کردن تا شوکران رو به نشانه عشق بی کران تقدیم کنن به بعدی.
ولی گریه هر دو اونارو به مهمونی خودش برد و اطراف همون وقتی که من و تو داشتیم مرگ رو استخاره می کردیم!
و مرگ تنها استخاره تو رو قبول کرد و تنها استخاره تو رو.
Tuesday, July 18, 2006
مکان!!
مکان: یک روستای خیالی و بسیار بسیار دور افتاده به نام قره زیگیل.
زمان: قدیم
میدان اصلی روستا در گرم ترین موقع روز:
یک حوض که تا نیمه پر آب بود. چند تا الاغ لاغر و مردنی اطراف پرسه میزدن.دور میدان یک درخت چند صد ساله که وسطش خالی شده بود. یک کافی شاپ با موزیک راک اند رول!. یک آغل قدیمی و کثیف. یک باشکاه یوگا و استپ و یک باشگاه بیلیارد قرار داشت.
کلا ده میدون یک دستی داشت.
از نمای دور خونه های ده مثل کلاه های پاپتی چند نفر بیکار بود که از نظر قدی با هم اختلاف فاحشی داشتند.
از دور گله مشهدی نوروز معلوم بود که با گرد و خاک خاصی به سمت میدون میومدن. وقتی گله به میدون رسید گوسفندای تشنه شروع کردن به آب خوردن.
مشهدی نوروز گیتار برقیشو که تو صحرا برای گوسفنداش میزد به کنار گذاشت و چپقشو چاق کرد و دود و مه غلیظی راه انداخت.
از طرف دیگیه میدون ظفرعلی دوان دوان خودشو به میدون رسوند و رفت بالای سکوی استخر و شروع کرد به داد زدن.
وقتی ظفرعلی داد زد آب پرید تو گلوی یکی از گوسفندا پس گوسفنده گفت: هوی گوسفند چرا داد میزنی؟
ظفرعلی این جسارتو نشنیده گرفت و دوباره داد زد: هووووووووی هوووووووی ملت قره زیگیل بیایین که فنا شدم و از این حرفا.
کدخدا که اتاقش مشرف به میدون بود دستگاه دو ثابتشو خاموش کرد و از پنجره داد زد: چته ظفرعلی مگه آمپلی فایر قورت دادی؟
ظفرعلی گفت:کدخدا به مردم اس ام اس بزن که بیان میدون.
اما اس ام اس لازم نبود همه ملت ریختن میدون. مردم قره زیگیل کلا مردم خیلی باحال و ساده دل و بهداشتی بودن!
مشهدی عماد که تازه نوکیا ( ان نود) خریده بود داشت اونو به مشهدی کریم نشون میداد.
مشهدی بابا به خاطر مرگ سید برت سیاه پوشیده بود.
عسگر خان که داشت سیستم او داون گوش میداد به طرز فجیعی هد میزد و بعضی وقتا خیلی آروم میگفت: وای وای؟
ظفرعلی: آهای مردم بدبخت شدم.
مردم: چرا؟ چرا؟
ظفرعلی: وبلاگم فیلتر شده.
مردم: چرا؟چرا؟
و ظفرعلی آهی از ته دل کشید و شروع به گریه کردن کرد.
مشهدی بابا گفت بیچاره ظفرعلی داره تلف میشه.
کدخدا گفت باید یه فکری بکنیم.
بقیه ملت با لحنی حماسی گفتن: اره باید یه فکری بکنیم!
بعد مشهدی بابا به ظفر علی گفت بیا بریم خونه ما تا ببینیم چی کار میشه کرد.
ساعت ها از خونه مشهدی بابا صدایی نمیومد تا اینکه طرفای شب ظفر علی با خوشحالی تمام دوید تو میدونو گفت: درست شد درست شد.
کدخدا پرسید چه طور و ملت پرسیدن: چه طور؟
ظفر علی گفت: نگو من تو پست آخرم نوشتم: سکسکه سیری چند سکه؟ و سیستم هوشمند فیلترینگ هم به اشتباه افتاده و.........
زمان: قدیم
میدان اصلی روستا در گرم ترین موقع روز:
یک حوض که تا نیمه پر آب بود. چند تا الاغ لاغر و مردنی اطراف پرسه میزدن.دور میدان یک درخت چند صد ساله که وسطش خالی شده بود. یک کافی شاپ با موزیک راک اند رول!. یک آغل قدیمی و کثیف. یک باشکاه یوگا و استپ و یک باشگاه بیلیارد قرار داشت.
کلا ده میدون یک دستی داشت.
از نمای دور خونه های ده مثل کلاه های پاپتی چند نفر بیکار بود که از نظر قدی با هم اختلاف فاحشی داشتند.
از دور گله مشهدی نوروز معلوم بود که با گرد و خاک خاصی به سمت میدون میومدن. وقتی گله به میدون رسید گوسفندای تشنه شروع کردن به آب خوردن.
مشهدی نوروز گیتار برقیشو که تو صحرا برای گوسفنداش میزد به کنار گذاشت و چپقشو چاق کرد و دود و مه غلیظی راه انداخت.
از طرف دیگیه میدون ظفرعلی دوان دوان خودشو به میدون رسوند و رفت بالای سکوی استخر و شروع کرد به داد زدن.
وقتی ظفرعلی داد زد آب پرید تو گلوی یکی از گوسفندا پس گوسفنده گفت: هوی گوسفند چرا داد میزنی؟
ظفرعلی این جسارتو نشنیده گرفت و دوباره داد زد: هووووووووی هوووووووی ملت قره زیگیل بیایین که فنا شدم و از این حرفا.
کدخدا که اتاقش مشرف به میدون بود دستگاه دو ثابتشو خاموش کرد و از پنجره داد زد: چته ظفرعلی مگه آمپلی فایر قورت دادی؟
ظفرعلی گفت:کدخدا به مردم اس ام اس بزن که بیان میدون.
اما اس ام اس لازم نبود همه ملت ریختن میدون. مردم قره زیگیل کلا مردم خیلی باحال و ساده دل و بهداشتی بودن!
مشهدی عماد که تازه نوکیا ( ان نود) خریده بود داشت اونو به مشهدی کریم نشون میداد.
مشهدی بابا به خاطر مرگ سید برت سیاه پوشیده بود.
عسگر خان که داشت سیستم او داون گوش میداد به طرز فجیعی هد میزد و بعضی وقتا خیلی آروم میگفت: وای وای؟
ظفرعلی: آهای مردم بدبخت شدم.
مردم: چرا؟ چرا؟
ظفرعلی: وبلاگم فیلتر شده.
مردم: چرا؟چرا؟
و ظفرعلی آهی از ته دل کشید و شروع به گریه کردن کرد.
مشهدی بابا گفت بیچاره ظفرعلی داره تلف میشه.
کدخدا گفت باید یه فکری بکنیم.
بقیه ملت با لحنی حماسی گفتن: اره باید یه فکری بکنیم!
بعد مشهدی بابا به ظفر علی گفت بیا بریم خونه ما تا ببینیم چی کار میشه کرد.
ساعت ها از خونه مشهدی بابا صدایی نمیومد تا اینکه طرفای شب ظفر علی با خوشحالی تمام دوید تو میدونو گفت: درست شد درست شد.
کدخدا پرسید چه طور و ملت پرسیدن: چه طور؟
ظفر علی گفت: نگو من تو پست آخرم نوشتم: سکسکه سیری چند سکه؟ و سیستم هوشمند فیلترینگ هم به اشتباه افتاده و.........
Saturday, July 15, 2006
خیلی بیشتر
می خوام بگم که دوستت دارم خیلی بیشتر از اینکه بتونی تصور کنی.
خیلی بیشتر از تصور همه دنیا.
من امروز 19 ساله نیستم من امروز خیلی بچم اون قدر که دیگه خجالت یا غرور باعث نشه احساسمو ابراز کنم.
هر لحظه دلواپسیتو به قیمت دنیا می خرم .
ارادتمند تو پسرت.
خیلی بیشتر از تصور همه دنیا.
من امروز 19 ساله نیستم من امروز خیلی بچم اون قدر که دیگه خجالت یا غرور باعث نشه احساسمو ابراز کنم.
هر لحظه دلواپسیتو به قیمت دنیا می خرم .
ارادتمند تو پسرت.
Wednesday, July 12, 2006
حکایت رستم و بابایی(زال):قسمت دوم
پس رستم قدم در راه بگذاشت با دلی غمین و قلبی اندوهناک و فول آف فکر!
چون به شمال رسیدندی رستم دوستان را الوداء گفته و به سوی کوه قاف روانه گردید از برای دیدن سیمرغ.
در راه رستم به این اندیشید که چگونه برای جلو انداختن وقت ویزیت خویش به دروغ گفته که از شهرستان زنگ زده است!!.
پس به پیش سیمرغ رسید و ساعاتی در خفا با او سخن بگفت و در هنگام خروج بسته ای از وی بگرفته راه سرای را پیش گرفت.
آن وقت که رستم به سرای رسید زال بسا شادی نمود و روبه پسر کرده وگفت: دنیا دیگر مثل تو ندارد.
ندارد و نمی تواند بیاورد!!!!!!!!
روزی رستم برای خریدن اکانت از سرای دخول نموده بود که زال در کمد او نخی سیگار بیافت و پس از تفتیش اتاق وی مقادیر متنابهی دایره(سی دی) های خواننده های ترکی و رقاصه های عربی و هندی و چه و چه یافت نمود. و در موبایل او مقادیر بسیاری اس ام اس های خفن کشف نمود.
آن زمان که زال عکس ضعیفه ای را زیر بالش رستم بدید نیک پی ببرد که رستمش از یاد رفته و بر باد رفته و از این جور چیزا گشته است.
زال هیچ رستم را نگفت. پس بلیطی رفت و برگشت گرفت کوه قاف را از برای دیدن سیمرغ.
سیمرغ چون زال را غمین بدید بگفت: از چه رو تو را حال دگرگون شده است؟ و زال واقعه را بازگو نمود.
سیمرغ ابتدا نگاه عاقل اندر سفیهی نمود زال را سپس به مدت ده دقیقه از خنده روده بر گردید.
زال که مجنون گشتن خویش را قریب میدید فریاد بر آورد که:هو قشنگ برای چی می خندی؟ چته؟ کرم داری؟
و آنگاه که سیمرغ از خندیدن فارغ گردید چنین بگفت:
چند روز پیش رستم اومد پیش من و بهم گفت که بابام الگوی منه و من می خام راه اونو ادامه بدم.
بعد رستم یه مقدار از عکسهای جوونی تو رو از من گرفت و یه مقدار از رفتارای جوونیت پرسید و رفت.
چون به شمال رسیدندی رستم دوستان را الوداء گفته و به سوی کوه قاف روانه گردید از برای دیدن سیمرغ.
در راه رستم به این اندیشید که چگونه برای جلو انداختن وقت ویزیت خویش به دروغ گفته که از شهرستان زنگ زده است!!.
پس به پیش سیمرغ رسید و ساعاتی در خفا با او سخن بگفت و در هنگام خروج بسته ای از وی بگرفته راه سرای را پیش گرفت.
آن وقت که رستم به سرای رسید زال بسا شادی نمود و روبه پسر کرده وگفت: دنیا دیگر مثل تو ندارد.
ندارد و نمی تواند بیاورد!!!!!!!!
روزی رستم برای خریدن اکانت از سرای دخول نموده بود که زال در کمد او نخی سیگار بیافت و پس از تفتیش اتاق وی مقادیر متنابهی دایره(سی دی) های خواننده های ترکی و رقاصه های عربی و هندی و چه و چه یافت نمود. و در موبایل او مقادیر بسیاری اس ام اس های خفن کشف نمود.
آن زمان که زال عکس ضعیفه ای را زیر بالش رستم بدید نیک پی ببرد که رستمش از یاد رفته و بر باد رفته و از این جور چیزا گشته است.
زال هیچ رستم را نگفت. پس بلیطی رفت و برگشت گرفت کوه قاف را از برای دیدن سیمرغ.
سیمرغ چون زال را غمین بدید بگفت: از چه رو تو را حال دگرگون شده است؟ و زال واقعه را بازگو نمود.
سیمرغ ابتدا نگاه عاقل اندر سفیهی نمود زال را سپس به مدت ده دقیقه از خنده روده بر گردید.
زال که مجنون گشتن خویش را قریب میدید فریاد بر آورد که:هو قشنگ برای چی می خندی؟ چته؟ کرم داری؟
و آنگاه که سیمرغ از خندیدن فارغ گردید چنین بگفت:
چند روز پیش رستم اومد پیش من و بهم گفت که بابام الگوی منه و من می خام راه اونو ادامه بدم.
بعد رستم یه مقدار از عکسهای جوونی تو رو از من گرفت و یه مقدار از رفتارای جوونیت پرسید و رفت.
Shine On You Crazy diamond!
Only For YOu Syd:
Remember when you were young,
You shone like the sun.
Shine on you crazy diamond.
Now there's a look in your eyes,
Like black holes in the sky.
Shine on you crazy diamond.
You were caught on the crossfire
Of childhood and stardom,
Blown on the steel breeze.
Come on you target for faraway laughter,
Come on you stranger, you legend, you martyr, and shine!
You reached for the secret too soon,
You cried for the moon.
Shine on you crazy diamond.
Threatened by shadows at night,
And exposed in the light.
Shine on you crazy diamond.
Well you wore out your welcome
With random precision,
Rode on the steel breeze.
Come on you raver, you seer of visions,
Come on you painter, you piper, you prisoner, and shine!
Remember when you were young,
You shone like the sun.
Shine on you crazy diamond.
Now there's a look in your eyes,
Like black holes in the sky.
Shine on you crazy diamond.
You were caught on the crossfire
Of childhood and stardom,
Blown on the steel breeze.
Come on you target for faraway laughter,
Come on you stranger, you legend, you martyr, and shine!
You reached for the secret too soon,
You cried for the moon.
Shine on you crazy diamond.
Threatened by shadows at night,
And exposed in the light.
Shine on you crazy diamond.
Well you wore out your welcome
With random precision,
Rode on the steel breeze.
Come on you raver, you seer of visions,
Come on you painter, you piper, you prisoner, and shine!
Tuesday, July 11, 2006
حکایت رستم و بابایی(زال):قسمت اول
آن گاه که رستم از مادر زاده شدی چند ماه بیشتر نداشتی!!!
تقدیر وی بر هیچ کس معلوم نبودی جز بر خدای.
زال چون پسر بدید بسا خوشحالی نمود و بسا نعره ها بر آورد که: ایول عجب بچه تپلی!
چون زال از کودکی مهارتی خاص در نوشابه باز کنی کسب نموده بود و ارادات خاصی به یک عده از ما بهتران داشت نام پسر را راستم نهاد اما چون شناسنامه بر او بگرفتند او را رستم نامیدند همچون کسی که اسم وی در شناسنامه غضنفر بودی و خانواده وی را آبتین صدا همی زنند!!.
زال چون با فردوسی قرارداد بسته بودی بسیار جهد کرد تا رستم بسی قوی بنیه بار آید.
پس او را از همان کودکی در انواع کلاس ها از جمله :استپ_شنای قورباغه_جیملاستیک_نقاشی!_ هنر های تجسمی نوین و قص الی هذه ثبت نام نمود تا رستم را قوی بنیه نماید.
پس رستم بسی ورزیده گردید در انواع مهارتها از جمله جان گولر بازی و جنگولک بازی و …
زال چون رستم را چون پاره تن دوست داشتی او را کامپیو تری خریده بود پنتیوم رابع و از برای آن دایره(سی دی) هایی بسیار مفرح و مثبت خریده بودی.
پس سالها به خوبی و خوشی بگذشت تا روزی رستم زال را بگفت: بابایی من می خوام با برو بچز برم شمال یه کمی پول بده بینیم با!
و پدر چون پسر بسی دوست داشت چند فقره تراول او را دادی از برای خوش بودن با رفقا.
پس زال پسر را نیک ببوسید و با چشمی گریان او را راهی سفر نمود.
تقدیر وی بر هیچ کس معلوم نبودی جز بر خدای.
زال چون پسر بدید بسا خوشحالی نمود و بسا نعره ها بر آورد که: ایول عجب بچه تپلی!
چون زال از کودکی مهارتی خاص در نوشابه باز کنی کسب نموده بود و ارادات خاصی به یک عده از ما بهتران داشت نام پسر را راستم نهاد اما چون شناسنامه بر او بگرفتند او را رستم نامیدند همچون کسی که اسم وی در شناسنامه غضنفر بودی و خانواده وی را آبتین صدا همی زنند!!.
زال چون با فردوسی قرارداد بسته بودی بسیار جهد کرد تا رستم بسی قوی بنیه بار آید.
پس او را از همان کودکی در انواع کلاس ها از جمله :استپ_شنای قورباغه_جیملاستیک_نقاشی!_ هنر های تجسمی نوین و قص الی هذه ثبت نام نمود تا رستم را قوی بنیه نماید.
پس رستم بسی ورزیده گردید در انواع مهارتها از جمله جان گولر بازی و جنگولک بازی و …
زال چون رستم را چون پاره تن دوست داشتی او را کامپیو تری خریده بود پنتیوم رابع و از برای آن دایره(سی دی) هایی بسیار مفرح و مثبت خریده بودی.
پس سالها به خوبی و خوشی بگذشت تا روزی رستم زال را بگفت: بابایی من می خوام با برو بچز برم شمال یه کمی پول بده بینیم با!
و پدر چون پسر بسی دوست داشت چند فقره تراول او را دادی از برای خوش بودن با رفقا.
پس زال پسر را نیک ببوسید و با چشمی گریان او را راهی سفر نمود.
Sunday, July 09, 2006
خاطره محمود آباد قسمت دوم
حرفا از اونجا مونده بود که وسطای بند حجت به ما زنگ زد که آقا بر گردین دروازه مهاباد.!!
خلاصه از روی ناچاری تصمیم بر این شد که برگردیم دروازا! مهابات!
وقتی که موضوع قطعی شد به راننده عشقیمون گفتیم که ما رو برگردون دروازا مهاباد.
بعد از کلی اعصاب خورد کنی راه افتادیم.
تو راه وقتی راننده از دید زدن فارغ! شد و حال گرفته ما رو دید شروع کرد به خاطره گفتنش از جوونیش اونم چه خاطره ای.
عمو برامون از روزایی گفت که به خاطر طرف تا استانبول هم رفته بود!!!! شما خاطره گفتنشو تصور کنین با یه موسیقی غمگین از ماهسون!.
جیگرم براش کباب شد از طرفی دائم داشتم خندیدنمو به سرفه تبدیل می کردم. حال فرخ دیدنی بود که سرشو برده بود زیر اون کلاه توریستی دخترانش و فقط می شد لرزش بدنشو دید.
خلاصه رسیدیم به دروازا مهاباد و ...
چشمتون روز بد نبینه حجت ما رو برد ترمینال مینیبوس های ده و ما سوار مینیبوس روستای شهید پرور و قهرمان پرور محمود آباد کرد(به عبارتی ماحمت آبات).
صحنه پنجم(داخل مینیبوس):تیپ و قیافه ما با اون کلاه و عینک دودی کذایی فرخ یه جوری بود که هر کی سوار مینیبوس میشد برای 5 دقیقه تمام ما رو نگاه میکرد.مطمئنم تو نگاه اول به ما فکر میکردن توریستیم.
هیچ وقت نگاهای معصومانه اون بچه روستایی رو که خیلی هم بهداشتی بود از یادم نمیره که تا آخر سفر چشم از ما ور نداشت و در انتها هم نفهمید ما از کدوم جهنمی پیدامون شده!
آرزوی هر ایرانی! بود که این سفر هر چه زودتر تموم شه.
صحنه ششم(بعد از پیاده شدن از مینیبوس و طی مقادیر متنابهی راه)
وضعیت ما به گونه ای بود که میگم
حجت:مثل یه تراکتور جلوی همه حرکت میکرد و کوله حداقل 30 کیلویی خودشو بدون هیچ ناراحتی حمل میکرد.
به سوالای بچه ها که :هوی حجت فلان فلان....پس کی میرسیم؟با خونسردی خاصی جواب میداد.
رضا:وضع رضا بسا دیدنی بود پاچه شلوارشو کرده بود زیر جوراباش.دکمه های پیرنشو تا ته باز کرده بود و زیر پوشه سفیدش کاملا بهش میومد.
فرخ:با اون کلاهش که مزحکه خاص و عام شده بود.از طرفی حساسیتش عود کرده بود و یه بسته دستمال کاغذی 200 برگ رو داشت تموم میکرد!
با این حال ذات خبیصش بیکار نبود و در نتیجه تمام باغ های سر راه رو غارت کرد.
خلیل(دوست هم شهری فرشید سلماسلی): معمولا شریک جرم فرخ تو غارت کردنه باغا بود.
تو هر 20 متر یه برگ سیگار میکشید! به طوری که دور سرش یه هاله دود بود.
فرشید: تو راه داشت آبشار نیاگارا رو با آبشار شلماش مقایسه میکرد! یا مثلا گیر داده بود که گوته اهل یکی از دهات سلماس بوده!!!.
خودم: با کلاهی که از خواهرم کش رفته بودم به شدت درگیری داشتم .
وقتی کلاه درست بود عینکم بینیمو اذیت میکرد.
وقتی عینکم درست بود جلومو نمیدیدم چون کلاه درست نبود.
وقتی هم هر دو تا درست بودن شلوارم شل میشد و چون دستام پر بود دیگه خودتون میدونین.
تو راه به کلمون زد که چون امیر ناز کرده و نیومده کمی اذیتش کنیم دقت کنین فقط کمی.
وسطای راه امیر زنگ زد که آقا کجای بندین که منم میخوام بیام ما هم که از خدامون بود هر بار بهش یه حرفی گفتیم یه بار بهش گفتیم اولای بندیم یه بار گفتیم آخرای بندیم یه بار گفتیم طرفای سدیم خلاصه امیرو کلی پیجوندیم.
جاتون خالی دفعه آخر زنگ زد و با حالت اهتزار گفت که آقا من طرفای مرزم پس شما کجایین؟!!!! و ما بهش گفتیم که سر کارت گذاشته بودیم ما اصلا بند نرفتیم.
صحنه هفتم(رسیدیم به محل مورد نظر)
بعد از عبور از یه ده کرد نشین و کلی متلک شنیدن از طرف دخترای ده مذکور رسیدیم به محل مورد نظر.
خواستیم آتشی به پا داریم و ولیمه ای دهیم یاران را.
حجت: خلیل میشه یه کم هیزم جم کنی.
خلیل:حتما من کارمو بلدم
و خلیل درخت گردوی کهنی را به کل از ریشه در آورد!!!
خلاصه کبابو تناول کردیم و جای شما را خالی نگه داشتیم.
و با تکرار همان سبک بازی های موقع آمدن عزم برگشتن نمودیم.
خلاصه از روی ناچاری تصمیم بر این شد که برگردیم دروازا! مهابات!
وقتی که موضوع قطعی شد به راننده عشقیمون گفتیم که ما رو برگردون دروازا مهاباد.
بعد از کلی اعصاب خورد کنی راه افتادیم.
تو راه وقتی راننده از دید زدن فارغ! شد و حال گرفته ما رو دید شروع کرد به خاطره گفتنش از جوونیش اونم چه خاطره ای.
عمو برامون از روزایی گفت که به خاطر طرف تا استانبول هم رفته بود!!!! شما خاطره گفتنشو تصور کنین با یه موسیقی غمگین از ماهسون!.
جیگرم براش کباب شد از طرفی دائم داشتم خندیدنمو به سرفه تبدیل می کردم. حال فرخ دیدنی بود که سرشو برده بود زیر اون کلاه توریستی دخترانش و فقط می شد لرزش بدنشو دید.
خلاصه رسیدیم به دروازا مهاباد و ...
چشمتون روز بد نبینه حجت ما رو برد ترمینال مینیبوس های ده و ما سوار مینیبوس روستای شهید پرور و قهرمان پرور محمود آباد کرد(به عبارتی ماحمت آبات).
صحنه پنجم(داخل مینیبوس):تیپ و قیافه ما با اون کلاه و عینک دودی کذایی فرخ یه جوری بود که هر کی سوار مینیبوس میشد برای 5 دقیقه تمام ما رو نگاه میکرد.مطمئنم تو نگاه اول به ما فکر میکردن توریستیم.
هیچ وقت نگاهای معصومانه اون بچه روستایی رو که خیلی هم بهداشتی بود از یادم نمیره که تا آخر سفر چشم از ما ور نداشت و در انتها هم نفهمید ما از کدوم جهنمی پیدامون شده!
آرزوی هر ایرانی! بود که این سفر هر چه زودتر تموم شه.
صحنه ششم(بعد از پیاده شدن از مینیبوس و طی مقادیر متنابهی راه)
وضعیت ما به گونه ای بود که میگم
حجت:مثل یه تراکتور جلوی همه حرکت میکرد و کوله حداقل 30 کیلویی خودشو بدون هیچ ناراحتی حمل میکرد.
به سوالای بچه ها که :هوی حجت فلان فلان....پس کی میرسیم؟با خونسردی خاصی جواب میداد.
رضا:وضع رضا بسا دیدنی بود پاچه شلوارشو کرده بود زیر جوراباش.دکمه های پیرنشو تا ته باز کرده بود و زیر پوشه سفیدش کاملا بهش میومد.
فرخ:با اون کلاهش که مزحکه خاص و عام شده بود.از طرفی حساسیتش عود کرده بود و یه بسته دستمال کاغذی 200 برگ رو داشت تموم میکرد!
با این حال ذات خبیصش بیکار نبود و در نتیجه تمام باغ های سر راه رو غارت کرد.
خلیل(دوست هم شهری فرشید سلماسلی): معمولا شریک جرم فرخ تو غارت کردنه باغا بود.
تو هر 20 متر یه برگ سیگار میکشید! به طوری که دور سرش یه هاله دود بود.
فرشید: تو راه داشت آبشار نیاگارا رو با آبشار شلماش مقایسه میکرد! یا مثلا گیر داده بود که گوته اهل یکی از دهات سلماس بوده!!!.
خودم: با کلاهی که از خواهرم کش رفته بودم به شدت درگیری داشتم .
وقتی کلاه درست بود عینکم بینیمو اذیت میکرد.
وقتی عینکم درست بود جلومو نمیدیدم چون کلاه درست نبود.
وقتی هم هر دو تا درست بودن شلوارم شل میشد و چون دستام پر بود دیگه خودتون میدونین.
تو راه به کلمون زد که چون امیر ناز کرده و نیومده کمی اذیتش کنیم دقت کنین فقط کمی.
وسطای راه امیر زنگ زد که آقا کجای بندین که منم میخوام بیام ما هم که از خدامون بود هر بار بهش یه حرفی گفتیم یه بار بهش گفتیم اولای بندیم یه بار گفتیم آخرای بندیم یه بار گفتیم طرفای سدیم خلاصه امیرو کلی پیجوندیم.
جاتون خالی دفعه آخر زنگ زد و با حالت اهتزار گفت که آقا من طرفای مرزم پس شما کجایین؟!!!! و ما بهش گفتیم که سر کارت گذاشته بودیم ما اصلا بند نرفتیم.
صحنه هفتم(رسیدیم به محل مورد نظر)
بعد از عبور از یه ده کرد نشین و کلی متلک شنیدن از طرف دخترای ده مذکور رسیدیم به محل مورد نظر.
خواستیم آتشی به پا داریم و ولیمه ای دهیم یاران را.
حجت: خلیل میشه یه کم هیزم جم کنی.
خلیل:حتما من کارمو بلدم
و خلیل درخت گردوی کهنی را به کل از ریشه در آورد!!!
خلاصه کبابو تناول کردیم و جای شما را خالی نگه داشتیم.
و با تکرار همان سبک بازی های موقع آمدن عزم برگشتن نمودیم.
Saturday, July 08, 2006
خاطره محمود آباد:قسمت اول
روز پنجشنبه 10 جمادی الثانی و مصادف با 15 تیر تو اتاقم و تو عوالم خواب و بیداری بودم که سیریش(اسم موبایلم) زنگ زد اول خواستم جواب ندم ولی وجدان بیدارم هشدار داد که ممکنه قضیه مرگ زندگی در میون باشه! پس جواب دادم.
پشت خط فرشید بود همون که شاگرد اوله دستمال... تو کله دانشکده فنیه.
بدون هیچ مقدمه رفت سر اصل مطلب:صاباح اوشاخلارینان جدیریخ اشیه گلیسن کدو؟
و اون بالایی یعنی فردا با برو بچز میریم بیرون توام میایی کدو؟( کلمه آخری لغتیه که فرشید برای نزدیک ترین دوستاش به کار میبره).
و من که در معذور گیر کرده بودم به ناچار و با اکراه(آره جون..) قبول کردم.
قرارو مدارا گذاشته شد و همه چیز داشت عالی پیش میرفت.فقط دو تا مشکل کوچیک داشتیم یکی اینکه اصلا معلوم نبود می خاییم کجا بریم و کی بریم! و دیگه اینکه امیر ضد حال زد که نمیام و همه تلاش های دیپلماتیک بچه ها برای راضی کردنش جواب نداد.
صحنه اول(ساعت 10): تو زیر زمین خونه به وحشیانه ترین روش های ممکن میخوام حصیر 3 متری رو فشرده کنم به نیم متر! ولی حصیر همچون اسب سر کش پا نمیده و من دراین هنگام دارم خودم و همه برو بچز رو با کلمات آنچنانی مورد لطف قرار میدم.
صحنه دوم(داخل یه سواری ساعت 10.30): سیریش خط نمیده صدای ضبط راننده بلنده.و راننده میانسال اما باحال و تا حدودی عجیب ما هیچ صحنه ای رو تو خیابون از دست نمیده و به هشدار های من و فرخ در مورد جطرات جدی تصادف با جدول هیچ اهمیتی قائل نیست.
صحنه سوم(اول بند): با تلاش های بی وقفه من و کمک غیبی بالاخره سیریش آنتل! میده تو این موقع فرخ راننده رو راضی میکنه که دو دقیقه صدای اون شهرام شبپره رو کم کنه!
:الو سلام فرشید هارداسیز
: س..لا..م ک..د.و ( قطع و وصل)
:الو بو مخابرات چیخاردانین...
تو این وضعیت فقط ما رو تصور کنین. فرخ عصبی شده. راننده میگه بابا بی خیال جوون باید اهل کیف و هال باشه. ومن دارم با تمام سرعت ریدیال میکنم.
صحنه چهارم(نگه داشتیم وسطای بند): صورتمو تکیه دادم به شیشه عقب ماشن و دارم یه سری حرکات جان گولر در میارم تا صدا قطع نشه.
:الو فرشید بیز بند دییخ سیز هارداسیز؟
:الو سلام علی حجتم آقا بند کنسل اولده دورون گلین دروازا مهابادا!!!!!!!
و اونایی که اهل ارومیه هستن میدونن که اون جمله بالایی میتونه از صد تا فحش هم بدتر باشه. حرفابه درازا کشید ادامشو تو قسمت دوم میگم.
پشت خط فرشید بود همون که شاگرد اوله دستمال... تو کله دانشکده فنیه.
بدون هیچ مقدمه رفت سر اصل مطلب:صاباح اوشاخلارینان جدیریخ اشیه گلیسن کدو؟
و اون بالایی یعنی فردا با برو بچز میریم بیرون توام میایی کدو؟( کلمه آخری لغتیه که فرشید برای نزدیک ترین دوستاش به کار میبره).
و من که در معذور گیر کرده بودم به ناچار و با اکراه(آره جون..) قبول کردم.
قرارو مدارا گذاشته شد و همه چیز داشت عالی پیش میرفت.فقط دو تا مشکل کوچیک داشتیم یکی اینکه اصلا معلوم نبود می خاییم کجا بریم و کی بریم! و دیگه اینکه امیر ضد حال زد که نمیام و همه تلاش های دیپلماتیک بچه ها برای راضی کردنش جواب نداد.
صحنه اول(ساعت 10): تو زیر زمین خونه به وحشیانه ترین روش های ممکن میخوام حصیر 3 متری رو فشرده کنم به نیم متر! ولی حصیر همچون اسب سر کش پا نمیده و من دراین هنگام دارم خودم و همه برو بچز رو با کلمات آنچنانی مورد لطف قرار میدم.
صحنه دوم(داخل یه سواری ساعت 10.30): سیریش خط نمیده صدای ضبط راننده بلنده.و راننده میانسال اما باحال و تا حدودی عجیب ما هیچ صحنه ای رو تو خیابون از دست نمیده و به هشدار های من و فرخ در مورد جطرات جدی تصادف با جدول هیچ اهمیتی قائل نیست.
صحنه سوم(اول بند): با تلاش های بی وقفه من و کمک غیبی بالاخره سیریش آنتل! میده تو این موقع فرخ راننده رو راضی میکنه که دو دقیقه صدای اون شهرام شبپره رو کم کنه!
:الو سلام فرشید هارداسیز
: س..لا..م ک..د.و ( قطع و وصل)
:الو بو مخابرات چیخاردانین...
تو این وضعیت فقط ما رو تصور کنین. فرخ عصبی شده. راننده میگه بابا بی خیال جوون باید اهل کیف و هال باشه. ومن دارم با تمام سرعت ریدیال میکنم.
صحنه چهارم(نگه داشتیم وسطای بند): صورتمو تکیه دادم به شیشه عقب ماشن و دارم یه سری حرکات جان گولر در میارم تا صدا قطع نشه.
:الو فرشید بیز بند دییخ سیز هارداسیز؟
:الو سلام علی حجتم آقا بند کنسل اولده دورون گلین دروازا مهابادا!!!!!!!
و اونایی که اهل ارومیه هستن میدونن که اون جمله بالایی میتونه از صد تا فحش هم بدتر باشه. حرفابه درازا کشید ادامشو تو قسمت دوم میگم.
Thursday, July 06, 2006
Sunday, July 02, 2006
میرزا ظفرالدین!
میرزا ظفر الدین شاعری بود بس شهره خاص و عام.
روزی هنگامی که خسبیده بود در عوالم خواب به کلش زد که دیوانی بسازد به کل تهی از معنی. که هم ملت را فکر بر آن باشد که طرف خاص است و هم سیم و زری از حاکم بستاند.
الیوم الموعود میرزا پیش حاکم رفته فکر خود به او عرضه داشت و چون حاکم اصولا از جان گولر بازی نیک خوشش می آمد در دم پذیرفته و لیک شرطی بر آن گذاشت.
شرط این گونه بود که دیوان بعد از پابلیش توسط جمعی از آقایان فرزانه و بزرگوار بررسی شده و به ازای هر بیت با معنی آن یک دندان میرزا کنده و به سرش کوفته شودا!.
باری میرزا قبول نموده و مشغول به فعل سرودن گردید.
میرزا در این کار از آخرین متد های ... شعر گویی و نهایت اراجیف ممکنه استفاده نمود تا دیوان به پایان رسید.
اما چه سود که فرزانگان پیروزی میرزا را بر نتافته و در دیوانش سه بیت با معنی یافتند. پس سه دندان او کشیده بر سرش کوفتند!.
و اما آن سه بیت با معنی:
اگر عاقلی بخیه بر مو نزن!
بجز پنبه بر نعل آهو مزن!
سوی مطبخ افکن ره کوچه را!
منه در بغل آش آلوچه را!!
که نعل از تحمل مربا شود!
به صبر آسیا کهنه حلوا شود!!!!!
روزی هنگامی که خسبیده بود در عوالم خواب به کلش زد که دیوانی بسازد به کل تهی از معنی. که هم ملت را فکر بر آن باشد که طرف خاص است و هم سیم و زری از حاکم بستاند.
الیوم الموعود میرزا پیش حاکم رفته فکر خود به او عرضه داشت و چون حاکم اصولا از جان گولر بازی نیک خوشش می آمد در دم پذیرفته و لیک شرطی بر آن گذاشت.
شرط این گونه بود که دیوان بعد از پابلیش توسط جمعی از آقایان فرزانه و بزرگوار بررسی شده و به ازای هر بیت با معنی آن یک دندان میرزا کنده و به سرش کوفته شودا!.
باری میرزا قبول نموده و مشغول به فعل سرودن گردید.
میرزا در این کار از آخرین متد های ... شعر گویی و نهایت اراجیف ممکنه استفاده نمود تا دیوان به پایان رسید.
اما چه سود که فرزانگان پیروزی میرزا را بر نتافته و در دیوانش سه بیت با معنی یافتند. پس سه دندان او کشیده بر سرش کوفتند!.
و اما آن سه بیت با معنی:
اگر عاقلی بخیه بر مو نزن!
بجز پنبه بر نعل آهو مزن!
سوی مطبخ افکن ره کوچه را!
منه در بغل آش آلوچه را!!
که نعل از تحمل مربا شود!
به صبر آسیا کهنه حلوا شود!!!!!
Monday, June 26, 2006
سوز
همین یه شب قول میدم فردا حتما پولتونو بدم.سوز شدیدی صورت مرد رو می سوزوند.
صاحب خونه که حوصلش سر رفته بود داد زد: بدبخت بی چیز الان یه هفتس که کرایه خونت عقب افتاده کرایه ماه پیشم که ندادی. اگه دستت زیر دستگاه مونده به من ربطی نداره . می خواستی یه شیفت کار کنی که جلوی دستگاه خوابت نبره.
مرد همین چیزارو از صاحب کارش هم شنیده بود.
رضا به پای صاحب خونه افتاد همین طور که اشک می ریخت و التماس می کرد نگران این بود که نکنه فاطمه صدای شکستن غرورشو بشنوه.
صاحب خونه گفت: التماس فایده نداره و شروع کرد به ریختن اثاثیه مرد به بیرون.
چند دقیقه بعد
اون بود و فاطمه و سوز وحشتناک زمستون که انگار شاکی از اومدن بهار داشت آخرین قدرتشو نشون می داد .
فاطمه باردار بود . رضا کت پارشو در آورد و به تن فاطمه کرد اما چاره نکرد فاطمه داشت میلرزید. زخم دستش دوباره سر باز کرده بود و داشت ازش خون میومد.
پاهاش سست شد کنار دیوار پیش فاطمه نشست فاطمه از لرز سرشو روی سینه رضا گذاشت.
اشک تو چشای رضا حلقه زد . مرد به تمام زندگیش فکر کرد به فقر و نداریش به بیکسیش تو این شهر کثیف به اینکه غرورش زیر هجم نامردا له شد ولی هیچی نگفت.
و مرد فکر کرد به فاطمه که تمام زندگیش بود و همه عشقش.
فاطمه دیگه نمی لرزید. تمام بدن رضا بی حس شده بود برای بار آخر و با تمام نیرویی که داشت دستاشو رو به آسمون کرد و گفت: خدایا راضیم به رضای تو.
فردا صبح قبل از اینکه سگهای ولگرد تمام صورت رضا و فاطمه رو چپاول کنن خورشید طلوع کرده بود.
صاحب خونه که حوصلش سر رفته بود داد زد: بدبخت بی چیز الان یه هفتس که کرایه خونت عقب افتاده کرایه ماه پیشم که ندادی. اگه دستت زیر دستگاه مونده به من ربطی نداره . می خواستی یه شیفت کار کنی که جلوی دستگاه خوابت نبره.
مرد همین چیزارو از صاحب کارش هم شنیده بود.
رضا به پای صاحب خونه افتاد همین طور که اشک می ریخت و التماس می کرد نگران این بود که نکنه فاطمه صدای شکستن غرورشو بشنوه.
صاحب خونه گفت: التماس فایده نداره و شروع کرد به ریختن اثاثیه مرد به بیرون.
چند دقیقه بعد
اون بود و فاطمه و سوز وحشتناک زمستون که انگار شاکی از اومدن بهار داشت آخرین قدرتشو نشون می داد .
فاطمه باردار بود . رضا کت پارشو در آورد و به تن فاطمه کرد اما چاره نکرد فاطمه داشت میلرزید. زخم دستش دوباره سر باز کرده بود و داشت ازش خون میومد.
پاهاش سست شد کنار دیوار پیش فاطمه نشست فاطمه از لرز سرشو روی سینه رضا گذاشت.
اشک تو چشای رضا حلقه زد . مرد به تمام زندگیش فکر کرد به فقر و نداریش به بیکسیش تو این شهر کثیف به اینکه غرورش زیر هجم نامردا له شد ولی هیچی نگفت.
و مرد فکر کرد به فاطمه که تمام زندگیش بود و همه عشقش.
فاطمه دیگه نمی لرزید. تمام بدن رضا بی حس شده بود برای بار آخر و با تمام نیرویی که داشت دستاشو رو به آسمون کرد و گفت: خدایا راضیم به رضای تو.
فردا صبح قبل از اینکه سگهای ولگرد تمام صورت رضا و فاطمه رو چپاول کنن خورشید طلوع کرده بود.
Thursday, June 15, 2006
اراجیف سیال ذهنی قسمت دوم
حکایت چگونگی کشف کاغذ.
آنگاه که خواجه ذکریای نارازی(ابوی مرحوم ذکریای رازی) کشف نمود سلول های بنیادین را!
خواست که همه گیتی را آگه کند از این فعل خویشتن.
خواجه را پنتیمومی بود ثالث(تری). رامش یک صد و دو ده و هشت بودی آن گونه که اگر مصابیح(ویندوز) ان را مجهول پی نصب می نمودی در دم هنگ نمودی.
باری خواجه ما با هر سختی دایره (سی دی) آفیس خویش را که فول آف خش بود در درگاه قرار دادی و با تمنا به پی سی خویش آن را نصب نمودی.
آنگاه که ورد نصب شدی خواجه را حال نیک خوش آمد و بزمی به پا ساخت در این پرده:قرمزته تراختور(منظور از تراختور تیم محبوب تراکتور سازی تبریز است(مترجم)).
چون لحظات محنت بگذشت و خواجه تکست خویش را تایپ نمود خواست که آن را پابلیش کناد.
از قدیم خواجه را پرینتری بود سنگشکن(مترادف کلمه اصیل ترکی داش دئویر). چون خواجه پرینتر را روشن نمود چند ثانیه ای به سکوت گذشت پس ازآن سکوت پر از فریب پرینتر نیک فریاد در داد که:هو نفهم پس کاغذت کو؟
و خواجه را حال دگر گون شد و روزگاری از خویش همی بپرسید که کاغذ کو؟ آن گونه که اهل بیت از وی امید ببریدند.
تا سر به صحرا و بیابان گذاشت از بهر کشف کاغذ و در این مجاهده نمود تا به بخارا رسید!
در بخارا روزی اس ام اسی او را رسید با این مضمون :کجایی قشنگ؟.....
بیا بابا پول دادیم ممد رفت از سر کوچه چند تا آ چهار خرید.!
خواجه چون این بدید .گوشه دنجی در بخارا اختیار نمود . نشانه ای بر سفت ترین دیوار بخارا گذاشت ضربدر شکل. فاصله ای گرفت بعید. از حالت سکون شروع به حرکت نمود وبا شتابی ثابت حرکت نموده و سر مبارک را با تکانه ای زیاد به دیوار کوبید و در دم افقی گردید.
در پزشکی قانونی آن هنگام که جعبه سیاه خواجه را باز خوانی نمودند نیک بدیدند که در لحظه آخر این گونه بگفت:چون به مرگ مغزی میمیرم اعضای بدنمو اهدا کنین.!!؟؟
آنگاه که خواجه ذکریای نارازی(ابوی مرحوم ذکریای رازی) کشف نمود سلول های بنیادین را!
خواست که همه گیتی را آگه کند از این فعل خویشتن.
خواجه را پنتیمومی بود ثالث(تری). رامش یک صد و دو ده و هشت بودی آن گونه که اگر مصابیح(ویندوز) ان را مجهول پی نصب می نمودی در دم هنگ نمودی.
باری خواجه ما با هر سختی دایره (سی دی) آفیس خویش را که فول آف خش بود در درگاه قرار دادی و با تمنا به پی سی خویش آن را نصب نمودی.
آنگاه که ورد نصب شدی خواجه را حال نیک خوش آمد و بزمی به پا ساخت در این پرده:قرمزته تراختور(منظور از تراختور تیم محبوب تراکتور سازی تبریز است(مترجم)).
چون لحظات محنت بگذشت و خواجه تکست خویش را تایپ نمود خواست که آن را پابلیش کناد.
از قدیم خواجه را پرینتری بود سنگشکن(مترادف کلمه اصیل ترکی داش دئویر). چون خواجه پرینتر را روشن نمود چند ثانیه ای به سکوت گذشت پس ازآن سکوت پر از فریب پرینتر نیک فریاد در داد که:هو نفهم پس کاغذت کو؟
و خواجه را حال دگر گون شد و روزگاری از خویش همی بپرسید که کاغذ کو؟ آن گونه که اهل بیت از وی امید ببریدند.
تا سر به صحرا و بیابان گذاشت از بهر کشف کاغذ و در این مجاهده نمود تا به بخارا رسید!
در بخارا روزی اس ام اسی او را رسید با این مضمون :کجایی قشنگ؟.....
بیا بابا پول دادیم ممد رفت از سر کوچه چند تا آ چهار خرید.!
خواجه چون این بدید .گوشه دنجی در بخارا اختیار نمود . نشانه ای بر سفت ترین دیوار بخارا گذاشت ضربدر شکل. فاصله ای گرفت بعید. از حالت سکون شروع به حرکت نمود وبا شتابی ثابت حرکت نموده و سر مبارک را با تکانه ای زیاد به دیوار کوبید و در دم افقی گردید.
در پزشکی قانونی آن هنگام که جعبه سیاه خواجه را باز خوانی نمودند نیک بدیدند که در لحظه آخر این گونه بگفت:چون به مرگ مغزی میمیرم اعضای بدنمو اهدا کنین.!!؟؟
Tuesday, May 30, 2006
Saturday, May 27, 2006
Khaje in EXTASY !
… از شیخ خویش شنیدم که از شیخش روایت نمودی که شیخ وی نیز چنین می گفت ! به روز شنبه , نیمه الربیع الثانی مریدان شیخ ما جمع همی ¬گردیدند , وز بهر روزگار و ضعیفگان کوته پاچه (شلوار برمودایی) شکایات بسیار به یکدیگر بردندی همی .
ثالت الیوم بگذشت و شکیب به قحط آمد , زین جهت ساعتی نعره سر بدادند و به خانقاه شیخ همی فرود بیامدند.
حالیا یکی از مریدان بانگ در داد که : ای شیخ , خداوند تو را شاد کناد ! دراز مدتی ست که در بلاد ما ضعفگان گرافیک بالا , کوته پاچه همی پوشند و زین البسه بسیار بر تن همی کنند . ز مذمت آن ندایی ده , باشد که ضعیفگان کوته پاچه بر تن همی نکنند .
شیخ لمحه ای در تفکر مستغرق بگشت و همی نعره سر بداد که : خموش ! در کوته پاچه فواید کبیر نهفته باشدی شمایان ندانید و در مذمتش هیچ مگویم ؛ من چنین کنم , شمایان نیز چنین کنید ؛ باشد که رستگار همی شوید !
مریدان را فک ضایل بگشتی . در زمان بانگ سر بدادندی که این شیخ : فواید کبیره بر ما , بر همی شمار .
باری علی ای حال شیخ ندا همی داد که زان زمان که ضعیفگان کوته پاچه برپوشند , پسران به پایین بنگرند و سر به زیر گردند بهکذا …
به کتابت خواجه صابر صحیح الحال
ثالت الیوم بگذشت و شکیب به قحط آمد , زین جهت ساعتی نعره سر بدادند و به خانقاه شیخ همی فرود بیامدند.
حالیا یکی از مریدان بانگ در داد که : ای شیخ , خداوند تو را شاد کناد ! دراز مدتی ست که در بلاد ما ضعفگان گرافیک بالا , کوته پاچه همی پوشند و زین البسه بسیار بر تن همی کنند . ز مذمت آن ندایی ده , باشد که ضعیفگان کوته پاچه بر تن همی نکنند .
شیخ لمحه ای در تفکر مستغرق بگشت و همی نعره سر بداد که : خموش ! در کوته پاچه فواید کبیر نهفته باشدی شمایان ندانید و در مذمتش هیچ مگویم ؛ من چنین کنم , شمایان نیز چنین کنید ؛ باشد که رستگار همی شوید !
مریدان را فک ضایل بگشتی . در زمان بانگ سر بدادندی که این شیخ : فواید کبیره بر ما , بر همی شمار .
باری علی ای حال شیخ ندا همی داد که زان زمان که ضعیفگان کوته پاچه برپوشند , پسران به پایین بنگرند و سر به زیر گردند بهکذا …
به کتابت خواجه صابر صحیح الحال
Monday, May 22, 2006
اندر کرامات خواجه ما
خواجه ما بقال را پرسید باده اهل بیت(نوشابه خانواده) همی داری؟
بقال جواب براورد که دارمی.خواجه بگفت به مجرد ها هم عرضه می داری؟
از مریدان شنیدم که مریدان دیگر از دیگری نقل همی کردند که خواجه در طفولیت از برای غرق نمودن سفینه تحت البحر(زیر دریایی) درب آن را زده و گریخته بودا.
بقال جواب براورد که دارمی.خواجه بگفت به مجرد ها هم عرضه می داری؟
از مریدان شنیدم که مریدان دیگر از دیگری نقل همی کردند که خواجه در طفولیت از برای غرق نمودن سفینه تحت البحر(زیر دریایی) درب آن را زده و گریخته بودا.
Monday, May 15, 2006
Saturday, May 13, 2006
دل عقده سر خورده
یه روز معمولی تو یه کلاس معمولی.
خوب بچه ها این قسمت هم تموم شد اگه بتونین بفهمین و اون مغرتونو کار بندازین قسمت مهمیه حتما 2 تا تست تو کنکور داره!
صدای زمزمه مانند معلم که تو گوشش می پیچید.
معلم که انگار از تدریسش خیلی خوشش اومده بود سرش رو بلند کرد تا کلاسو زیر چشمی نظاره کنه.
پسر ساکت و همیشه تنها تو گوشه کلاس نشسته بود. معلم یادش نمیومد که حتی یه بار هم بهش گفته باشه ساکت! و این معلمو به شدت عصبی می کرد.
پسر اون قدر ساکت بود که معلم از خداش بود یه حرکت کوچیک انجام بده تا اونو تنبیه کنه.
چشم معلم افتاد به تکه کاغذی پاره ای که جلوی پسر بود نزدیک تر رفت وقتی به اون رسید خواست که کاغذو بگیره پسر قایمش کرد ولی معلم بالاخره با زور اونو گرفت.
برق شرارت تو چشای معلم کاملا معلوم بود.
آقایون نگاه کنید شما در مقابل شاعر قرن ایستادید. نظر شما چیه حافظ ثانی؟ و پسر هیچ نگفت.
هنوز تو اون مغز پوکت نرفته که وقتی ازت چیزی پرسیدن باید جواب بدی؟
یا خانوادت وقتشو نداشتن که بهت یاد بدن ادب و کمال چیه؟
پسر هیچ نگفت.
معلم که لحظه لحظه خشمش بیشتر می شد با فریاد گفت خوب بزارین ببینیم این شاعر نابغه ما چی گفته؟
تو رسیدی به سپیدی ها به نور
منو بیم مرگ بی نشون و دور
منو این ترانه های بی جواب
تو و ویرونی و خاک بی حجاب
معلم بین هر بیت صبر می کرد تا بچه ها حسابی بخندن . بعد از چند دقیقه معلم رو به پسر کرد و گفت:می خواستم یه چیزی بهتون بگم آقای هنرمند می خواستم بگم این واقعا بی معنی ترین و ابتدایی ترین شعری بود که شنیدم تو فکر کردی چی هستی تو هیچی نیستی چه برسه به یه شاعر......
بعد از این حرفا معلم احساس سبکی خاصی می کرد انگار حرفایی رو که یک عمر نکفته بود بازگو کرده بود.بعد معلم اون شعرها رو تو جیبش گذاشت! و پسر باز هم چیزی نگفت.
حالا دیگه زنگ خورده بود و همون راه بی پایان همیشگی و همون طعنه ها تنهایی زیبا و زشت پسر قصه ما.
آیا شما هم یکی از اون آدمدهایین؟ شاید!
خوب بچه ها این قسمت هم تموم شد اگه بتونین بفهمین و اون مغرتونو کار بندازین قسمت مهمیه حتما 2 تا تست تو کنکور داره!
صدای زمزمه مانند معلم که تو گوشش می پیچید.
معلم که انگار از تدریسش خیلی خوشش اومده بود سرش رو بلند کرد تا کلاسو زیر چشمی نظاره کنه.
پسر ساکت و همیشه تنها تو گوشه کلاس نشسته بود. معلم یادش نمیومد که حتی یه بار هم بهش گفته باشه ساکت! و این معلمو به شدت عصبی می کرد.
پسر اون قدر ساکت بود که معلم از خداش بود یه حرکت کوچیک انجام بده تا اونو تنبیه کنه.
چشم معلم افتاد به تکه کاغذی پاره ای که جلوی پسر بود نزدیک تر رفت وقتی به اون رسید خواست که کاغذو بگیره پسر قایمش کرد ولی معلم بالاخره با زور اونو گرفت.
برق شرارت تو چشای معلم کاملا معلوم بود.
آقایون نگاه کنید شما در مقابل شاعر قرن ایستادید. نظر شما چیه حافظ ثانی؟ و پسر هیچ نگفت.
هنوز تو اون مغز پوکت نرفته که وقتی ازت چیزی پرسیدن باید جواب بدی؟
یا خانوادت وقتشو نداشتن که بهت یاد بدن ادب و کمال چیه؟
پسر هیچ نگفت.
معلم که لحظه لحظه خشمش بیشتر می شد با فریاد گفت خوب بزارین ببینیم این شاعر نابغه ما چی گفته؟
تو رسیدی به سپیدی ها به نور
منو بیم مرگ بی نشون و دور
منو این ترانه های بی جواب
تو و ویرونی و خاک بی حجاب
معلم بین هر بیت صبر می کرد تا بچه ها حسابی بخندن . بعد از چند دقیقه معلم رو به پسر کرد و گفت:می خواستم یه چیزی بهتون بگم آقای هنرمند می خواستم بگم این واقعا بی معنی ترین و ابتدایی ترین شعری بود که شنیدم تو فکر کردی چی هستی تو هیچی نیستی چه برسه به یه شاعر......
بعد از این حرفا معلم احساس سبکی خاصی می کرد انگار حرفایی رو که یک عمر نکفته بود بازگو کرده بود.بعد معلم اون شعرها رو تو جیبش گذاشت! و پسر باز هم چیزی نگفت.
حالا دیگه زنگ خورده بود و همون راه بی پایان همیشگی و همون طعنه ها تنهایی زیبا و زشت پسر قصه ما.
آیا شما هم یکی از اون آدمدهایین؟ شاید!
Tuesday, May 09, 2006
در قونیه
در قونیه به سالکی بر خوردمی گفتد چهل سال بودا که او هر یوم تنها یک بادام همی خورد.عجبا عجبا!
نیک مجاهده کردم تا وی را ملاقات کنمی آنگاه که اجازت یافتم به پیشش شتافته علت جویا شدمی.
در اول خطاب کرد که :اول اون دوربینتو خاموش کن.اجابت کردم.
ایام همان طور گذشت و پیر ما هر روز تنها دانه بادامی تناول مینمود به شهادت دو دیدگان.
روزی که مر مرا طاقت سر آمد نزد او رفته گفتمی حکمت چیست؟
گفت گوشت نزدیک بیاور همی نزدیک بردم با تمام توان فریاد بر آورد که برو به آن شیخ علی ... خل بگو که چه شد این تخلیه چاه؟
نیک مجاهده کردم تا وی را ملاقات کنمی آنگاه که اجازت یافتم به پیشش شتافته علت جویا شدمی.
در اول خطاب کرد که :اول اون دوربینتو خاموش کن.اجابت کردم.
ایام همان طور گذشت و پیر ما هر روز تنها دانه بادامی تناول مینمود به شهادت دو دیدگان.
روزی که مر مرا طاقت سر آمد نزد او رفته گفتمی حکمت چیست؟
گفت گوشت نزدیک بیاور همی نزدیک بردم با تمام توان فریاد بر آورد که برو به آن شیخ علی ... خل بگو که چه شد این تخلیه چاه؟
دانی؟
دانی که چنگ و عود چه تقرير میکنند
پنهان خوريد باده که تعزير میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عيب جوان و سرزنش پير میکنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز
باطل در اين خيال که اکسير میکنند
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد
مشکل حکايتيست که تقرير میکنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب
تا خود درون پرده چه تدبير میکنند
تشويش وقت پير مغان میدهند باز
اين سالکان نگر که چه با پير میکنند
صد ملک دل به نيم نظر میتوان خريد
خوبان در اين معامله تقصير میکنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدير میکنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاين کارخانهايست که تغيير میکنند
می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نيک بنگری همه تزوير میکنند
پنهان خوريد باده که تعزير میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عيب جوان و سرزنش پير میکنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز
باطل در اين خيال که اکسير میکنند
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد
مشکل حکايتيست که تقرير میکنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب
تا خود درون پرده چه تدبير میکنند
تشويش وقت پير مغان میدهند باز
اين سالکان نگر که چه با پير میکنند
صد ملک دل به نيم نظر میتوان خريد
خوبان در اين معامله تقصير میکنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدير میکنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاين کارخانهايست که تغيير میکنند
می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نيک بنگری همه تزوير میکنند
Thursday, May 04, 2006
و اما حکایت غذا خور خانه خرابات(سلف دانشکده فنی)
حال که بر آن شدم این حکایت را کتابت همی کنم سخت مشمعز و منقلب گردیدمی از وصف این مقال.
اطعام دانشپویان بر 4 فعل است که به افعال اربعه شهیرند.
1:صبح هنگام سر آشپز از سرای به مطبخ می شود به همراه بیل حیاط سرای خویش و آن هنگام که کارگران در مطبخ دست و صورت و دماغ خویش را بر برنجان شستند فعل نخست خاتمه می یابد.
چون سر آشپز میزان دمبه های موجود در مطبخ را فراوان پنداشت چونان که خود نیز گرخید ! تصمیم بر آن میشود که آن یوم یوم الکباب همی بود و آن وقت که سر آشپز خاک و خاشاک بیل حیاط سرای خویش را با برنجان طبخ نمود فعل دوم به پایان میرسد.
3:طریق اولی و نیک مهم از راه همی رسد. در این مقام هم بیل مزبور به کار آمده و مقادیر متنابهی کافور بر طعام اضافت داردی.مریدان گویند اگر سیاووش (رحمه اله)می دانست که کافور نیز کاربرد دو طرفه داردی هرگز از برای عبور از آتش بر خود کافور نمیزدی.
و اما فعل چهارم:و خوراندن آن طعام رادیو اکتیویته بر ما جماعت دانشپو. با دو دیدگان به روشنی دیدم که هر چه طعام رادیو اکتیو تر دانشپو در مقام خوردن در تعجیل تر ! بینوا دانشپو رویین تن گردید از بس در این فعل مجاهده نمودی.
از کرامات الکباب همین بس که مقاومت کششی و خمشی و حتی برشی آن به عنوان مرجع دیگر مواد پلاستیته انتخاب گردیده بودا.
حال آنکه هر دانشپوی معمولی و نه سخت عجول هر الکباب را در 10 دقیقه تناول همی دارد !
باری این نیز غذا خور خانه و آداب آن باشد که مقبول آید مریدان را.
اطعام دانشپویان بر 4 فعل است که به افعال اربعه شهیرند.
1:صبح هنگام سر آشپز از سرای به مطبخ می شود به همراه بیل حیاط سرای خویش و آن هنگام که کارگران در مطبخ دست و صورت و دماغ خویش را بر برنجان شستند فعل نخست خاتمه می یابد.
چون سر آشپز میزان دمبه های موجود در مطبخ را فراوان پنداشت چونان که خود نیز گرخید ! تصمیم بر آن میشود که آن یوم یوم الکباب همی بود و آن وقت که سر آشپز خاک و خاشاک بیل حیاط سرای خویش را با برنجان طبخ نمود فعل دوم به پایان میرسد.
3:طریق اولی و نیک مهم از راه همی رسد. در این مقام هم بیل مزبور به کار آمده و مقادیر متنابهی کافور بر طعام اضافت داردی.مریدان گویند اگر سیاووش (رحمه اله)می دانست که کافور نیز کاربرد دو طرفه داردی هرگز از برای عبور از آتش بر خود کافور نمیزدی.
و اما فعل چهارم:و خوراندن آن طعام رادیو اکتیویته بر ما جماعت دانشپو. با دو دیدگان به روشنی دیدم که هر چه طعام رادیو اکتیو تر دانشپو در مقام خوردن در تعجیل تر ! بینوا دانشپو رویین تن گردید از بس در این فعل مجاهده نمودی.
از کرامات الکباب همین بس که مقاومت کششی و خمشی و حتی برشی آن به عنوان مرجع دیگر مواد پلاستیته انتخاب گردیده بودا.
حال آنکه هر دانشپوی معمولی و نه سخت عجول هر الکباب را در 10 دقیقه تناول همی دارد !
باری این نیز غذا خور خانه و آداب آن باشد که مقبول آید مریدان را.
Friday, April 28, 2006
از خویش ودر خویش
روزی روزگاری نیک بعید و در بلادی بسیار دور جوانی می زیست حسین نام.
پیشه ای اختیار کرده بود که صورت گری می نمود و لیک بدون قلم و بوم(تصویر بردار صدا و سیما)
چون ام حسین نیک کلید کرد که او را مزدوج کند شیخ ما نیز به ناچار تسلیم شده و محاسن هنرمندانه خویش را به دست قیچی تیز ام خویش امانت نهاده بوزا.
باری ام شیخ ما نیز سخت پی جویی نموده و در آخر دختر حاج صمد بازاری(رحمته اله علیه)را برگزیده و طبل و دهل عروسی را بر پا داشت با این نوا:
دیم دا را رام .... رام رام له له له دیش را را رام رام رام ..... و قص الی هذه.
چند سال پس از همان روزگار نیک بعید و در همان بلاد بسیار دور من با نهیب ضربه طبیب که به قسمت تحتانی بدنم وارد آمد و با شیوه ای غوغا سالارانه انگشت شست پای خویش را در دماغ کرده و به شکوفه ها و باران سلام کردم.
در همان عنفوان کودکی کراماتی از من پدیدار گردید بسیار.چونان که اطبا مجدگانی دادند که نابغه ای در پیش است! اما صد افسوس که شادی والدین طولی نینجامید که بر همگان آشکار گشت که اطبا در خطا رفته اند که در اصل دیوانه ای در راه بودا.
از کرامات همین که در سن 5 با یکی از محبان بر آن شدیم تا سلاحی تهیه کرده و عدهای را از این زوال زندگی برهانیم! اما چون نه سلاح یافتیم و نه در خویش جربزه گربه نگون بختی را اسیر نموده و در یک دادگاه صحرایی وبه جرم تکرار جرم ماضی به موت محکوم نمودیم.
از آن یوم مرا در یاد است که چون گربه بر سر دار برفت دیدگان ببست و بگفت :ان فی حیاتی مماتی و فی مماتی حیاتی و دیگر گربگان خون گریستند.!
و دیگر آنکه در 17 از قضای روزگار مگسی در دهان یکی از مریدان همی شد و من نیز که در معذور افتاده و دست از چاره شسته پیف وپاف را در دهان وی تهی کرده از برای کشتن مگس که کم مانده بود هم مگس و هم مرید بی نوا افقی گردند!
سالها از پی هم گذشت و من بر اندازه پیکرم افزودم و گشتم دانشپو و خود همین دانشپو گردیدنم موضوع تز دکترای یک روان شناخت بود.
خود انگونه همی پنداشتم که عالی مکتب(دانشگاه)مکان انسان های خوش سیرت و خوش صورت است ولی از قضای بد ایام نه خدا هست و نه خرما و همگان سخت عاقل و من دیوانه .حال بر شما مریدان است که بگویید من چه کنم؟
پیشه ای اختیار کرده بود که صورت گری می نمود و لیک بدون قلم و بوم(تصویر بردار صدا و سیما)
چون ام حسین نیک کلید کرد که او را مزدوج کند شیخ ما نیز به ناچار تسلیم شده و محاسن هنرمندانه خویش را به دست قیچی تیز ام خویش امانت نهاده بوزا.
باری ام شیخ ما نیز سخت پی جویی نموده و در آخر دختر حاج صمد بازاری(رحمته اله علیه)را برگزیده و طبل و دهل عروسی را بر پا داشت با این نوا:
دیم دا را رام .... رام رام له له له دیش را را رام رام رام ..... و قص الی هذه.
چند سال پس از همان روزگار نیک بعید و در همان بلاد بسیار دور من با نهیب ضربه طبیب که به قسمت تحتانی بدنم وارد آمد و با شیوه ای غوغا سالارانه انگشت شست پای خویش را در دماغ کرده و به شکوفه ها و باران سلام کردم.
در همان عنفوان کودکی کراماتی از من پدیدار گردید بسیار.چونان که اطبا مجدگانی دادند که نابغه ای در پیش است! اما صد افسوس که شادی والدین طولی نینجامید که بر همگان آشکار گشت که اطبا در خطا رفته اند که در اصل دیوانه ای در راه بودا.
از کرامات همین که در سن 5 با یکی از محبان بر آن شدیم تا سلاحی تهیه کرده و عدهای را از این زوال زندگی برهانیم! اما چون نه سلاح یافتیم و نه در خویش جربزه گربه نگون بختی را اسیر نموده و در یک دادگاه صحرایی وبه جرم تکرار جرم ماضی به موت محکوم نمودیم.
از آن یوم مرا در یاد است که چون گربه بر سر دار برفت دیدگان ببست و بگفت :ان فی حیاتی مماتی و فی مماتی حیاتی و دیگر گربگان خون گریستند.!
و دیگر آنکه در 17 از قضای روزگار مگسی در دهان یکی از مریدان همی شد و من نیز که در معذور افتاده و دست از چاره شسته پیف وپاف را در دهان وی تهی کرده از برای کشتن مگس که کم مانده بود هم مگس و هم مرید بی نوا افقی گردند!
سالها از پی هم گذشت و من بر اندازه پیکرم افزودم و گشتم دانشپو و خود همین دانشپو گردیدنم موضوع تز دکترای یک روان شناخت بود.
خود انگونه همی پنداشتم که عالی مکتب(دانشگاه)مکان انسان های خوش سیرت و خوش صورت است ولی از قضای بد ایام نه خدا هست و نه خرما و همگان سخت عاقل و من دیوانه .حال بر شما مریدان است که بگویید من چه کنم؟
Thursday, April 27, 2006
پیر مرد
عصر یه روز شلوغ بهاری خیابون عطایی جلوی زیر گذر.
توی ردیف طویل فروشنده ها که بلند فریاد می زدن یه پیر مرد تنها نشسته بود.یه حصیر کهنه و رنگ و رو پریده که هم روش نشسته بود و هم چند تا جوراب خاک خورده روشون پهن شده بود.
دست بی رحم باد صدای ضعیف پیر مرد رو می شنید که می گفت آهای جوراب دارم و زمین رو سیاه با بی شرمی لرزیدن مرد رو تو سرمای بعد از خیس شدن تو بارون نظاره میکرد.
هیچ کس توجهی به اون نداشت. همه مردم عین مور و ملخ جلوی یه مغازه حلقه زده بودن که بی کسی و خیلی چیزای دیگه رو رو پنجاه تومان ارزون تر میداد!.
از اتوبوس پیاده شدم رفتم طرفش :پدر جورابا چند؟ با صدایی بسیار ضعیف و با لرزشی محسوس گفت:500 تومان ارزون تر هم می دم.
دو تا جوراب ور داشتم و دو هزار تومن بهش دادم. پول رو گرفت و بسم الهی گفت . معلوم شد سفته اون روزشه!در حالی که ساعت نزدیک 6 عصر بود .جورابارو ور داشتم .چشمای پیر مرد می گفت که هیچ پولی برای بر گردوندن نداره. سرمو بر گندوندم و بلند شدم تحمل اون نگاه عمیق و غمگین تابم رو برید. بغض شدیدی گلوم رو فشار می داد . نذاشتم کسی اشکامو ببینه.
چند ساعتی پرسه بی جواب و خونه.
توی ردیف طویل فروشنده ها که بلند فریاد می زدن یه پیر مرد تنها نشسته بود.یه حصیر کهنه و رنگ و رو پریده که هم روش نشسته بود و هم چند تا جوراب خاک خورده روشون پهن شده بود.
دست بی رحم باد صدای ضعیف پیر مرد رو می شنید که می گفت آهای جوراب دارم و زمین رو سیاه با بی شرمی لرزیدن مرد رو تو سرمای بعد از خیس شدن تو بارون نظاره میکرد.
هیچ کس توجهی به اون نداشت. همه مردم عین مور و ملخ جلوی یه مغازه حلقه زده بودن که بی کسی و خیلی چیزای دیگه رو رو پنجاه تومان ارزون تر میداد!.
از اتوبوس پیاده شدم رفتم طرفش :پدر جورابا چند؟ با صدایی بسیار ضعیف و با لرزشی محسوس گفت:500 تومان ارزون تر هم می دم.
دو تا جوراب ور داشتم و دو هزار تومن بهش دادم. پول رو گرفت و بسم الهی گفت . معلوم شد سفته اون روزشه!در حالی که ساعت نزدیک 6 عصر بود .جورابارو ور داشتم .چشمای پیر مرد می گفت که هیچ پولی برای بر گردوندن نداره. سرمو بر گندوندم و بلند شدم تحمل اون نگاه عمیق و غمگین تابم رو برید. بغض شدیدی گلوم رو فشار می داد . نذاشتم کسی اشکامو ببینه.
چند ساعتی پرسه بی جواب و خونه.
Wednesday, April 26, 2006
هدایت
امروز یه اثر بی نظیر از صادق هدایت به اسمه بوف کور رو برای شما انتخاب کردم باشه که بیشتر بخونیم تا بدونیم که هیچی نمیدونیم!
http://www.banitak.com/infocenter/library/src/hedayat/boof.zip
http://www.banitak.com/infocenter/library/src/hedayat/boof.zip
Tuesday, April 18, 2006
فقیر
ي بينوا كه فقر تو تنها گناه تست
در گوشه اي بمير كه اين راه راه تست
اين گونه گداخته جز داغ ننگ نيست
وين رخت پاره دشمن حال تباه تست
در كوچه هاي يخ زده بيمار و دربدر
جان ميدهي و مرگ تو تنها پناه تست
باور مكن كه در دلشان ميكند اثر
اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه تست
اينجا لباس فاخر كه چشم همه عذرخواه تست
در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا
اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه تست
در گوشه اي بمير كه اين راه راه تست
اين گونه گداخته جز داغ ننگ نيست
وين رخت پاره دشمن حال تباه تست
در كوچه هاي يخ زده بيمار و دربدر
جان ميدهي و مرگ تو تنها پناه تست
باور مكن كه در دلشان ميكند اثر
اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه تست
اينجا لباس فاخر كه چشم همه عذرخواه تست
در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا
اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه تست
Saturday, April 15, 2006
یک قطره رمز آشکار
روز میلادش بود و روز قشنگ زندگیش و روز انتهای آرزوهای بچه گیش.
روزی که قرار بود بابا براش قطار اسباب بازی رو که به خاطرش سه سال تابستونا با باباش کار کرده بود بخره.
تا ریل هاشو به هم وصل کنه و تو تنها اتاق خونشون روشنش کنه از صبح تا شب و از شب تا.........
مرد قصه ما پیرتر از سنش بود از وقتی که فاطمه از پیششون رفته بود (به علت نداری وقتی که می خواست کلیه ش رو بفروشه محل جراحی عفونت میکنه و..) بابایی هم بابا بود و هم فاطمه.
قطار خیلی گرون بود و غرور یه مرد و قولش وقولش به تنها کوچولوی دنیا.
دنیا داشت با بی رحمی کمر مرد قصه ما رو خم می کرد و نهیب قطره های بارون که فریاد میزدن مثل اینکه خوشحال باشن.
فردا صبح : آهای عینک دودی دارم خانوما آقایون زیر قیمت می دم و چه راست میگفت می خواست زیر قیمت بفروشه تا شاید قطارو بخره.
ولی شهر قصه ما بدون خورشید و دلای مردم تیره تیره تر از هر دل تیره ای یا شاید مرد قصه ما یادش رفته بود که نمیشه از روی نقاب عینک زد!
برای هیچ کدوم از آدما قول و غرور یه مرد مفهومی نداشت.
و فریاد های مرد ما و بار سنگین روی دوشش و باز هم فریاد.........
سر مزار :یه نفر داره بی صدا گریه می کنه یعنی نهیب گریش چنان بلنده که هیچکی نمیشنوه(درد دل با خداش و درد دل با دنیاش(فاطمه).
یه روز ابری از همون روزا و توی مغازه:نه
و تلخ ترین نه ی زندگی مرد و خرد شدن غرورش و عیان شدن تلخی و کثیفی این دنیا.
و گریه های کوچولو که هر ثانیش برای مرد مرگ بود و نیستی.
چند دقیقه بعد کوچولو آروم شد و یادش رفت و با دستای کوچیکش صورتشو پاک کرد.
اما کمر مرد قصه ما خم شد اون شب و هر شب بعد از اون رو با اشک گذروند کوچولو یادش رفت اما اون هر شب سخت تر و خونین تر آه کشید و هر شب..........
اون کوچولو یا اون مرد من و توییم با تمام قشنگی های زشت دنیا و نقا روز مرگی مون و زندگی که زیبا ترین شکست ها رو به تو نشون میده.
روزی که قرار بود بابا براش قطار اسباب بازی رو که به خاطرش سه سال تابستونا با باباش کار کرده بود بخره.
تا ریل هاشو به هم وصل کنه و تو تنها اتاق خونشون روشنش کنه از صبح تا شب و از شب تا.........
مرد قصه ما پیرتر از سنش بود از وقتی که فاطمه از پیششون رفته بود (به علت نداری وقتی که می خواست کلیه ش رو بفروشه محل جراحی عفونت میکنه و..) بابایی هم بابا بود و هم فاطمه.
قطار خیلی گرون بود و غرور یه مرد و قولش وقولش به تنها کوچولوی دنیا.
دنیا داشت با بی رحمی کمر مرد قصه ما رو خم می کرد و نهیب قطره های بارون که فریاد میزدن مثل اینکه خوشحال باشن.
فردا صبح : آهای عینک دودی دارم خانوما آقایون زیر قیمت می دم و چه راست میگفت می خواست زیر قیمت بفروشه تا شاید قطارو بخره.
ولی شهر قصه ما بدون خورشید و دلای مردم تیره تیره تر از هر دل تیره ای یا شاید مرد قصه ما یادش رفته بود که نمیشه از روی نقاب عینک زد!
برای هیچ کدوم از آدما قول و غرور یه مرد مفهومی نداشت.
و فریاد های مرد ما و بار سنگین روی دوشش و باز هم فریاد.........
سر مزار :یه نفر داره بی صدا گریه می کنه یعنی نهیب گریش چنان بلنده که هیچکی نمیشنوه(درد دل با خداش و درد دل با دنیاش(فاطمه).
یه روز ابری از همون روزا و توی مغازه:نه
و تلخ ترین نه ی زندگی مرد و خرد شدن غرورش و عیان شدن تلخی و کثیفی این دنیا.
و گریه های کوچولو که هر ثانیش برای مرد مرگ بود و نیستی.
چند دقیقه بعد کوچولو آروم شد و یادش رفت و با دستای کوچیکش صورتشو پاک کرد.
اما کمر مرد قصه ما خم شد اون شب و هر شب بعد از اون رو با اشک گذروند کوچولو یادش رفت اما اون هر شب سخت تر و خونین تر آه کشید و هر شب..........
اون کوچولو یا اون مرد من و توییم با تمام قشنگی های زشت دنیا و نقا روز مرگی مون و زندگی که زیبا ترین شکست ها رو به تو نشون میده.
Tuesday, April 11, 2006
اراجیف سیال ذهنی
حکایت خواجه رابینسون از مردمان کروزویه
نیک مبرهن است که دانیل دفو داستان رابینسون کروزوئه را از این حکایت کهن ایرانی تقلب نموده است بی رعایت قانون کتابت پیش ید راوی یگانه تمثال(کپی رایت) که حق مسلم ایرانیان کهن است!
و اینک حکایت
آن شیر بیشه تزکیه آن استاد در تخلیه آن ماوراء النقلیه خواجه رابینسون کروزویه.
و کرامات و حکایات از او بسیار آن گونه که در این مجال نگنجد.
گویند سه انگشت خود را در طره العینی به پشت برده و آن را دو انگشت می نمود آن کونه که دو صد مردمان را حیرت فرا میگرفت و گروهی در حالت هنگ آپ باقی بماندیدندنی فراوان.
نقل است چون آب بند کروزویه را نیک شکافی هویدا گشت بس کلفت!شبانه روزی انگشت شست خود را در شکاف قرار همی داد تا اورجانس رسید و چون چیزی از برای گذاشتن در شکاف نیافتند همان انگشت شست را بریده و شکاف را یاماق کرده و آب را بند اوردند به سختا!
آنگاه که خواجه هوشیار گشت فریاد بر آورد که ای فلان و فلان شده ها انگشت من کو؟وچون جوابی نشنید سر به صحرا و بیابان گذاشت از برای یافتن انگشت شست.
و خواجه در بیابان در رسای انگشت شست چونان اشک ریخت که پس از سالها خود را در میان جزیره ای دید بس دور افتاده.
و چون حال چونان آمد که گویا گم شده است نوایی در داد که من مامانم را می خواهم.تا آتلانتیس به آرام پیوست و فرجی شد تا خواجه کریستف گلنگ آمریکا را کفش نماید و استعمار نوین متولد شود!
حقیر به مریدی که توان آن را داشته باشد که بگوید داستان خواجه رابینسون از چه رو و در باره چه بوده است جرعه ای یاقوت مذاب ولیمه خواهم داد.
نیک مبرهن است که دانیل دفو داستان رابینسون کروزوئه را از این حکایت کهن ایرانی تقلب نموده است بی رعایت قانون کتابت پیش ید راوی یگانه تمثال(کپی رایت) که حق مسلم ایرانیان کهن است!
و اینک حکایت
آن شیر بیشه تزکیه آن استاد در تخلیه آن ماوراء النقلیه خواجه رابینسون کروزویه.
و کرامات و حکایات از او بسیار آن گونه که در این مجال نگنجد.
گویند سه انگشت خود را در طره العینی به پشت برده و آن را دو انگشت می نمود آن کونه که دو صد مردمان را حیرت فرا میگرفت و گروهی در حالت هنگ آپ باقی بماندیدندنی فراوان.
نقل است چون آب بند کروزویه را نیک شکافی هویدا گشت بس کلفت!شبانه روزی انگشت شست خود را در شکاف قرار همی داد تا اورجانس رسید و چون چیزی از برای گذاشتن در شکاف نیافتند همان انگشت شست را بریده و شکاف را یاماق کرده و آب را بند اوردند به سختا!
آنگاه که خواجه هوشیار گشت فریاد بر آورد که ای فلان و فلان شده ها انگشت من کو؟وچون جوابی نشنید سر به صحرا و بیابان گذاشت از برای یافتن انگشت شست.
و خواجه در بیابان در رسای انگشت شست چونان اشک ریخت که پس از سالها خود را در میان جزیره ای دید بس دور افتاده.
و چون حال چونان آمد که گویا گم شده است نوایی در داد که من مامانم را می خواهم.تا آتلانتیس به آرام پیوست و فرجی شد تا خواجه کریستف گلنگ آمریکا را کفش نماید و استعمار نوین متولد شود!
حقیر به مریدی که توان آن را داشته باشد که بگوید داستان خواجه رابینسون از چه رو و در باره چه بوده است جرعه ای یاقوت مذاب ولیمه خواهم داد.
Monday, April 10, 2006
راهی و آهی
پيش ساز تو من از سخر سخن دم نزنم
كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم
ره مگردان و نگه دار همين پرده ي راست
تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم
صبر كن اي دل غم ديده كه چون پير حزين
عاقبت مژده ي نصرت رسد از پيرهنم
چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي
من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم
همه مرغان هم آواز پراكنده شدند
آه ازين باد بلاخيز كه زد در چمنم
شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت
كي بود باز كه شوري به جهان درفكنم
ني جدا زان لب و دندان چه نوايي دارد ؟
من ز بي هم نفسي ناله به دل مي شكنم
بي تو ديگر غزل سايه ندارد لطفي
باز راهي بزن اي دوست كه آهي بزنم
امیر هوشنگ ابتهاج
كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم
ره مگردان و نگه دار همين پرده ي راست
تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم
صبر كن اي دل غم ديده كه چون پير حزين
عاقبت مژده ي نصرت رسد از پيرهنم
چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي
من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم
همه مرغان هم آواز پراكنده شدند
آه ازين باد بلاخيز كه زد در چمنم
شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت
كي بود باز كه شوري به جهان درفكنم
ني جدا زان لب و دندان چه نوايي دارد ؟
من ز بي هم نفسي ناله به دل مي شكنم
بي تو ديگر غزل سايه ندارد لطفي
باز راهي بزن اي دوست كه آهي بزنم
امیر هوشنگ ابتهاج
Friday, April 07, 2006
خاک
مثل پنجشنبه هر هفته پیش عزیزی سر مزار بودم. فضا سنگین و صدای ناله و....
به چیز نو نظرمو جلب کرد. وقتی به آدما نگاه می کردم دیدم که مردمی که به سمت قبرهای جدید تر میرن بیشترن
به دور دست ها نگاه کردم به قبر های قدیمی بدون حتی گنجشکی که افتخار بده و روشون بشینه . حتی دل نازک برگ ها هم ترحمی به حالشون نمی کرد .
به سمتشون رفتم.همین طور که حرکت می کردم و سعی می کردم که پامو روی سنگ قبر ها که حالا دیگه به سختی میشد خوند نذارم نظرم افتاد به یکی از اونا رفتم نزدیک تر با تعجب دیدم که روش نوشته شده شهید و تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم تاریخ شهادتش مال قبل از انقلابه .
به مزارش نگاه کردم و آه که چه قدر مظلومانه بود.
بدون پرچم بدون عکس بدون گل و......بدون احترام.
چشام پر اشک شد و فاتحه ای و ماشین و خونه.
به چیز نو نظرمو جلب کرد. وقتی به آدما نگاه می کردم دیدم که مردمی که به سمت قبرهای جدید تر میرن بیشترن
به دور دست ها نگاه کردم به قبر های قدیمی بدون حتی گنجشکی که افتخار بده و روشون بشینه . حتی دل نازک برگ ها هم ترحمی به حالشون نمی کرد .
به سمتشون رفتم.همین طور که حرکت می کردم و سعی می کردم که پامو روی سنگ قبر ها که حالا دیگه به سختی میشد خوند نذارم نظرم افتاد به یکی از اونا رفتم نزدیک تر با تعجب دیدم که روش نوشته شده شهید و تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم تاریخ شهادتش مال قبل از انقلابه .
به مزارش نگاه کردم و آه که چه قدر مظلومانه بود.
بدون پرچم بدون عکس بدون گل و......بدون احترام.
چشام پر اشک شد و فاتحه ای و ماشین و خونه.
Thursday, April 06, 2006
برای تو
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخورباهمه کس تانخورم خون جگر سرمکش تانکشدسربه فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم
رخ برافروز که فارغ کنی ازبرگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هرجمع مشو ورنه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشوتا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین وبفریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ ازجور ته حاشاکه بگرداندرو
من از آن روز که در بند توام آزادمی
می مخورباهمه کس تانخورم خون جگر سرمکش تانکشدسربه فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم
رخ برافروز که فارغ کنی ازبرگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هرجمع مشو ورنه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشوتا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین وبفریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ ازجور ته حاشاکه بگرداندرو
من از آن روز که در بند توام آزادمی
Tuesday, April 04, 2006
قسمت دوم ساعاتی چند در خرابات
ساعاتی چند در خرابات (قسمت دوم)
باری.....
سیستم آموزشی خرابات مشتمل بر چند کلاس مسلسل است.بدین روی 8.5_10 10_11.5 11.5_1 2_3.5 و قص علی هذه
فی المثل یکی از کلاس ها را تشریح می نمایم تا شاید فرجی شود خوانندگان را
کلاس فیزیک 2
لازم به ذکر است فیزیک علمی است استوار بر باید ها و نباید ها یی از همه چیز (به عبارتی ته همه چیز) نه همه چیز که چیزهای خوب.
بعد از خروج از سلف سرویس (نهراسید حرف نا مربوطی نیست و آن یعنی غذا خور خانه) که خود قصه و چه بسا افسانه ای است هزار و دو شب با کسر یک!وارد اندرونی خرابات می شویم و دخمه 102 و استاد............
استاد فردی است با عجایب و کرامات بسیار. هفت شهر جهان را(از جمله فرنگ)در چشم به هم زدنی پیموده و بی صبرانه منتظر شهر هشتم است.
از اهالی ترکستان می نماید.پارسی را به کل عوض نموده و خویشتن خویش را زبانی ساخته که تنها خود به آن پارسی گوید.
چونان پر لهجه است که گاه از کلاس بانگ بر می خیزد که استاد پارسی صحبت کن.
پی و اچ و دی خود را از فرنگ اکتساب نموده بی ذکر نام عالی مکتب(دانشگاه).
گاه با الفاظ چونان جان گولر در می آورد که دانشپویان را حال سخت خوش آمده و نعره ها میزنند.
هم نشین من جوانی است بذله گو از مردمانی که در میان دو آب می زیند.گاه تا نهایت موت خنده بر لبان ما نشانده و ما را سخت در مضیق می نهد.
عده ای از دانشپویان مضیق را بر نتابیده بانگ خنده بر می اورند و چون این خنده بعد از آن نعره هاست استاد را حال نیکو نیامده و دانشپوی بدون لیاقت را از دخمه به بیرون هدایت می کند.
حال که نیسان نزدیک است من تازه فهمیده ام که هنوز هیچ چیز از فیزیک نفهمیده و عمری را به بی بارگی گذرانده ام!
امید آن دارم که ابن نوشته را قبول واقع آید و مریدان را شوق رسد بسیار.
باری.....
سیستم آموزشی خرابات مشتمل بر چند کلاس مسلسل است.بدین روی 8.5_10 10_11.5 11.5_1 2_3.5 و قص علی هذه
فی المثل یکی از کلاس ها را تشریح می نمایم تا شاید فرجی شود خوانندگان را
کلاس فیزیک 2
لازم به ذکر است فیزیک علمی است استوار بر باید ها و نباید ها یی از همه چیز (به عبارتی ته همه چیز) نه همه چیز که چیزهای خوب.
بعد از خروج از سلف سرویس (نهراسید حرف نا مربوطی نیست و آن یعنی غذا خور خانه) که خود قصه و چه بسا افسانه ای است هزار و دو شب با کسر یک!وارد اندرونی خرابات می شویم و دخمه 102 و استاد............
استاد فردی است با عجایب و کرامات بسیار. هفت شهر جهان را(از جمله فرنگ)در چشم به هم زدنی پیموده و بی صبرانه منتظر شهر هشتم است.
از اهالی ترکستان می نماید.پارسی را به کل عوض نموده و خویشتن خویش را زبانی ساخته که تنها خود به آن پارسی گوید.
چونان پر لهجه است که گاه از کلاس بانگ بر می خیزد که استاد پارسی صحبت کن.
پی و اچ و دی خود را از فرنگ اکتساب نموده بی ذکر نام عالی مکتب(دانشگاه).
گاه با الفاظ چونان جان گولر در می آورد که دانشپویان را حال سخت خوش آمده و نعره ها میزنند.
هم نشین من جوانی است بذله گو از مردمانی که در میان دو آب می زیند.گاه تا نهایت موت خنده بر لبان ما نشانده و ما را سخت در مضیق می نهد.
عده ای از دانشپویان مضیق را بر نتابیده بانگ خنده بر می اورند و چون این خنده بعد از آن نعره هاست استاد را حال نیکو نیامده و دانشپوی بدون لیاقت را از دخمه به بیرون هدایت می کند.
حال که نیسان نزدیک است من تازه فهمیده ام که هنوز هیچ چیز از فیزیک نفهمیده و عمری را به بی بارگی گذرانده ام!
امید آن دارم که ابن نوشته را قبول واقع آید و مریدان را شوق رسد بسیار.
Saturday, April 01, 2006
هدایت
امروز یه اثر بی نظیر از صادق هدایت به اسمه بوف کور رو برای شما انتخاب کردم باشه که بیشتر بخونیم تا بدونیم که هیچی نمیدونیم!
از آدرس روبرو:http://www.banitak.com/infocenter/library/src/hedayat/boof.zip
از آدرس روبرو:http://www.banitak.com/infocenter/library/src/hedayat/boof.zip
Wednesday, March 15, 2006
ساعتی چند در خرابات
صبح از سرای به خرابات(دانشکده فنی) می شوم.
زمان سخت تنگ و چهار ره دانشکده را ازدحام صعب و مردم جهدی و تلاشی وافر در جهیدن به اندرون زرد مرکبی(تاکسی.)
خویشتن را حال چونان آمد که گفتمی (بازم مدرسم دیر شد.اشاره به دانشگاه)
در هر روی ما نیز سوار بر زرد مرکب شده چند فرسخی به پیش شدیم. عظیم کرامتی شد و ما به بزرگ مرکبان(سرویس) رسیدیم و خرابات....
خود خرابات چند متر پایین تر از سطح ایستابی آب های تحت الارضی است.هیچ سقفی در آن موازی کف اتاق نیست.(همه جا زیر شیروانی است.)نشیمنگهان نیک پیوسته و منقش به نقوش کم مایه و........
فضا چنان غمین که اگر مسعود بن سعد بن سلمان(علیه الرحمه)را چند روزی د ر آن گذارند نیک معترف شود که بیت زیر را به کل از کشک ساخته
نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای پستی گرفت همت من زین بلند جای!
دانشپویان هر آن بیم آن دارند که خرابات خراب شده و جمع کثیری را در عنفوان جوانی ناکام نماید.
زمان سخت تنگ و چهار ره دانشکده را ازدحام صعب و مردم جهدی و تلاشی وافر در جهیدن به اندرون زرد مرکبی(تاکسی.)
خویشتن را حال چونان آمد که گفتمی (بازم مدرسم دیر شد.اشاره به دانشگاه)
در هر روی ما نیز سوار بر زرد مرکب شده چند فرسخی به پیش شدیم. عظیم کرامتی شد و ما به بزرگ مرکبان(سرویس) رسیدیم و خرابات....
خود خرابات چند متر پایین تر از سطح ایستابی آب های تحت الارضی است.هیچ سقفی در آن موازی کف اتاق نیست.(همه جا زیر شیروانی است.)نشیمنگهان نیک پیوسته و منقش به نقوش کم مایه و........
فضا چنان غمین که اگر مسعود بن سعد بن سلمان(علیه الرحمه)را چند روزی د ر آن گذارند نیک معترف شود که بیت زیر را به کل از کشک ساخته
نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای پستی گرفت همت من زین بلند جای!
دانشپویان هر آن بیم آن دارند که خرابات خراب شده و جمع کثیری را در عنفوان جوانی ناکام نماید.
Subscribe to:
Posts (Atom)






